اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در آرزویِ دهانِ تو بس‌که دلتنگم ،

نفس به سینه‌ی من ره بَرَد به‌ دشواری

"بیدل دهلوی "

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است


از بچگی همین بودم! وقتی هشت سالم بود، رامین دو سال از من بزرگتر بود، هر صبح، قبل از اینکه دست و صورتش را بشوید یا چیزی بخورد، توپ چهل تیکه اش را بر می‌داشت و با پسرهایی که چند سال از خودش بزرگتر بودند فوتبال بازی می‌کرد. تجربه‌ی من از این بازی: هر چقدر سعی می‌کردم مثل واکی بایاشی شیرجه بروم و توپ ها را بگیرم، بی نتیجه می‌ماند. آن‌قدر خودم را به آسفالت خشن زمین بازی می‌مالاندم تا زانوهایم زخمی شوند و از بازی بیرونم کنند. احمقانه بود. تلاش‌هایم اغلب نتیجه‌ نمی‌داد. حتی همین الان که گاهی از سر بی‌حوصلگی تیری در تاریکی می‌اندازم، تیر کمانه می‌کند و می‌خورد توی سر خودم. بگذریم... من سوارِ دوچرخه ام می‌شدم و رکاب میزدم و رکاب می‍زدم تا عقربه کیلومتر شمارِ دوچرخه ام عدد بیست و پنج را نشان دهد و باد به صورتم بخورد. گاهی فرمان را هم رها می‌کردم آخر هرچقدر فوتبال نمیدانستم دوچرخه سوارِ ماهری بودم! وقتی خسته می‌شدم، یأس فلسفی خودم را با نگاه کردن به دختربچه‌هایی که توی کوچه لِی لِی بازی می‌کردند، تسکین می‌دادم. زل زدن به آن دخترهای لاغرمردنی، لوس و هم‌شکل ابدا لذتی نداشت. این یک نیاز بود که ذهنم را برای مدتی خاموش می‌کرد تا در فانتزی‌ها و افکارم غرق نشوم. پسربچه‌ای، گوشه‌ای نشسته و بی‌صدا، بالا و پایین پریدن چند دختر را که موهای شلخته دارند، نگاه می‌کند. چه کارش دارید؟

+عکس از سلیمان فهیم

+دعوت: اگر دوست داشتید "وقتی نهال بودم" رو بنویسید و لینکش رو برای من همین جا کامنت بگذارید... مشتاق به خواندنم...
۳۸ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۵۰
آوو کادو


رو به روی آینه ی سرویس بهداشتی مکث می‌کنم. دستی در ریش های نامنظم و بلندم می‌کشم، بهشان عادت ندارم. عینک سنگینم را کمی بالاتر می‌دهم و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم از کی این قدر لاغر شدم. کلاهم را روی موهای سفیدم تنظیم می‌کنم و دل از آینه می‌کَنَم... دنبال نیمکتی می‌گردم که منظره ی خوبی برای یک ساعت داشته باشد. همین طور که با پالتوی طوسی و شلوار میل کبریتی راه می‌روم، عصایی در دستم ظاهر می‌شود! حالا دیگر همه چیز تکمیل شده و نیمکت خوش منظره را هم پیدا کردم. چانه ام را به عصا تکیه می‌دهم، خانم چاقی رو به رویم ورزش می‌کند. قیافه اش مرا به یاد کانون پرورش فکری کودکان می اندازد. خیلی سال پیش، خانم چاقِ آنجا، فقط بلد بود نخی را توی گواش بندازد و لای کاغذ بگذارد، بعد نخ را بکشد و از طرح تصادفی و زشتی که روی کاغذ می‌افتاد، ذوق‌مرگ شود. من این کار را وقتی که هیچ گزینه‌ی دیگری نداشتم، انجام می‌دادم. بعضی وقت‌ها چند ساعت به طرح‌ها خیره می‌شدم تا چیز خاصی میانشان پیدا کنم، اما نتیجه ای حاصل نمی‌شد. چقدر از کودکی فاصله گرفته ام...

عکس: آووکادو/ آبان 96

موافقین ۳۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو