اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

خوش آن شبی که در آغوش گیرمش تا روز ،

به زیرِ پهلوی او دست من به خواب رود ...

"شهیدی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۶۰ مطلب با موضوع «عکاسی» ثبت شده است


سردرد در حال نفوذ به اعضای پایین تر بود. موتور برق گازوئیلی دود و صدای مریضی را پخش می‌کرد. باید تحمل می‌کردیم تا آن لامپ و رادیو را برای ما روشن نگه دارد. ترانه ای تُرکی از رادیو پخش می‌شد که صدای بوق یک ماشین از دور شنیده شد. دست هایش را از روی سرش برداشت و از جایش بلند شد و با برقی عجیب به من نگاه کرد! اینقدر عجیب که می‌ترسیدم بغلم کند و دست هایش استخوان هایم را بشکند...

عنوان

عکس: آووکادو/ خرداد 97

۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو


حتی طول یک زندگی عادی و شاد هم برای فکر کردن به سوالاتم کافی نیست. چرا کسی که قبلا ازدواج ناموفق داشته، دیگر برای هیچ رابطه ای مناسب نیست و همه با نگاه های منفی به سَمت ش حمله می‌کنند؟ چرا باید این جمله را مدام بشنوم که "بهتر از این خیلی ها هستن!" و مدام از خودم بپرسم بهتر برای من یا آن ها؟ این روزها بیدار می‌شوم، فکر می‌کنم. قدم می‌زنم. فکر می‌کنم. می‌خوانم. فکر می‌کنم. می‌خورم. فکر می‌کنم. می‌خوابم. فکر می‌کنم... آخرش می‌میرم و دیگر نمی‌توانم فکر کنم...

۵۰ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۲
آوو کادو

بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم، شروع کردم به خانه تکانی و نقطه ی شروع، کتاب ها بود. خیلی وقت بود قصد کرده بودم که کتاب هایم را بر اساس نویسنده در قفسه ها جا کنم. حس می‌کنم کتاب های یک نویسنده، کنار هم احساس تنهایی نمی‌کنند و حتی گاهی دست هم را می‌گیرند و یک خط را تشکیل می‌دهند که نشانگر تفکرات پیوسته یا گسسته ی آن نویسنده است. بعد از پایان کار متوجه شدم بیشترین تعداد کتاب را از "گلی ترقی" دارم! خیلی عجیب بود؛ چرا تا به حال توجه نکرده بودم که تا این حد به آثار این نویسنده علاقه مندم!

۲۱ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۱ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۰
آوو کادو


رو به روی آینه ی سرویس بهداشتی مکث می‌کنم. دستی در ریش های نامنظم و بلندم می‌کشم، بهشان عادت ندارم. عینک سنگینم را کمی بالاتر می‌دهم و سعی می‌کنم به خاطر بیاورم از کی این قدر لاغر شدم. کلاهم را روی موهای سفیدم تنظیم می‌کنم و دل از آینه می‌کَنَم... دنبال نیمکتی می‌گردم که منظره ی خوبی برای یک ساعت داشته باشد. همین طور که با پالتوی طوسی و شلوار میل کبریتی راه می‌روم، عصایی در دستم ظاهر می‌شود! حالا دیگر همه چیز تکمیل شده و نیمکت خوش منظره را هم پیدا کردم. چانه ام را به عصا تکیه می‌دهم، خانم چاقی رو به رویم ورزش می‌کند. قیافه اش مرا به یاد کانون پرورش فکری کودکان می اندازد. خیلی سال پیش، خانم چاقِ آنجا، فقط بلد بود نخی را توی گواش بندازد و لای کاغذ بگذارد، بعد نخ را بکشد و از طرح تصادفی و زشتی که روی کاغذ می‌افتاد، ذوق‌مرگ شود. من این کار را وقتی که هیچ گزینه‌ی دیگری نداشتم، انجام می‌دادم. بعضی وقت‌ها چند ساعت به طرح‌ها خیره می‌شدم تا چیز خاصی میانشان پیدا کنم، اما نتیجه ای حاصل نمی‌شد. چقدر از کودکی فاصله گرفته ام...

عکس: آووکادو/ آبان 96

موافقین ۳۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو


تاریکی زیر نور فراموش شده ای از یک چراغ خواب همه ی اتاق را پر کرده بود. خواب روی پلک هایم قدم های سنگین می‌زد. چشم هایم تسلیم نمی‌شدند. از روی کاناپه بلند می‌شوم و چرخی در خانه می‌زنم. یادم می‌آید که همیشه یلدای سفید پوش را آرزو داشتم. یلدایی که آرام آرام برف روی پشت بام ببارد و سفیدش کند... یا شاید یلدایی که لباس یک تکه و آبی رنگ بپوشد و جلویم بنشیند و ساق پاهای سفیدش روی مبل خودنمایی کند و موهای خرمایی رنگش که همیشه بوی شامپو می‌ دهد، دلربایی کند و به کتابی که در دست دارد خیره شود و برای این پاییزِ طولانی، فال حافظ بگیرد و بی دلیل بخندد و بخندد و چالِ لپ هایش عمیق‌تر شود...  شال گردنم را برداشتم و از پله ها بالا رفتم تا به پشت بام برسم. هیچ گوشه ی گرمی روی پشت بام نبود و من عبور شب را این بالا تا رسیدن به صبح مرور می‌کردم و سکوت در نگاهم و در ساختمان های اطرافم تکرار می‌شد و گوش هایم را می‌خراشید. انگار به اینجا تبعید شده شده بودم. به ارتفاعی سرد و بی تفاوت، که نا عادلانه بود.

عکس: آووکادو/ بهمن 95

+بشنوید

دریافت

۱۵ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
آوو کادو

باز هم ساعت از نیمه شب گذشته؛ آسانسور که دهانش را باز می‌کند، بیدار می‌شوم. چند دور کلید را می‌چرخانم تا بالاخره اجازه ی ورود صادر شود. سرما به صورتم برخورد می‌کند. بدون معطلی خودم را به تخت خواب می‌رسانم. حرف مادرم در ذهنم موج می‌زند که "نباید با لباس بیرون بخوابی، ملافه ها کثیف میشن..." در دلم از مادرم عذر خواهی می‌کنم و چشمانم را می‌بندم شاید خوابِ تصویر بالا را ببینم. سرما را بیشتر حس می‌کنم. نگاهی به رادیاتور شوفاژ می‌اندازم و زمزمه می‌کنم که بخاریِ بدون شعله، به پشیزی نمی‌ارزد.

عکس: آووکادو/ اردیبهشت 94

+بشنوید

دریافت

۱۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

بعد از هزار روز، کمی فاصله می‌گیرم و از دور به "اعترافات یک درخت" نگاه می‌کنم، انگار داستانش تمام شده و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده؛ مثل نمایشی که به پایان رسیده و کارگردان و بازیگرها می‌آیند روی صحنه، تعظیم می‌کنند و می‌روند، پرده می‌افتد و تمام.... همین قدر عجیب و ناگهانی...

عکس: آووکادو/  1396.8.17

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱۵ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۰
آوو کادو


صبحِ جمعه انگار هوا حجم بیشتری دارد. پنجره را باز می‌کنم و فنجانِ قهوه را روی لبه آن می‌گذارم. باد خنکی صورتم را نوازش می‌کند. بوی قهوه، قاصدکی را به سمت پنجره می‌کشاند. کنارِ دستم فرود می آید، به او تعارف می‌کنم که مقداری قهوه مهمانم باشد. تشکر می‌کند و می‌گوید که بوی آن برایش کافیست. نگاهش می‌کنم و برای او یک بیت شعر می‌خوانم؛ با یک بیتِ زیباتر پاسخم را می‌دهد. لبخند می‌زنم. ناگهان باد از راه می‌رسد و او را سوار می‌کند و می‌رود به پنجره ی بعدی تا شعر مرا آنجا بخواند...
+بد نیست قاصدک بودن را امتحان کنیم. هرکس مایل بود اعلام کند تا از پنجره اش وارد شوم و بیتی به او هدیه کنم. (پاسخ نظرات این پست همراه با یک بیت شعر می‌باشد)

عکس: آووکادو/  1396.8.5

۴۸ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۰
آوو کادو


1. کافه ای که پاتوق بود، بعد از یک ماه تعطیلی و تعمیرات، تغییر شکل داده و دیگر اصلا دنج نیست؛ صاحبش (که از دوستان هم هست) طوری به آنجا گند زده که خاطره ای از آنجا نمی توان به یاد آورد.

2. کافه جدیدی را پیدا کردم که چندان دنج نیست اما یک پنجره دارد که میزی به آن چسبیده و جان می دهد آنجا بنشینی و به خیابان و ماشین ها و رهگذران خیره شوی... مخصوصاً اگر زمستان باشد و هوا برفی باشد و قهوه داغ باشد و بتوان یقه ی پالتو را تا کنارِ گوش بالا آورد...

3. درحال بررسی مالی برای تاسیس یک کافه هستم... اما کجاست مِلک و پول...؟

عکس: آووکادو/  1396.6.10

۳۷ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو


سلام و درود بر دوستِ ناشناسی که نظرات خصوصی و بی نام و نشانت مکرراً به دست این درخت می رسد. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری شما. چند روزی است که در جنگلی مستقر شده ام؛ بر تنه ی خودم تبر می زنم و با چوبِ آن آتشی می افروزم و چایِ آلبالو و چایِ آتشی آماده ساخته و همراه با درختِ آلبالو می نوشیم... مگر زندگی چند روز است...؟

۲۵ نظر موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۰
آوو کادو