اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بندِ قبا گشوده به آغوش من درآ...

"صائب تبریزی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تلویزیون روشن است اما صدایی ندارد. مردی که کت و شلوار شیری پوشیده، زیر لب می‌گوید "باید یه گل بزنیم" تو غرق شدی بین لباس یاسی رنگت و به گل های قالی خیره شدی... وقتی مهریه و جهیزیه را می‌نویسند، مردی که کت و شلوار شیری پوشیده می‌گوید "خدا کنه مساوی بشه"... آخرش انگشتری که تنهایی خریدم را دستت می‌کنند و چشمان تمام مهمان ها برق می‌زند. پیشانی پدرم خیس از عرق شده. تو لبخند می‌زنی و مردی که کت و شلوار شیری پوشیده فریاد می‌زند "گُل"... صدای جشن و شادی در کل خانه و شهر می‌پیچد، انگار تمام شهر برای من و تو پایکوبی می‌کنند!

۵۸ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰
آوو کادو

آلبرکامو در کتاب سقوط نوشته که "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های وحشتناکی به جا می‌گذارد..." امشب قرار است شیرجه بزنم داخلِ زندگی! اما الان، به جای این که با چند حرکت کششی بدنم را گرم و آماده کنم، بی حرکت نشسته‌ام خیره شدم به سبد سفید تزیین شده؛ انگار خونم کم فشار شده...

موافقین ۴۶ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آوو کادو


تلویزیون را روشن کردم

یک: سخنرانی پیرامون وقوع توطئه، لزوم حفظ ارزش‌ها!

دو: سریالِ پاستوریزه

سه: جام جهانی؛ ایران-اسپانیا

چهار: چهارسوی علم

به پنج نرسیده، تو وارد شدی. با همان مانتوی طوسی و شال زرشکی و چشمانی نافذ که مانند زنان اسپانیایی تبار، قلبم را از دور نشانه گرفته بود! اما من نمی‌ترسیدم. سال هاست که در گروه مرگ زندگی کردم و حماسه آفریدم. فقط همین مانده که با بوسه ای فینال را برگزار کنیم...

تلویزیون از شَرم فرو ریخت.

"چالش رادیو بلاگی ها"

دعوت از פـریـر بانو  و مسـ ـتور

۲۵ نظر موافقین ۳۸ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
آوو کادو


سردرد در حال نفوذ به اعضای پایین تر بود. موتور برق گازوئیلی دود و صدای مریضی را پخش می‌کرد. باید تحمل می‌کردیم تا آن لامپ و رادیو را برای ما روشن نگه دارد. ترانه ای تُرکی از رادیو پخش می‌شد که صدای بوق یک ماشین از دور شنیده شد. دست هایش را از روی سرش برداشت و از جایش بلند شد و با برقی عجیب به من نگاه کرد! اینقدر عجیب که می‌ترسیدم بغلم کند و دست هایش استخوان هایم را بشکند...

عنوان

عکس: آووکادو/ خرداد 97

۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو
هر چه پدال گاز را فشار می‌دهم بی فایده است. راه برگشت از بهشت زهرا کش آمده. یلدا کنارم نشسته و حرف نمیزند. هفته ی آینده لیست تعدیل نیرو شرکت اعلام می‌شود و من هر چه زور می‌زنم، فکرش رهایم نمیکند. یلدا با حالتی خاص، ترکیبی از افسوس و امید می‌گوید "قدیما بهتر بود" می‌پرسم "چرا بهتر بود؟" پاسخی نمیدهد و به من زل می‌زند. جرات ندارم بیشتر از یک لحظه نگاهش کنم. بغضش را قورت می‌دهد و چالی پایین تر از گونه هایش پیدا می‌شود
۳۳ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۱ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۵
آوو کادو