اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست

مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم !

"اوحدی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

وقتی که تاکسی را در کنار بزرگراه نگه میدارم و پیاده می شوم... وقتی که شب ها کمتر از سه ساعت می خوابم... وقتی که از بعضی ها متنفر می شوم و حالت تهوع می گیرم... وقتی که هشت کیلو در یک ماه وزنم کم می شود... وقتی که طعمِ قهوه را حس نمی کنم... وقتی که حوصله ی باز کردن اینجا را ندارم... وقتی که مورد ظلم واقع می شوم... وقتی که هر کسی دهانش را باز می کند... وقتی که به انتقام فکر می کنم... وقتی دخترِ عکاس بوی سیگار می دهد... وقتی که مدام به این ملال فکر می کنم... حتما یک کودکِ بازیگوش وسایلِ داخل ذهنم را از هم پاشیده...!

+بشنوید

دریافت

۲۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو

بعضی چیزها به صورتی سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می اندازند و دور تو را می گیرند و توی استخوانت فرو می روند و همه وجودت را پر می کنند و عقلت را می ربایند... مثل این دردِ دندانِ شماره ی هفت بالا، سمتِ چپ که بیست و چهار ساعت است، امانم را بریده... انگار که ریشه اش تا مغزم ادامه دارد... باید فردا تیشه به ریشه اش بزنم!

موافقین ۵۲ مخالفین ۱ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۰
آوو کادو


پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خشک شود و نفسش بند بیاید... بگذریم که وقتی آرام شد برایم نسکافه آماده کرد و جای گلدان های سخنگو را گرفت...

عکس: آووکادو/  1395.11.12

۳۸ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۰
آوو کادو

دستم را در جیبم فرو بردم تا مشتم به سمت صورتش رها نشود. باور کنید از تمام قول و قرار ها متنفرم مخصوصا نوع مردانه اش..! به قول استاد دولت آبادی " فی‌الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد...مثل گرگ ، آدم را پاره پاره می‌کند و فردایش راست راست در خیابان راه می‌رود...این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت ، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام‌تر می‌نماید..."

کلیدر/محمود دولت آبادی

موافقین ۴۵ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

موافقین ۵۷ مخالفین ۲ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۰
آوو کادو


این روزها یا سَر کلاس هستم یا پشت میز بین کاغذها و کتاب ها شنا می کنم. لابه لای این شلوغی، سَری به اینجا و دوستان وبلاگی می زنم، آنها و نظراتشان را می خوانم... خواندن... خواندن... خواندن... خسته ام از خواندن و نوشتن... امروز نامه ای به مدیران بیان ارسال کردم و از آنها درخواست کردم که بخشی برای کامنت صوتی برای هر پست طراحی کنند. چیزی شبیه آن علامت میکروفن گوشه سمت راست در تلگرام... به نظرم حسی که در یک جمله صوتی وجود دارد را نمیتوان با چند خط نوشتن منتقل کرد... به هر حال تا راه افتادن این ایده در بیان، خوشحال می شوم که گاهی کامنت های صوتی خودتان را ضبط و برای من آپلود کنید و لینک آن را در قسمت نظرات ارسال کنید.

+تمام دیشب و امروز ذهنم درگیر انتشار این پست بود... شاید "کامنت صوتی" ایده ی خوبی برای تمام دوستان بلاگر نباشد؛ به هر حال من از دریافت کامنت های صوتی شما بسیار خوشحال می شوم... اما مراقب باشید چون همه مثل من نیستند...

۵۶ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۲ ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۰
آوو کادو


همراه با دخترِ عکاس از سالن تئاتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده، از شدتِ سرما به داخل خودرو می خزیم. بخاری را روشن می کنم و با سرعت کمی در بزرگراه رانندگی می کنم. قوطی آهنی که سوارش هستیم برایمان موسیقی پخش میکند؛ چه آهنگی*؛ پرت می شوم به چهار سال پیش... آن زمان حرکتی با عنوان "دابسمش" رسم نبود، اما من ماهی یک بار ماشینِ پدر را قرض می گرفتم تا با یلدا پرسه بزنیم و برای یلدا این آهنگ* را لب خوانی کنم و او کِیف کند... بر می گردم به زمانِ حال؛ روی صندلی سمت راستم دختری نشسته. دلم می خواهد او را از ماشین به بیرون پرت کنم. این صندلی فقط جای یلداست. با اخم نگاهش می کنم. سرش را پایین می اندازد. تلخی داستان همین جاست؛ این که زخمی مخصوص به خودت داشته باشی که حتی نتوانی به دیگران نشانش دهی... پدال گاز را تا جایی که می توانم فشار می دهم...

عکس: آووکادو/  1392.2.6

*بشنوید

دریافت
۵۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۴ ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۰
آوو کادو

اینطور هستیم که وقتی زورمان به دشمن نمی رسد، از برادرمان انتقام می گیریم، گاهی هم از خودمان با سرعت 184 کیلومتر بر ساعت...!

موافقین ۴۰ مخالفین ۵ ۱۲ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو


در راستای این پستِ جولیک، کاری از دستِ من بر نمی آید جز خواندن حمد و اخلاص... اما می خواهم اشاره کنم که لازم نیست کاری برای مادرتان انجام دهید؛ فقط کافیست به اوضاع زندگی خودتان رسیدگی کنید و خوب باشید! حالِ مادرها با خوب بودن فرزندانشان، خوب می شود... بگذارید مادرتان به همه چیزِ شما افتخار کند...
*پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، هر گاه یکی از آنها - یا هر دو آنها - نزد تو، به سن پیری برسند کمترین اهانتی به آنها روا مدار، و بر آنها فریاد مزن، و گفتار لطیف و سنجیده بزرگوارانه به آنها بگو.

*سوره الاسراء/ آیه 23

۲۹ نظر موافقین ۳۴ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو


با عجله وارد می شود و رو به رویم می نشیند. بوی عطری ملایم و شیرین به مشامم میرسد. این روزها سرش شلوغ است و خود را برای اولین نمایشگاهش آماده میکند. پوستر نمایشگاه را از کیسه ای بیرون می آورد و با ذوق نشانم میدهد. با دقت نگاه میکنم و غرق در پوستر می شوم. کافه چی منو را می آورد. سفارش دادن را به او می سپارم. باز هم به پوستر سیاه و سفید نگاه میکنم. و به حرف هایی فکر میکنم که باید در روز افتتاحیه بزنم. صدای او پس زمینه ی پوستر است. همه چیز را با جزئیات توضیح میدهد. اعتراف میکنم که فقط نیمی از حرف هایش را با دقت گوش دادم. کافه چی شام را می آورد. پوستر دیگری از کیسه بیرون می آورد و به کافه چی میدهد تا پشت شیشه نصب کند. از پوستر بیرون می پَرم. گوشی را بر میدارم و از میز عکس می اندازم؛ می پرسد که برای اینستا است؟ با سرم پاسخ منفی میدهم؛ زبانم را گاز میگیرم که مبادا اینجا را فاش کنم و بگویم عکس برای وبلاگی است که خوردنی ها را هم اعتراف میکند. هیچ وقت اینجا را برای هیچ آدم حقیقی رو نکرده ام؛ شاید رویه را تغییر بدهم؛ شاید اولین نفر او باشد...!

+فردا بعداز ظهر افتتاحیه نمایشگاه "کافه گرد" است و تا این لحظه مجریِ مراسم هیچ فلسفه ای برای گفتن آماده نکرده است!

عکس: آووکادو/ 1395.9.25

۳۸ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۰
آوو کادو