اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در آرزویِ دهانِ تو بس‌که دلتنگم ،

نفس به سینه‌ی من ره بَرَد به‌ دشواری

"بیدل دهلوی "

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است


تاریکی زیر نور فراموش شده ای از یک چراغ خواب همه ی اتاق را پر کرده بود. خواب روی پلک هایم قدم های سنگین می‌زد. چشم هایم تسلیم نمی‌شدند. از روی کاناپه بلند می‌شوم و چرخی در خانه می‌زنم. یادم می‌آید که همیشه یلدای سفید پوش را آرزو داشتم. یلدایی که آرام آرام برف روی پشت بام ببارد و سفیدش کند... یا شاید یلدایی که لباس یک تکه و آبی رنگ بپوشد و جلویم بنشیند و ساق پاهای سفیدش روی مبل خودنمایی کند و موهای خرمایی رنگش که همیشه بوی شامپو می‌ دهد، دلربایی کند و به کتابی که در دست دارد خیره شود و برای این پاییزِ طولانی، فال حافظ بگیرد و بی دلیل بخندد و بخندد و چالِ لپ هایش عمیق‌تر شود...  شال گردنم را برداشتم و از پله ها بالا رفتم تا به پشت بام برسم. هیچ گوشه ی گرمی روی پشت بام نبود و من عبور شب را این بالا تا رسیدن به صبح مرور می‌کردم و سکوت در نگاهم و در ساختمان های اطرافم تکرار می‌شد و گوش هایم را می‌خراشید. انگار به اینجا تبعید شده شده بودم. به ارتفاعی سرد و بی تفاوت، که نا عادلانه بود.

عکس: آووکادو/ بهمن 95

+بشنوید

دریافت

۱۵ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
آوو کادو


بی هدف و بی آن که مسافر باشم در ترمینال آزادی قدم می‌زنم. چند سرباز بی رمق نشسته اند و سیگار می‌کشند. کنارشان می‌نشینم. فکر می‌کنم کسی گذشته‌ام را پاک کرده. هیچ چیز یادم نمی‌آید جز خاطراتی پراکنده‌ از خدمت. بعد از ترخیص، هیچ وقت از سربازی ننوشته ام و این اولین دست خط به حساب می‌آید... یادم نمی‌آید تا به حال تیراندازی کرده‌ام یا نه. نوک مگسک باید زیر خال سیاه باشد؟...نشسته ام لبه‌ی تخت و پوتین‌هایم سنگینی می‌کنند. پاهایم داغ کرده میان جوراب‌های نازک زنانه‌ام. نفسم می‌گیرد از هوای خفه ی آسایشگاه. سربازها همه خوابند. خیره می‌شوم به ساعت روی دیوار تا عقربه‌هایش را کم کم پیدا کنم. ده دقیقه از دو گذشته. صدای جناب سروان بلند می‌شود؛ باید با او می‌رفتیم به نگهبان ها سر بزنیم... دوست ندارم کسی به سربازها بدو بی راه بگوید و آنها را تنبیه کند؛ سعی می‌کنم سرعت راه رفتن را کم کنم تا نگهبان‌ وقت داشته باشد خودش را جمع و جور کند. اسلحه‌اش را بردارد، سینه‌خشابش را ببندد و شاید سیگارش را خاموش کند. وسط میدان، سگی هرشب کنار میله پرچم می‌نشست. آن شب عمیقا به ما خیره شده بود. جناب سروان سنگی را به سمتش پرتاب کرد اما از جایش تکان نخورد. هیچ احساسی در صورتش نبود. انگار همه‌ چیز برایش یک بازی احمقانه بود. انگار از قبل می‌دانست چه می‌شود. فقط ایستاده بود و سرنوشت مبهم ما را نگاه می‌کرد.

۲۴ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

مفهوم فاصله با آن چیزی که اغلب مردم فکر می‌کنند فرق دارد. آقا و خانم "ش" با اینکه روی مبل شانه‌به‌شانه هم سریال بی معنی تلویزیون را نگاه می‌کردند و حتی پشت میز، رو به روی هم غذا می‌خوردند و یا حتی گاهی روی تخت، سینه به سینه ی هم می‌خوابیدند؛ روز به روز از هم دورتر می‌شدند. مدت‌ها بود که امواج صدای خانم "ش" از محدوده‌ی صوتی گوش‌های آقای "ش" رد نمی‌شد. اینکه مشکل از صدای خانم "ش" بود یا گوش‌های آقای "ش" بدرستی معلوم نبود. به هر حال آقای "ش" دیگر حرف‌های خانم "ش" را نمی‌شنید و خودش هم آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست جمله‌ی درستی از ذهنش بیرون بکشد و به خانم "ش" بگوید. خانم "ش" هم مدام لباس های آقای "ش" را بررسی می‌کرد و دنبال یک تار موی بلند و زرد می‌گشت! تا شاید آن تار مو را دلیلی کند برای ناشنوایی آقای "ش". اما همیشه در پیدا کردن آن تار مو ناموفق بود... دیشب کابوس دیدم که نامم آقای "ش" بود...
۱۸ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو