اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

هماهنگی

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ


بعد از اصلاح صورتم، وارد آشپزخانه شدم و حوله به شانه، پشتِ میز نشستم. مربای بِه و آلبالو و قالب کره با نان تست داغ روی میز با سلیقه ی خاصی چیده شده بودند. چای را در فنجانی با طرح آبی رنگ و جذاب جلویم گذاشتی. دامن کوتاهت را جمع کردی و روی صندلی کنارم نشستی. طرح و رنگِ دامن ات با فنجان، هماهنگی خاصی داشت. نگاهت کردم، مثل همیشه ساده و بی آرایش و زیبا؛ اندکی از موهای خرمایی رنگ ات ریخته بود روی چشم راستت، با انگشتم جابه جایش کردم؛ لحظه ای اخم کردی و بعد با لبخندی محبت آمیز خواستی که شروع کنم... لقمه ای آماده کردی و به دستم دادی... آهسته شروع به خوردن کردم و تو فقط نگاهم می کنی و لبخند می زنی... صدای زنگِ در... بلند می شوم تا در را باز کنم و دخترک بازاریاب را که آرایش غلیظ دارد و لاکِ قرمز به ناخن هایش زده ملاقات کنم... دخترکِ بازاریاب در مورد محصولاتِ آرایشی شرکتشان با شور و هیجانِ مصنوعی توضیح می دهد ولی من هنوز در لبخندِ بی آرایشِ تو مانده ام... حرفش را قطع می کنم و با یک تشکرِ بی روح، در را می بندم... با حالت گیجی به آشپزخانه بر می گردم ... روی میز چند کتاب و روزنامه پهن شده اند، و یک فنجانِ سیاهِ قهوه که از دیشب مانده و با هیچ لباسی هماهنگی ندارد...

موافقین ۳۷ مخالفین ۳ ۹۵/۰۳/۲۶
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۳۲)

...
پاسخ:
...
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۲ بهار پاتریکیان D:
حرفی ندارم ..
فقط جسارتاً نوشتید : جرفش .. فک کنم حرفش بوده:)
پاسخ:
ممنونم
اصلاح شد :-)
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۳ گمـــــــشده :)
یعنی عاشق عاشقانه هاتونم.
حیف که همه رو رویا گونه می نویسین
:|
پاسخ:
خوشحالم که دوست میدارید این عاشقانه های رویا گونه را! :-)
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۳ یا فاطمة الزهراء
خیلی قشنگ تصویر ذهنی تون رو میتونین بیان کنین واقعا هم تصویر سازی تون عالیه هم قلم تون
پاسخ:
متشکرم :-)
عکس چقدر نازه :)))
متن هم مثل همیشه قشنگ بود..دلمون تنگ شده بود برای پست های شما :))
+ولی لاک خیلی خوبه ها..مخصوصا قرمز و زرشکی :دی
پاسخ:
از لطف شما سپاسگزارم:-))

+که اینطور!
 من قرمزشو دوست ندارم!!
خیلی زیبا... :)

+میشه این فنجون آبی خوش طرح جذاب رو سیو کنم ?!

پاسخ:
:-)
+حتما
خوشحالم که تصویر انتخاب شده رو دوست داشتید :-)
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۹ مهدیه عباسیان
قشنگ بود...
پاسخ:
سپاس...
خداییش چند خط اول و خوندم گفتم خب بسلامتی انگاری خبرای خوبی اینجا هست و باید تبریک بگیم و گله کنیم بخاطر ندادن شیرینی
از صدای زنگ در همه چیز خراب شد..

همیشه صورت ساده و لبخند بدون آرایش خیلی جذاب تر و خاص تره...باهاتون کاملا موافقم
پاسخ:
متاسفم که به نوع منفی غافلگیر شدید...
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۷ بلاگر کبیر ^_^
چه تلخ :((
حتما یه روزهای خوبی میرسند که لایقشون هستی و این رویا پیششان بوق خواهد زد..
پاسخ:
ممنون از آرزوی های زیبای شما :-)
وقتی متن به اوج میرسه بعدش....وای
باید بگم خیلی خوب به دل نشست

و آه:(
پاسخ:
آه نکشید و بخندید :-)
شکر که به دلِ خواننده نشسته...
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۴ آناهــیــ ـــتا
خیلی ظریف و قشنگ بود... خیلی..
پاسخ:
سپاس :-)
یه بار یکی از همین بازاریابا اشتباهی به جای طبقه بالایی، اومده بود طبقه ما بازاریابی کنه و اصلاً مهلت نداد بهش بگم اشتباهی اومده! یه ربع همه حرفاشو زد، آخرش گفتم ببخشید لطف کنید همه اینا رو برای همسایه ما بگید؛ یه خورده به در و دیوار نگاه کرد دید خدایی ما هیچ ربطی نداریم خجالت کشید و رفت، اما نرفت بالا، کلاً رفت :))
می‌دونم ربطی نداشت اما یه دفعه به ذهنم رسید :|
امیدوارم هر روزتون هماهنگ باشه ;)
پاسخ:
این بازاریاب ها هم مجبورند که بی وقفه حرف بزنند...

+متشکرم :-)
دل و روحم کباب شد رفت ...
پاسخ:
جدی نگیرید این خیالات را...
گل پسر چطوره؟ :)

پاسخ:
شکر، بد نیستم :-)
چقدر خوب بود..!

:)


پاسخ:
سپاس :-)
عالی بود مثل یه فیلم کوتاه...
خیلی کوتاه
پاسخ:
متشکرم ...
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۴ دچــ ــــار
این عکس که خیلی رنگاش با هم هماهنگن :)
پاسخ:
:-))
۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۵ بانو ف تک نقطه
کی بشه متن با هیچ زنگ دری خراب نشه ..
بعد زنگ در
بعد تنهایی
بعد فکر کردن به بوی شامپوی اختصاصی
بعد صدای پرواز هواپیما
بازم همه چی خوب باشه .. :)



آقا ما دلمون تنگ شده بود واسه شما و نوشته هاتون ،چه خوب دوباره سر میزنید :)
پاسخ:
واقعا کی بشه...؟...
کی بشه که از این تکرار خارج بشم؟

+ممنون از لطف شما :-)
تنها واژه ای که بعد خوندن این نوشته به زبونم میتونم بیارم :

حریر
پاسخ:
حالا چرا "حریر"  ؟
چه زنگ بدموقعی. 
پاسخ:
شاید هم خوش موقع که نگذاشت رویا بیخودی ادامه پیدا کند...
امیدوارم روزی برسه که هیچ زنگی این حال خوب رو نگیره ازتون و خوشبخت و خوشحال باشید :)
خیلی هم خوب که برگشتین و ما دوباره میتونیم متن های زیبای شما رو بخونیم :)
پاسخ:
بسیار سپاسگزارم از لطف شما :-)
حقیقت پرده ی حریری بود که
کنار رفت
با صدای
دییینگ

و بعد لاک قرمزی که شمارو توی لاک خودتون برد.

راستاش را بخواهید من از لاک قرمز متنفر هستم.



داشتم غلام رضا بروسان می خواندم
صفحه ی ۱۳ بودم که به یاد اینجا افتادم.
تو واقعی بودی
نه مثل دستگیره
نه مثل در
تو واقعی بودی مثل اندوه در مزرعه ی گندم
به تو فکر کردم
آنقدر فکر کردم که
سرم را کشتم.


پاسخ:
این کامنت به تنهایی یک پستِ کامل بود...
ممنون بابتش.

+خوشحالم که یک نفر دیگر در دنیا هست که لاک قرمز را دوست ندارد...!
پرفکت :)
پاسخ:
:-)
اگر بشه واسه واقعی شدنش یه کاری کرد٬خیلی خوب میشه:)

پاسخ:
اگر بشه...
خوشحال شدم از بودن موخرماییِ مجهول الهویه که زنگ در...
پاسخ:
...
این نشد یکی دیگه

پاسخ:
...
حدس میزدم خیالی باشه!!
قشنگ بود :)
پاسخ:
:-)
۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۹ مبهم الملوک
کلمات زیادی برای نوشتن داشتم  ولی قبل از خواب شبی که خواندم 
و فردایش فقط فنجان یخ زده در خاطرم بود
#که امروز هم مرداب یخ زده را برایم انتخاب کردند. ..کلمات!
پاسخ:
این ها خیال بود
حقیقت زندگی لبخند است... یخند تا همه ی یخ ها ذوب شوند حتی یخ کلمات :-)
اخی حتما خیلی سختی میکشید...ولی خیلی قشنگ نوشتین خیلی عاشقانه بود....حیف که رویا بود...میگم عاشقی خیلی بده؟
پاسخ:
خیلی هم بد نیست ;-)
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۰ زهرا شفیع زاده
سلام:)
وای معرکه بود توصیفاتتون...هر چی میخونم ازش سیر نمیشم...!
ادامه بدین معرکه ست کارتون:)
پاسخ:
سپاس از لطف شما :-)
۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۷ مبهم الملوک
نوشته های ذهن قبل از خواب من هم خیال بود
اگر به خاطر می اوردم
لبخند...!
من لبخند را تقسیم کردم در همه چیز
همه چیز
چیزی که گفته میشود چیزی نیست که هربار تکرار کرده ام بعضی چیز ها رشد شده پشت پلک های بسته ی من ست
#لبخند  را فراموش نخواهم کرد....عمیق
پاسخ:
سپاس که لبخند عمیق را یادت می ماند :-)
عجب:(
پاسخ:
:-(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">