اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست

مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم !

"اوحدی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۴۷ مطلب با موضوع «عکاسی» ثبت شده است

ظهر/ هوای داغ/ آفتابِ عمود/ دوست دارم کسی زیر سایه ام بنشیند/ دختری از دور می آید/ با دامنِ کوتاهِ خال دار/ کتابی در دستانش/ زیر سایه ام می نشیند/ کتاب را باز می کند و شروع می کند به زمزمه/ خوشحال می شوم/ اندکی بعد/ موریانه ها سرو کله شان پیدا می شود/ به سایه ام حمله می کنند/ دختر بلند می شود/ دامنش را از شر موریانه ها می تکاند/ پناه می بَرَد به چنارِ همسایه/ چنار خوشبوی ناشنوا/ موریانه به سایه دَرد دارد اما به چوب، نه...

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۰
آوو کادو

نورِ صبح از پنجره اتاق شماره ی 102 به داخل راه یافته. با سرگیجه بیدار می شوم. لباس های دیشب هنوز بر تنم است. گرسنه هستم. یخچال را باز می کنم. پیتزای یخ کرده ای را می بینم که تقریباً دست نخورده باقی مانده؛ آن را بیرون می آورم و شروع به خوردن می کنم. آهنگ دومی که برایم فرستاده را پخش می کنم... خاطره ای از این پیتزا در ذهنم نمی آید... خاطره ای از دیشب به ذهنم نمی رسد... فقط می دانم دیشب دیر به هتل برگشتم... اینقدر دیر که متصدی پذیرش هتل خوابیده بود و مجبور شدم بیدارش کنم تا کلید تحویلم بدهد..!
+به این شهر فرار کردم که وسوسه ی دیدن یلدایی که برگشته، از سرم بیرون بیاید.

+آهنگ دوم/بشنوید

دریافت

۳۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۰
آوو کادو


1. بالاخره از ترافیک که با وجودِ بارشِ رحمتِ الهی چند برابر شده، رها شدم و به منزل رسیدم... تمام مسیر را به برف پاک کن خیره بودم و فکر می کردم که چگونه در تعطیلات، خودم را رها از فکر کنم. حتی با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم، با صدایی گرفته قیمتِ تور هندوستان را پرسیدم! خانم پشت خط هم مانند کسی که با یک احمق صحبت می کند گفت که ظرفیت برای ایام تعطیلات پُر است و گوشی را قطع کرد...
2. امروز خانم دکتر همسایه مان را دیدم که زیر باران ایستاده و ماشینش خاموش شده. او را سوار کردم و تا منزل رساندم، صدایم را شنید و از کیفش چند کپسول در آورد و به من هدیه داد... او بسیار مهربان است و در کیفش و حتی خانه اش مانند داروخانه همه نوع دارویی پیدا می شود... همیشه سوالم این بود که چرا این زوجِ پزشک بچه دار نمی شوند و یک گربه ی سفیدِ با ادب را به سرپرستی پذیرفته اند!
3. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که در ترافیک ناگهان یاد ربات پیام ناشناس تلگرام افتادم! و کلی فکر دیگر پشت سر آن...
4. درخواست: هر حرف، نظر، نصیحت و انتقادی که در سال نود و پنج در دلتان مانده را پذیرا هستم... زیر همین پست به صورت ناشناس کامنت بگذارید (تیکِ ناشناس را فعال کنید). من هم قول می دهم فقط بخوانم و هیچ پیگیری برای پیدا کردن صاحبِ ناشناسِ نظر انجام ندهم...
5. پیشنهاد: چهار کتاب معرفی می کنم برای تعطیلاتتان...
(1) جزء از کل/استیو تولتز/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه
(2) ملت عشق/الیف شافاک/ارسلان فصیحی/ نشر ققنوس
(3) بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور/ نشر چشمه
(4) پاییز فصل آخر سال است/ نسیم مرعشی/ چشمه

+این کتاب ها را در سه ماه گذشته مطالعه کردم... اگر راجع به آن ها سوالی داشتید حتما بپرسید...

عنوان: مولانا

۴۲ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۰
آوو کادو

وقتی که تاکسی را در کنار بزرگراه نگه میدارم و پیاده می شوم... وقتی که شب ها کمتر از سه ساعت می خوابم... وقتی که از بعضی ها متنفر می شوم و حالت تهوع می گیرم... وقتی که هشت کیلو در یک ماه وزنم کم می شود... وقتی که طعمِ قهوه را حس نمی کنم... وقتی که حوصله ی باز کردن اینجا را ندارم... وقتی که مورد ظلم واقع می شوم... وقتی که هر کسی دهانش را باز می کند... وقتی که به انتقام فکر می کنم... وقتی دخترِ عکاس بوی سیگار می دهد... وقتی که مدام به این ملال فکر می کنم... حتما یک کودکِ بازیگوش وسایلِ داخل ذهنم را از هم پاشیده...!

+بشنوید

دریافت

۲۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو


پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خشک شود و نفسش بند بیاید... بگذریم که وقتی آرام شد برایم نسکافه آماده کرد و جای گلدان های سخنگو را گرفت...

عکس: آووکادو/  1395.11.12

۳۸ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۰
آوو کادو


همراه با دخترِ عکاس از سالن تئاتر بیرون می آیم. هوا تاریک شده، از شدتِ سرما به داخل خودرو می خزیم. بخاری را روشن می کنم و با سرعت کمی در بزرگراه رانندگی می کنم. قوطی آهنی که سوارش هستیم برایمان موسیقی پخش میکند؛ چه آهنگی*؛ پرت می شوم به چهار سال پیش... آن زمان حرکتی با عنوان "دابسمش" رسم نبود، اما من ماهی یک بار ماشینِ پدر را قرض می گرفتم تا با یلدا پرسه بزنیم و برای یلدا این آهنگ* را لب خوانی کنم و او کِیف کند... بر می گردم به زمانِ حال؛ روی صندلی سمت راستم دختری نشسته. دلم می خواهد او را از ماشین به بیرون پرت کنم. این صندلی فقط جای یلداست. با اخم نگاهش می کنم. سرش را پایین می اندازد. تلخی داستان همین جاست؛ این که زخمی مخصوص به خودت داشته باشی که حتی نتوانی به دیگران نشانش دهی... پدال گاز را تا جایی که می توانم فشار می دهم...

عکس: آووکادو/  1392.2.6

*بشنوید

دریافت
۵۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۴ ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۰
آوو کادو


با عجله وارد می شود و رو به رویم می نشیند. بوی عطری ملایم و شیرین به مشامم میرسد. این روزها سرش شلوغ است و خود را برای اولین نمایشگاهش آماده میکند. پوستر نمایشگاه را از کیسه ای بیرون می آورد و با ذوق نشانم میدهد. با دقت نگاه میکنم و غرق در پوستر می شوم. کافه چی منو را می آورد. سفارش دادن را به او می سپارم. باز هم به پوستر سیاه و سفید نگاه میکنم. و به حرف هایی فکر میکنم که باید در روز افتتاحیه بزنم. صدای او پس زمینه ی پوستر است. همه چیز را با جزئیات توضیح میدهد. اعتراف میکنم که فقط نیمی از حرف هایش را با دقت گوش دادم. کافه چی شام را می آورد. پوستر دیگری از کیسه بیرون می آورد و به کافه چی میدهد تا پشت شیشه نصب کند. از پوستر بیرون می پَرم. گوشی را بر میدارم و از میز عکس می اندازم؛ می پرسد که برای اینستا است؟ با سرم پاسخ منفی میدهم؛ زبانم را گاز میگیرم که مبادا اینجا را فاش کنم و بگویم عکس برای وبلاگی است که خوردنی ها را هم اعتراف میکند. هیچ وقت اینجا را برای هیچ آدم حقیقی رو نکرده ام؛ شاید رویه را تغییر بدهم؛ شاید اولین نفر او باشد...!

+فردا بعداز ظهر افتتاحیه نمایشگاه "کافه گرد" است و تا این لحظه مجریِ مراسم هیچ فلسفه ای برای گفتن آماده نکرده است!

عکس: آووکادو/ 1395.9.25

۳۸ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۰
آوو کادو

شب گذشته تا دیروقت در کافه منتظر دخترِ عکاس بودم، قول داده بودم عکس های سفرم را نشانش بدهم؛ اما نیامد. ماشین را جلوی کافه رها کردم و پیاده به راه افتادم. هوا سرد بود. شال گردنم را محکم بستم. سر چهارراه کمی شلغم خریدم و ایستاده و بدون معطلی شلغم ها را بلعیدم. به خانه برگشتم... چند روز است که روی نمایشنامه ی جدیدم کار میکنم، مزخرف از آب در آمده؛ امروز فایل آن را حذف کردم. تلگرام و اینستاگرام را چک میکنم، کسی با من کاری ندارد. اینجا را چک میکنم، باز هم کسی با من کاری ندارد. حوصله ی هیچ فضایی را ندارم، مخصوصا نوع مجازی اش... حالا میفهمم چرا هر روز تعدادی وبلاگ تعطیل می شوند!

عکس: آووکادو/استانبول/ 1395.9.10

+بشنوید/انتظارِ آفتابِ گرم، تو دلم یخ زده اما...

دریافت

۴۱ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۴ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۰
آوو کادو


از هتل بیرون میزنم. سنگ فرشِ پیاده رو یخ بسته؛ آهسته با کفش های تازه ام قدم می زنم. به غیر از همین کفش ها و یک روسری برای خواهرم، چیز دیگری بین مغازه های نسبتا لوکس این شهر نظرم را جلب نکرده. یقه پالتو را به صورتم می چسبانم. سوز سرد صورتم را خط می اندازد. مسیر جدیدی پیش می گیرم. حدودا یک ساعتی پیاده روی می کنم. به بازاری قدیمی می رسم. قسمتی از بازار مخصوص فروش لوازم باغبانی و بذر گیاهان است. با یک نایلون پُر از بذر و افشانه گیاهان وارد یک کافه قدیمی در همان بازار می شوم. کافه ای که هیچ چیز برای جلب توجه ندارد جز عطر بی نظیر قهوه اش. حالا کمی راضی تر به نظر می رسم!

عکس: آووکادو/ترکیه-استانبول/ 1395.9.11

۲۲ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۵
آوو کادو


و زمین را (با هزاران نعمت) برای (زندگانی) خلق مقرّر فرمود.(10) که در آن میوه‌های گوناگون و نخل خرمای با پوشش برگ و شکوفه و غلاف است. (11) و هم دانه های متنوع که دارای برگ و گل است و نیز ریاحین (گیاهان خوشبو) است. (12)

پیشنهاد: لطفا کمی وقت بگذارید و یک بار با دقت ترجمه ی فارسی سوره الرحمن را بخوانید و سپس حس و حال زیبای خود را در قسمت نظرات این پست (بدون نیاز به تایید) منتشر کنید.

۱۶ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۰
آوو کادو