اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

با چشم‌ و ابروی‌ تو چه‌ تدبیرِ دل‌ کنم‌ !؟

وه‌ زین‌ کمان‌ که‌ بر سر بیمار می‌کشی‌...

"حافظ"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

به گمانم زمانی که انسان های اولیه در غارهایشان برای هم داستان می‌گفتند برای نخستین‌بار دروغ را شناختند. ابتدا، شاید داستان‌هایشان را بی‌کم و کاست مانند آن‌چه که رخ داده بود می‌گفتند؛ اما، زمانی که چیزی فراتر از راستی به آن اضافه کردند؛ داستان‌ها را سرگرم‌کننده‌تر یافتند و دروغ را بنیاد نهادند. تا بدین‌جا دروغ نه‌تنها آزار و آسیبی نمی‌رساند، بلکه کمک می‌کرد راستیِ تلخِ پیرامونشان را تحمل کنند. مسئله از جایی آغاز شد، که چهره‌ی راستین آدمی، در پرده‌ی پوشیدگی نهان ماند و دروغ، مایه‌ی سرگرمی گوینده‌ و سرگردانی شنونده شد؛ مثل آن چوپانی که فریاد برآورد: گرگ، گرگ...

۲۴ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

منتظر ایستاده بودیم که نوشیدنی خنک‌مان در اعماق آن خودرو آماده شود. چشمم می‌افتد به پیرزنی که به من نگاه می‌کرد. شبیه مادربزرگ بود. به دستان پیرش زل می‌زنم که شبیه تنه‌ی یک درختِ کهنسال است. سر می‌چرخانم و به دست‌های یلدا زل می‌زنم. آدم‌ها می‌توانند دلیل زل زدنشان به در و دیوار و درخت را بعدها بهتر بفهمند. به جوانی که می‌رسی، کودکی‌ات را بهتر می‌فهمی؛ به میانسالی که برسی جوانی‌ات را بهتر می‌فهمی و لابد، وقتی که بمیری می‌فهمی در پیری چه مرگت بوده... فکر می‌کنم این درخت چه‌طور طاقت آورده و به این سن رسیده...
۱۷ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو


ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح، روی نیمکت سنگی ترمینال نشستم و منتظرم از راه برسد. خودش اصرار داشت که تنها و با اتوبوس سفر کند. یک سفر کوتاه که حالش را بهتر می‌کرد. حس می‌کنم من و یلدا انرژی بیست سالگی را نداریم. ذهن من و یلدا خیلی شلوغ‌تر از سال‌های گذشته است. هر دو پیرتر، شکسته‌تر و کم حوصله‌تر از گذشته شده‌ایم... اما... ده دقیقه قبل از رسیدنش پیام فرستاده که هنوز هم موقعِ دیدار، توی دلش رخت می‌شویند... راستش را بخواهید دل من هم دست کمی از او ندارد. (خوبی‌اش این است که یلدا اینجا را نمی‌خواند)

از نادر ابراهیمی خوانده‌ام که:
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود. مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه ، به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود...

عنوان: سعدی

عکس: تیر 97 / ترمینال آزادی

۱۶ نظر موافقین ۳۲ مخالفین ۱ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
آوو کادو


هوای محل کارم مثل سابق نیست. حساب و کتاب ها مشکل اساسی پیدا کرده و هر روز آقای مدیرِ مالی و دستیار خانمش، که همیشه روسری‌اش را چهار بار دور گردنش می‌پیچد، در حال مذاکره و جلسه با آقای رئیس و آقایان معاونان هستند. پروژه‌ی مربوط به من تا اطلاع ثانویه تعطیل شده. سرِ سنگینم را روی میز می‌گذارم؛ به بیکار شدنم فکر می‌کنم؛ به چهارصد هزارتومنی که به اجاره ی خانه‌ام اضافه شده فکر می‌کنم؛ احساس خستگی می‌کنم. باید انرژی خودم را برای عصرها نگه دارم. عصرها با یک شاخه گل جلو خانه‌شان منتظر می‌نشینم تا بیاید و من برایش نقش بازی کنم که فعلا اوضاع شرکت و پول و اجاره‌خانه و همه چیز رو به راه است! بعد هم کمی در این شهر کثیف بچرخیم یا به سینما برویم و من سرِ سنگینم را روی شانه او بگذارم و فیلم را نگاه نکنم. شب که شد همان جای اول پیاده اش کنم و منتظر باشم تا دستش را تکان بدهد و وارد منزل شود و سرِ سنگینم را روی فرمان بگذارم. چند نفس بریده بریده بکشم و راهم را ادامه دهم تا فردای پیش‌بینی نشده از راه برسد. ناراحتم که راستش را نمی‌گویم اما واقعا کاری از او ساخته نیست.

+مرسی آقای کافو که ما را در گروهی گذاشتی که برای چند ساعت به خودمان افتخار کنیم...

۲۹ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۰
آوو کادو