اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

آشنایی که دیگر دوست نبود

جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۵ ب.ظ

دیروز در مراسمی رسمی نشسته بودم و درد ناشی از نشستنِ زیاد امانم را بریده بود! برای لحظاتی حس کردم که یقه ی بسته و کراوات، فشار ناخوشایندی به گردنم وارد می کنند. در این فکر بودم که به چه بهانه ای مجلس را ترک کنم و به پناه گاهم برگردم... از دور آشنایی قدیمی را دیدم، چشمانم را تنگ کردم؛ در یک لحظه تمام خاطرات نوجوانی ام با این دوست را مرور کردم... نزدیک شد و احوال پرسی نیمه سردی بین ما شکل گرفت... یک لحظه به صورتش خیره شدم و یک عکسِ ذهنی از آن گرفتم... از دیروز به این می اندیشم که این موهای سفیدِ لعنتی کی خودش را به شقیقه‌اش رسانده؟ کدام غمِ ناگهانی در بی خبریِ من، در دلش ریخته که گَرد اندوه نشسته میان سیاهی دلپذیر موهایش؟ 

موافقین ۲۶ مخالفین ۳ ۹۴/۱۱/۱۶
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۳۹)

زمان میگذره و آشنایی ها هم فراموش میشن... این مرامه زمانه ...
پاسخ:
همینطوره متاسفانه...
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۲۸ مهدی ابوفاطمه
دنیاست دیگر ...
پاسخ:
بله ...
بعضی وقتا اگه آدم تو بیخبری باشه بهتره 
تا این که غم اطافیانشو ببینه و هییییچ کاری از دستش بر نیاد.
پاسخ:
ازین زاویه بهش نگاه نکرده بودم...
خوب اخرش چی شد ؟!
مجلس رو چطور ترک کردی !

پاسخ:
هیچی، موفق به ترک کردن نشدم و تا آخرش موندم!
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۱ بی نام بی نشون
کراوات؟
یا پاپیون؟
نمی دانم چه لذتی دارند
خود را بوزینه مقلد غربی ها نشان دادن چه سودی دارد
نمی دانم!
پاسخ:
دوست ندارم راجع به این موضوع با شما بحث کنم؛ فقط از شما میخوام که در این وبلاگ ادب رو رعایت کنید...

+خداوند بهشت را حرام کرده بر هر دشنام دهنده بی آبروی بی حیائی که از آنچه می گوید و از آنچه به او گفته می شود باکی ندارد و متأثر و ناراحت نمی شود.
پیامبر(ص)
عکس خیلی نازه :)))))

راستش راجع به متن نمیدونم چی بگم؟! یعنی انقدر وبلاگ نخونده دارم (29 تا) اصلا نمیشه تمرکز کنم روی نوشتن کامنت..ببخشیدا :)))))
پاسخ:
ممنونم

+اشکال نداره، درک میکنم که حجم کامنت گذاری تون بالاست :-)
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۲۹ رفیعه رجعتی
کراوات؟مگ شما مذکر هسدی؟Oـo
پاسخ:
بله با اجازه شما ! :-0
عکس خیلی خوبه ... :)
زمان گذشتنی است!
پاسخ:
ممنون :-)
همینطوره...
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸ بی نام بی نشون
بعد که این کامنت را دادم
فهمیدم شاید به خود بگیرید
قصد بی احترامی نبود
هر گر
فرهنگ را منظورم بود
فرهنگ بوزینگی!
پاسخ:
متشکرم که منظورِ کامنت قبل رو اصلاح کردید...
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
*** **** **** **** **** *** * ***** **** ** ********

حدیث پیامبر فوق العاده زیبا بود..مرسی

ی سوال جدا از بحث پست
شما خودتون میوه ی آووکادو رو دوست دارین؟
پاسخ:
چند باری که در غذا و سالاد مصزف کردم، دوست داشتم :-)
یکی از آهنگای سیاوش قمیشی بود:

"ﻣﮕﺬار ﻛﻪ ﻳﺎد ﻣﺎ را ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺑﺒﺮد... اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ از دل ﺑﺮود ﻫﺮ آﻧﻜﻪ از دﻳﺪه رود "

پاسخ:
مرسی
زیبا بود :-)
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۳۰ دختری درمِه
تو زندگی یه لحظه هایی هست
شاید کوتاه
اما دردش اونقد عمیقه که پیرت میکنه....

گاهی یک روز برای یک آدم اونقد سخت میگذره
که به اندازه یک سال ،روحش وحتی جسمش پیرمیشه...
پاسخ:
درد کوتاه و عمیق...
کراوات بهت نمیاد من می دونم :))) 
پاسخ:
چی بگم! :-))
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۶ شاهزاده شب
خیلی سخته غم یه آشنارو.دیدن...
پاسخ:
بله...
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۵۳ 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
زیبایی عکس و نظرم درباره ی متن به کنار ،
این نظر اخوی بی نام و نشون منو کیشته کرده :-"
پاسخ:
گویا منظور بدی نداشتن و کامنت از دستشون در رفته...
:(
پاسخ:
...
کاش باز هم دوست شوید..
پاسخ:
کم احتمال است...
با گذشت زمان و مثلا بزرگ شدن ، دیگه خیلی چیزا رنگ و بوی دوستی ندارن...خواسته یا نخواسته رنگارنگ میشیم .:(
پاسخ:
گاهی هم کم رنگ میشیم...
نمونه اش رو دارم و  ضدحال طوری، گاهی میبینم کسی رو :(
پاسخ:
...:-(
سلام.
به نظرم گاهی ما ادما تقصیر نداریم.چرا که تعداد ادمهای ناراحت و پر دغدغه اطراف که به هر دلیلی درگیرن و نتونستن مسائل رو منیج کنند خیلی خیلی بیشتر از ادمهای خوش حال هست. به نظرم گاهی از ظرفیت ما خارجه که بخوایم هر دوستی رو تو ناراحتیهاش ساپورت کنیم.اونم ناراحتی های همگانی که بعضا خودمون هم درگیرشیم.
چقدر قشنگ هست این (اسمش یادم رفته) که زدید به پیراهنتون.خیلی قشنگ هست:) اووکادو کوچولو :)
پاسخ:
سلام
درست میگید که دغدغه ی آدمای اطراف ما و حتی خود ما خیلی زیاد شده...

+دکمه سردست... آووکادو کوچولو...! :-))
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۸ رفیعه رجعتی
من تا الان فک میکردم مونثی!!!!!!!ی عمررر فی ضلال مبین بودم پ:((
پاسخ:
اشکال نداره
خوبه که الان به حقیقت پی بردید! ;-)
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۳ گمـــــــشده :)
از عکس ذهنی چیزی نفهمیدم والا...ولی عکس پست قشنگ بود و جالب..:))
پاسخ:
متشکرم :-)
چه عکس زیبایی..
دوستانی که کم کم غریبه میشوند!
پاسخ:
خیلی آروم و یهویی غریبه میشوند...
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۰۰ شِمِلـ ــیا
هووم :|

آووکادوی کوچولو :) چه قشنگ
پاسخ:
ممنون :-)
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۳۳ ماتادور ...
چی میخواستم بگم؟! یادم رفت اصلا! فقط دارم به اون کامنت درباره بوزینگی و اینا میخندم! فرهنگ بوزینگی هم داریم؟!
پاسخ:
چی بگم والا!!
حتما داریم! :-)
زمونه خیلی زود میگذره.
تا به خودمون میایم پیر شدیم.

پاسخ:
درسته...
گاهی اوقات پیری یه شبه اتفاق می افته...اینم از شوخی های زمونه است:)
پاسخ:
شوخی های غیر قابل جبران ...
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۶ نیمه سیب سقراطی
آدما میان ، میرن ...همونجور که نمیشه جلوی گذر زمان رو گرفت نمیشه همه ی آدما رو نزدیک خودت نگه داری ... اصلاً شاید ارثی موهاشون زود سفید شده ؛)

+ دیدم بحث کروات داغ ِ خواستم بگم من اگه پسر بودم حتما کلکسیونی از کروات داشتم ^_^


پاسخ:
امیدوارم ارثی بوده باشه...

+من هم به کلکسیون ش علاقه مندم اما تا الان سهمم از دنیای کراوات ها فقط سه عدد بوده! ;-)
آخ مهمانی های کسالت بار..
پاسخ:
...
بله با کمرنگ شدن کاملا موافقم...:(
پاسخ:
...
شاید اونم با دیدن شما همین فکرو‌ کرده باشه. حالا نه صرفا به خاطر موی سفیدی که نمی دونم دارید یا ندارید
به خاطر غمی که می دونم حتی چشماتونم دارید..
+ خدمت مثلا آقای بی نام و نشون: شما اگه مشکل داری نه از کراوات استفاده کن نه پاپیون. به کار بقیه چی کار داری
موندن تو افکار عهد قجر و به زور این افکارو به خورد مردم دادن نمی دونم چه لذتی داره ...اصلا این پست چیز دیگه ای رو می خواست بگه.‌اصل مطلبو‌ول کردن چسبیدن به فرعیات !
پاسخ:
شاید آن هم همین فکر را کرده... شاید هم نکرده...

+من هم مخالف حاشیه روی در همه ی موارد هستم.

پست که بی نظیر مثل همیشه :) 

در مورد عکس باید بگم ایول به دکمه لباسش :) 

+ جوابت به کامنت بی نام و نشان رو خییییلی دوست داشتم :) آفرین 

کامنت نگارو که دیدم با خودم گفتم من 40 تا وبلاگ نخونده دارم!!!!! بعد نشستم کامنتاتو هم میخونم!!! :/ 

دیگه بقیه کامنتا رو نخوندم :))))))) 

پاسخ:
سپاسگزارم :-))

+40 تا!!؟ :-0
چه زیاد...
۱۷ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۴۲ آقای سر به هوا ...
چقدر قشنگه دکمه سر آستینه !!!
پاسخ:
:-))
آشنایی که دیگر دوست نبود ؟
دوست بودید دیگ :)
پاسخ:
دوست بودیم
اما حالا نیستیم...
قشنگ پیر شدیم رفته...
و هیچ کس بهمون نگفت بابا 
:)
پاسخ:
واقعا! :-))
یکی دو روز بود سر نزده بودم خوب :)
پاسخ:
:-)
آرام آرام قرار نیست ادم یهوپیر میشه بعضی دردا هرروز یاداوری میشن واین یعنی شروع پیرشدن:)
پاسخ:
گاهی آرام، گاهی سریع است
اما متوقف نمی شود...
۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۳ (ک) (شباهنگ)
دردی که مرد راجع به آن نمیتواند ....
با کسی صحبت کند..
پاسخ:
دردِ سخت...
هرکسی تو زندگیش یه غمی داره این دوستتونم استثنا نبوده .بهتره براش دعا کنید.اون اقا بی نام نشون هم اینجوری میخواستن مثلا امر به معروف کنند .فقط یکم تو طرز بیانشون مشکل داشتن راستی اقا اووکادو اون عکس .عکس دسته خودتونه؟عکس اون میوه فکر کنم اووکادو باشه خیلی بامزس
پاسخ:
دعا می کنم...

+نه.. عکس اینترنتی می باشد... بله آووکادو است:-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">