اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

"محتشم کاشانی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

دختر لبخند رو

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ


باران تازه قطع شده بود. چند پسر، با عینک و ریش و پالتوی بلند، جلوی در کتابفروشی ایستاده بودند و دود سیگارشان را به باد می‌دادند و با صدای بلند حرف می‌زدند. پسرک با عجله از راه رسید، پشت شیشه ی کتاب‌فروشی ایستاد و مثل همیشه خیره شد به دختری که از پشت ویترین و لابه‌لای "شاهنامه" نفیس و "من پیش از تو" پیدا بود. دختر کتابفروش شال‌گردنش را در آورد و خودش را روی صندلی چرخاند. روسری تا وسط سرش پس رفت و روی موجی از موهای قهوه ای شناور شد. دختر به بیرون نگاهی کرد و بی دلیل خندید... او همیشه می‌خندید و لبخندش را آنقدر می‌کشید تا گونه‌هایش چال می‌افتاد. پسرک هول شد و به طرزی ناشیانه،  نقش یک رهگذر را بازی کرد...

+یاور جان از تو دلگیرم! آمدی و رفتی! سری هم به ما نزدی...

موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۰۵
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۲۲)

۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۰۷ بهارنارنج :)
سری هم نزدی:)
پاسخ:
:-)
خنده های بی دلیل کلیدن!
...
این رهگذره به رهگذر بودن عادت نکنه
...
یاد یه چیزی افتادم، یه آینه هایی که ادم فکر میکنه فقط اینه ن، درصورتیکه از پشتشون افراد دیگه ای بیننده ن...
پاسخ:
...
۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۸ *یه خانوم گل*
اسم کتاب پلیز :)
پاسخ:
کدوم کتاب؟
۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۱ بهارنارنج :)
ازهمش مزحک تر ادمایین که یه روز بیخبرمیموندی ازشون غم داشتی..ولی رفتن پشت سرشونم نگاه نکردن!


برم تو کتاب فروشی کار کنم مهیج تره گویا:دی
به قول دوستم میگه چاه داری نه چال
پاسخ:
کمدیِ گریه دار!

+چاهی که ممکنه خیلی ها توش بیوفتن!
۰۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۶ آفتابگردون ...
ادم هی با خودش منطقی حرف میزنه هی چرتکه میندازه و سربزنگاه باز هم همون آش و همون کاسه...
پاسخ:
هوم...
آدم، آدم نمیشه!
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۰ گمـــــــشده :)
عکس رو شما گرفتین؟
اجاره هست بگم خاااک تو سر پسر😎
پاسخ:
نه متاسفانه

+چرا خاک تو سرش؟!
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۹ آسـوکـآ آآ
ای بابا . . .
پاسخ:
هوم
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۵۶ פـریـر بانو
و چقدر سخته نقش یک رهگذر رو بازی کنی درحالیکه...
پاسخ:
...

در دو چالِ گونه ات دنیایِ من جا میشود
عاشقِ دنیایِ خویشم لحظه ی خندیدنت

نرگس شیرزاد



+یاور جان از تو دلگیرم! آمدی و رفتی! سری هم به ما نزدی...


:((((((


پاسخ:
عالی :-)

+...
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۴ جـــــــــــواد عــــــــــــلوی
زیبا بود ولی خوب نبود 
اگر در حیطه ی هنری باشد که زاییده ی هوس و شهوت باشد
مفت نمی ارزد 
پاسخ:
:-0
چه عکس قشنگی ^-^
پاسخ:
:-)
۰۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۱ گمـــــــشده :)
چون برای به دست اوردن دختر تلاشی نکرد
پاسخ:
هوم... 
۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۳۳ مریــــ ـــــم
چه عکس باحالی
:)
پاسخ:
:-)
بوی تغییر ز اوضاع جهان می‌آید؟! ^__^
داری آستین بالا میزنی؟؟
پاسخ:
نه فعلا هیچ خبری نیست! :-)
در ادامه متن تو ذهنم ادم هایی که همیشه برحسب زمان و اتفاق میبینیم و یجورایی عادت میکنیم به بودنشون اومدن تو ذهنم :) دلم برا اونایی که دیگه هم مسیرشون نیشتم ولی قبلنا بودم تنگ شد 
پاسخ:
:-)
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۳ منِ ناشناس
پسر منظورتون خودتون و دختر هم منظور یلداس؟
پاسخ:
نه 
اینطور به نظر میرسه؟
خیلی وقت بود وبلاگت نیامده بودم . فکر می کردم رفتی و دیگر نمی نویسی :)
پاسخ:
:-)
خودت نوشتی؟!
قشنگ بود:)

پاسخ:
:-)
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۴۳ امید خاقانی
جالب بود...
پست جدید در باره  مادر بود؟
پاسخ:
راستش نه...

دلم تنگ شده برا وبلاگتون
پاسخ:
ما هم دلمون برای دیدن کامنت های شما تنگ شده :-)
عکس خودتونین؟؟؟؟؟؟؟ چه خوبه
پاسخ:
نه، من نیستم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">