اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

یکی پرسید از کی عاشقی ساعی ؟ به او گفتم:

من از روزی که دل در سینه ام پر زد ! شما از کی؟

"اسد کلانتری" (ساعی)

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۵۲ مطلب با موضوع «عکاسی» ثبت شده است


1. کافه ای که پاتوق بود، بعد از یک ماه تعطیلی و تعمیرات، تغییر شکل داده و دیگر اصلا دنج نیست؛ صاحبش (که از دوستان هم هست) طوری به آنجا گند زده که خاطره ای از آنجا نمی توان به یاد آورد.

2. کافه جدیدی را پیدا کردم که چندان دنج نیست اما یک پنجره دارد که میزی به آن چسبیده و جان می دهد آنجا بنشینی و به خیابان و ماشین ها و رهگذران خیره شوی... مخصوصاً اگر زمستان باشد و هوا برفی باشد و قهوه داغ باشد و بتوان یقه ی پالتو را تا کنارِ گوش بالا آورد...

3. درحال بررسی مالی برای تاسیس یک کافه هستم... اما کجاست مِلک و پول...؟

عکس: آووکادو/  1396.6.10

۳۷ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو


سلام و درود بر دوستِ ناشناسی که نظرات خصوصی و بی نام و نشانت مکرراً به دست این درخت می رسد. اگر از احوالات اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری شما. چند روزی است که در جنگلی مستقر شده ام؛ بر تنه ی خودم تبر می زنم و با چوبِ آن آتشی می افروزم و چایِ آلبالو و چایِ آتشی آماده ساخته و همراه با درختِ آلبالو می نوشیم... مگر زندگی چند روز است...؟

۲۵ نظر موافقین ۳۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۰
آوو کادو


خیلی وقت است که از همه چیز می گذرد، شاید 70 سال شاید هم 95 سال می گذرد از آخرین باری که به کتابفروشی یا سینما رفتم؛ یا آخرین باری که اعترافی را در اینجا تایپ کردم؛ یا آخرین باری که مویی را نوازش کردم؛ یا آخرین باری که عاشق بودم... امروز از کتابفروشی شروع کردم و کتابی که من را انتخاب کرد! برایم شگفت انگیز بود که در سالگرد کیارستمی، کتابِ "خانه ای با شیروانی قرمز" مرا انتخاب کند...

+صرفاً به دلیل شروع فصل دوم سریال شهرزاد، یادِ این اعتراف در من زنده شد...

۲۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۵
آوو کادو


وقتی چنین آبِ روانی هست و کنارش جاده ای سنگ فرش شده ساخته اند و خورشید که به غروب نزدیک شده، عشوه گری می کند و از پشت ابر های پَرپَر شده نوربازی می کند... چرا دستان تو نیست...؟!
بی خیال شو آووکادو... تو اصلا عاشق نبودی! همین ها که هستند فوق العاده اند... دستی مهربان تر و محکم تر و قوی تر در راه است...

عنوان: صائب تبریزی

عکس: آووکادو 1396/3/8


+دوست عزیزی لطف کردند و تصویر را روتوش نمودند، شما هم ببینید [کلیک]
۲۹ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۶
آوو کادو

وقتی همه چیز دست به دست هم می دهند که مصاحبه دکتری داشته باشی و روز قبلش تمام وقت کلاس داشته باشی و ماشین خراب باشد و شبانه مجبور به سفر با اتوبوس باشی و باز هم مجبور به دیدن فیلم پُرفروشی باشی که مسخره ترین و تکراری ترین داستان عالم را به نمایش می گذارد... واقعا این فیلم آبروی فیلم های هندی را هم برده بود! درک نمی کنم این همه هزینه و وقت برای همچین فیلمنامه ای...

+پسرعمه زا می توانست بهتر از بنیامین ایفای نقش کند!

۴۴ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
آوو کادو

ظهر/ هوای داغ/ آفتابِ عمود/ دوست دارم کسی زیر سایه ام بنشیند/ دختری از دور می آید/ با دامنِ کوتاهِ خال دار/ کتابی در دستانش/ زیر سایه ام می نشیند/ کتاب را باز می کند و شروع می کند به زمزمه/ خوشحال می شوم/ اندکی بعد/ موریانه ها سرو کله شان پیدا می شود/ به سایه ام حمله می کنند/ دختر بلند می شود/ دامنش را از شر موریانه ها می تکاند/ پناه می بَرَد به چنارِ همسایه/ چنار خوشبوی ناشنوا/ موریانه به سایه دَرد دارد اما به چوب، نه...

موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۰
آوو کادو

نورِ صبح از پنجره اتاق شماره ی 102 به داخل راه یافته. با سرگیجه بیدار می شوم. لباس های دیشب هنوز بر تنم است. گرسنه هستم. یخچال را باز می کنم. پیتزای یخ کرده ای را می بینم که تقریباً دست نخورده باقی مانده؛ آن را بیرون می آورم و شروع به خوردن می کنم. آهنگ دومی که برایم فرستاده را پخش می کنم... خاطره ای از این پیتزا در ذهنم نمی آید... خاطره ای از دیشب به ذهنم نمی رسد... فقط می دانم دیشب دیر به هتل برگشتم... اینقدر دیر که متصدی پذیرش هتل خوابیده بود و مجبور شدم بیدارش کنم تا کلید تحویلم بدهد..!
+به این شهر فرار کردم که وسوسه ی دیدن یلدایی که برگشته، از سرم بیرون بیاید.

+آهنگ دوم/بشنوید

دریافت

۳۳ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۰
آوو کادو


1. بالاخره از ترافیک که با وجودِ بارشِ رحمتِ الهی چند برابر شده، رها شدم و به منزل رسیدم... تمام مسیر را به برف پاک کن خیره بودم و فکر می کردم که چگونه در تعطیلات، خودم را رها از فکر کنم. حتی با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم، با صدایی گرفته قیمتِ تور هندوستان را پرسیدم! خانم پشت خط هم مانند کسی که با یک احمق صحبت می کند گفت که ظرفیت برای ایام تعطیلات پُر است و گوشی را قطع کرد...
2. امروز خانم دکتر همسایه مان را دیدم که زیر باران ایستاده و ماشینش خاموش شده. او را سوار کردم و تا منزل رساندم، صدایم را شنید و از کیفش چند کپسول در آورد و به من هدیه داد... او بسیار مهربان است و در کیفش و حتی خانه اش مانند داروخانه همه نوع دارویی پیدا می شود... همیشه سوالم این بود که چرا این زوجِ پزشک بچه دار نمی شوند و یک گربه ی سفیدِ با ادب را به سرپرستی پذیرفته اند!
3. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که در ترافیک ناگهان یاد ربات پیام ناشناس تلگرام افتادم! و کلی فکر دیگر پشت سر آن...
4. درخواست: هر حرف، نظر، نصیحت و انتقادی که در سال نود و پنج در دلتان مانده را پذیرا هستم... زیر همین پست به صورت ناشناس کامنت بگذارید (تیکِ ناشناس را فعال کنید). من هم قول می دهم فقط بخوانم و هیچ پیگیری برای پیدا کردن صاحبِ ناشناسِ نظر انجام ندهم...
5. پیشنهاد: چهار کتاب معرفی می کنم برای تعطیلاتتان...
(1) جزء از کل/استیو تولتز/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه
(2) ملت عشق/الیف شافاک/ارسلان فصیحی/ نشر ققنوس
(3) بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور/ نشر چشمه
(4) پاییز فصل آخر سال است/ نسیم مرعشی/ چشمه

+این کتاب ها را در سه ماه گذشته مطالعه کردم... اگر راجع به آن ها سوالی داشتید حتما بپرسید...

عنوان: مولانا

۴۲ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۰
آوو کادو

وقتی که تاکسی را در کنار بزرگراه نگه میدارم و پیاده می شوم... وقتی که شب ها کمتر از سه ساعت می خوابم... وقتی که از بعضی ها متنفر می شوم و حالت تهوع می گیرم... وقتی که هشت کیلو در یک ماه وزنم کم می شود... وقتی که طعمِ قهوه را حس نمی کنم... وقتی که حوصله ی باز کردن اینجا را ندارم... وقتی که مورد ظلم واقع می شوم... وقتی که هر کسی دهانش را باز می کند... وقتی که به انتقام فکر می کنم... وقتی دخترِ عکاس بوی سیگار می دهد... وقتی که مدام به این ملال فکر می کنم... حتما یک کودکِ بازیگوش وسایلِ داخل ذهنم را از هم پاشیده...!

+بشنوید

دریافت

۲۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو


پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خشک شود و نفسش بند بیاید... بگذریم که وقتی آرام شد برایم نسکافه آماده کرد و جای گلدان های سخنگو را گرفت...

عکس: آووکادو/  1395.11.12

۳۸ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۰
آوو کادو