اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

صندلیِ VIP !

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ب.ظ


از سفارت یک دربست گرفتم به سمت ترمینال. سوار اتوبوس شدم و از خستگی چشمانم را بستم... نفهمیدم چند ساعت گذشته... وقتی که چشمانم را باز کردم درد داشتم. از پنجره بیرون را دیدم... همه جا سفید بود، اتوبوس زورش به برف نمیرسید، زمین گیر شد... 5 ساعتی میان سفیدی برف ماندیم تا صبح شود و راهدار ها سرو کله شان پیدا شود... فرصت خوبی برای تفکر با گوشی بدون باتری بود... کاش درد نبود... گاهی دست می کِشیدم روی استخوانی که پشتم را به گردنم متصل کرده است. می سوخت و درد در تمام وجودم می پیچید. از نوک انگشتانم تا ستون فقراتم کشیده می شد. روی صندلیِ VIP مچاله می شوم. فقط نامِ شیک دارد این صندلی و فرقی با صندلی های مینی بوس ندارد. دستانم را دور گردنم حلقه می کنم. آرام می شوم، اما درد هنوز ادامه دارد. به عکسِ دختری که جلوی آینه ی راننده نصب شده است، خیره می شوم. همین چند روز پیش بود که عکسی را در ذهنم پاره کردم[کلیک]... انگار سالها گذشته است. حضور دارد اما پیدایش نمی کنم. چشمهایم سنگین شده اند. می خواهم بخوابم و بعد از آنکه بیدار شدم همه چیز را از نو بسازم. زورم نمی رسد. بعضی وقتها انسان زورش به خودش هم نمی رسد. تلاش می کنم فراموش کُنم، ولی مساله این است که هنوز یاد نگرفته ام فراموش کنم. چطور می شود همه چیز در یک لحظه دود شود و به هوا برود؟

موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۹۴/۰۹/۱۷
آوو کادو

آووکادو

نظرات  (۲۴)

نه دود میشه و نه هوا میره فقط عین آتیش زیر خاکستر منتظر میمونه تا روزی شعله ور بشه.
پاسخ:
شاید ...
یه کم زمان
بعد به روشنی روز، دلیل و فلسفه یکهو همه چیز دود شدن معلوم میشه.

پاسخ:
ممکنه هیچ وقت معلوم نشه...
زور هیچکس نمی رسه...
پاسخ:
...
پذیرش دانشگاه و گرفتی و رفتنی شدی ؟
پاسخ:
نه هنوز مشخص نیست
یه سری مدارک جدید خواستن که باید تحویل سفارت میدادم...
شاید از بین بره ولی توی یه لحظه فکر نکنم ,یه لحظه به وجود نیومده که یه لحظه از بین بره…
پاسخ:
ممکنه...
۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۹ فاطیما کیان
سال پیش همین موقع ها اتوبوس vip من توی تونل موتورش خاموش شده بود و ترس همه رو برداشته بود که نکنه یکی اتوبوس رو نبینه و ...
و من فقط فکر میکردم, به لحظات خاصی که توی این مواقع مخصوص خود آدمیه و فکرش به سراغ مون میاد و بعد ها هم همون لحظه فقط یاد آور مرور اون افکارن ....
پاسخ:
خداروشکر که به خیر گذشته
اون لحظه ها رو فقط آدمای در همون موقعیت درک میکنن...
توی اون 5 ساعت نترسیده بودین؟! من باشم استرس میگیرم. ..

گاهی واقعا نمیشه فراموش کرد...
پاسخ:
از چی بترسم؟
در هر شرایطی خدا بزرگه...
۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۶ اسپریچو ツ
هیچکس به مزخزف بودن صندلی وی ای پی اشاره نکرد.فقط فضای باز تری داره از صندلی عادی هم مزخرف تره, من پام به زمین نمیرسه کمر درد و پا درد هم میگیرم:دی
پاسخ:
ما که پامون به زمین هم میرسه خیلی راحت نیستیم...
سلام
اگر بخواین میشه وفقط ی تصویر خوب براتون میمونه از روزای قشنگ...
پاسخ:
سلام
امیدوارم که بشه
فقط چطور باید بخوام؟
متاسفانه هیچ چیزی به اسم فراموش کردن وجود نداره ....
ولی از یه جایی به بعد تبدیل به آدمی می شه که فقط یه زمانی تو زندگی ات بوده..
پاسخ:
نمیدونم آرزو کنم اون روز زودتر برسه یا هیچ وقت نرسه...
نمیدونم :(
پاسخ:
...
۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۴:۱۳ ابوالفضل ...
عجب عکسی! خوب منتقل می کنه حس متن رو در عین بی ربطی ظاهری، در من حداقل این طور بود...
پاسخ:
ممنون
خداروشکر که مفهوم به سرانجام رسیده...
۱۸ آذر ۹۴ ، ۰۷:۰۸ پریسا ایرانی
همه برف دارن جز من :/
ینی ما :))
اره وی ای پی همون وری ایمپورتنت پینگویینه :|
من برم محو بشم :/
پاسخ:
شما هم برف دار میشی ان شا الله...

:-)

محو چرا؟؟
۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۰:۰۱ فروردین دخت
میدونم الان هیچی نیست که بتونه تسکین بده این درد رو..،دردی که خیلی سخت فراموش میشه...
پاسخ:
فراموشی رو شروع کردم
بهترم خداروشکر...
هیچ چیز غیر ممکنی وجود نداره... فقط سخته و تلاش میخواد... تلقین، تمرین و زندگی... نا امید نباش... مرد را دردی اگر باشد خوش است :) ... فقط میتونم بهت بگم فراموش کردن عشق سخت ترین کار دنیاست... اما غیر ممکن نیست... اراده قوی میخواد که مطمئنم تو داری :)
پاسخ:
ممنون بابت تزریق انرژی :-))
حافظه آدم به زودی خاطرات بد رو فراموش میکنه
خیلی زود....
پاسخ:
تا حدودی موافقم.
گل پسر ما قراره کجا بره اونوقت؟! :(
پاسخ:
هنوز معلوم نیست
اگه بپذیرن، آلمان...
اونقدری که من میدونم و از چندنفری شنیدم جای خوبیه برا ادامه تحصیل...یعنی از خیلی جاها بهتره! تبلیغات سوء اینجارو نبینید.
امیدوارم اگه خیرت توشه جور بشه.
و لبخند :)
پاسخ:
من با اونجا در ارتباطم و تبلیغات سوء رو هیچوقت باور نمیکنم...
متشکرم :-))
۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۷ بانو ف تک نقطه
امیدوارم خدا مصلحتتونو در رفتنتون قرار بده... این طوری هم به صلاحتونه، هم میرید اونور... 
و بالتاکید یرید الله میرید :)) 

+پست قبلیه انقد غم داشت که کامنت نوک انگشتمون خشکید
پاسخ:
متشکرم :-))

+...
با یار و یا بی یار ازین جا برو...
پاسخ:
...
فقط چطور باید بخوام؟

برگرفته شده از avocado.blog.ir


اینکه ب این باور برسین ک دیگه برای شما نیست و بعد ی آرزوی خوشبختی از ته دل..
پاسخ:
سعی میکنم ...

:) 

خوشحالم که میتونم تاثیر داشته باشم... هر چند کم باشه...

نکنه بری و ما رو فراموش کنیاااا ... رفتی بازم بیا بلاگ :) 

پاسخ:
:-))
چشم، فعلا که جایی نرفتم :-)
چ‌وبلاگ مرتب و منظم و اتو کشیده ای!:)
پاسخ:
متشکرم :-)
وقتی خدا هست چرا اینقدر به خودتون سخت میگیرین.برای ادمی ناراحت شین که براتون ناراحت میشه ...اوف چی بگم فقط میتونم بگم این چیزا مهم نیست .هرچی خدابخواد همون میشه
پاسخ:
توکل بر خدا..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">