اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

خراب عشق شدی ساعی و ندانستی

که همچو زلزله ، بی انتظار می آید...

"اسد کلانتری" (ساعی)

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آووکادو» ثبت شده است

زیر پوسته ی سبز یا سرخ هرکس، هسته ای سنگی وجود دارد که بیانگر روحیات و تفکرات واقعی آن شخص است. هسته ی هر کس شکل خاص خود را دارد؛ بعضی مانند آلبالو هسته ای کوچک و بعضی مانند هلو هسته ای سخت و بزرگ دارند. باور کنید لازم داریم گاهی به دانه، هسته، یا سنگ وجودی خودمان سری بزنیم، احوالش را بپرسم یا اصلا نگاهش کنیم که چه شکلی شده... چه شکلی از آن ساخته ایم...؟ امیدوارم مثلِ من، با دیدن یک پیرمردِ ریش بلند غافلگیر نشوید.

عکس: مجسمه های ساخته شده با هسته ی آووکادو

پیشنهاد: سر زدن به پیج avocadostonefaces در اینستاگرام

۴۱ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۵
آوو کادو

همانندِ مَرد تشنه‌ای که تمام چهره‌اش را در آبِ چشمه فرو می‌برد؛ دامنت پر از تخیل و رویاست، پر از قایق و بادبان و دریاهای پهناوری که بادهای فصلیِ آن‌ها مرا به سرزمین‌های وسوسه‌انگیز می‌برند. بگذار صورت بر دامنت بگذارم. می خواهم به گونه‌ی از خود بی‌خود شوم که انگار شرابِ نابِ تمامیِ رویاها را تا تَه سَر کشیده‌ام.
عکس از  René Maltête

+بشنوید

دریافت

۲۷ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۰۰:۲۷
آوو کادو


زمستان: درست در آن هنگام که مردم دیوانه وار به سوی من می آیند، ﻣﻦ ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽخواهم و می روی توی وجودم، زمانِ حال به ابدیت بدل می گردد. آمدنم در این جهان فقط یک اتفاق بود، شاید باید ادامه ی تو می شدم... برخوردِ دو تن، دو تن در هم آمیخت و آتش گرفتو یخ کرد! فقط تو، تویی که من خودم را در آن جا گذاشتم پاییزِ من.

پاییز: بارانِ یخ زده به نیابتِ من فردا تو را خواهد بوسید. باز هم دلت برای دستانِ من تنگ می شود، باز هم به تو باز میگردم...خدانگهدار...

+یلدایتان مبارک...

۲۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۲
آوو کادو

جمعه، آسمان سُربی بود و باران نرم و گرمی از صبح شروع به باریدن کرد. مثل همه روزهای دیگری که رنگ آبی آسمان ناپیداست، من جلو پنجره بزرگ اتاق نشسته ام و باریدن باران را نگاه می کنم. افتادن قطرات باران روی برگ درختان و سرازیر شدنشان از لای شاخه ها را به دقت نگاه می کنم. معمولاً در این لحظات انسان لذت تنهایی را بهتر می فهمد. تنهایی در این لحظات نوعی خلوت کردن با خود است. فرصتی است که فکر کنی به گذشته ات و به همه کارهای کرده و نکرده ات. درست در این ثانیه دوست دارم چشمهایم را ببندم و به دوران کودکی ام برگردم. به آن سالهایی که از دنیای بزرگترها دور بودم. می خواهم برگردم به سالهایی که همه زندگی ام شده بود دوچرخه ای که دور حیاط را با آن می چرخیدم. وقتی هم که پدرم روزهای تعطیل مرا به پارک چیتگر می برد، بهترین روزِ کودکی ام رقم می خورد... حالا آن دوچرخه در قلبِ درختی ام فرو رفته است...
+بشنوید:

دریافت

۲۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۰
آوو کادو

کمبود بعضی از آدمها در زندگی، مثل کمبود هواست برای کسی که به بیماری تنفسی مبتلا شده است. درست لحظه ای که احساس می کنی دچار تنگی نفس شدید شدی و دستت را به سینه ات فشار می دهی تا خفه نشوی. ترسیده ای و نگران به دنبال بلعیدن کمی اکسیژن، ولی نفست بالا نمی آید. دست و پا می زنی و چشمانت از حدقه بیرون می زند، اما نمی توانی کاری کُنی... چشم ها به تو خیره می شوند و تمام...
تو روی مُبل نشسته ای و با موهایت وَر می روی. برادرت نفسی تازه می کند و میخندد... همسایه لال مُرده است و توان فضولی کردن را ندارد... پیرِمرد خنزرپنزری صامت شده است. من اینجا زیرِ زمین، تنم سرد شده است و دستانم زیر پارچه ای سفید به بدنم چسپیده اند. دیگر به هیچ چیز نگاه نمی کنم حتی چشمانت... تصور کُن معشوقه ای مُرده داشته باشی و هر هفته دور از چشم همه، بدون ترس به دیدارش بروی و برایش یک شاخه گُل ببری. به این فکر کرده بودی؟ مجبور می شوی مانتوی سورمه ای رنگت را که عاشقش هستم بپوشی، کمی از موهای خرمایی رنگت را از کنار روسریِ آبی بیرون بگذاری. دروغی بگویی و تک و تنها این همه راه را بکوبی تا در شهری غریب، آواره ای را ملاقت کنی. آن هم در یک روز تعطیل که خانواده ی نامهربانت دور هم جمع شده اند، ترکشان کنی و به دیدنم بیایی. می دانم از قبرستان خلوت می ترسی، ولی آنجا تنها خواهیم بود و ساعتها بدون ترس حرف خواهیم زد. حتی ممکن است امکان بوسیدن باشد!

۲۷ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۵
آوو کادو


زندگی بعضی از انسان ها مثل راه رفتنِ یک فردِ نابینا و از نقطه ای کم نور آغاز می‌گردد. آن تاریکی و کوریِ لحظات نخست که استثنا پنداشته می‌شد، به قاعده‌ی زندگی بدل می‌گردد. باز کردنِ چشم کار سخت و طاقت فرسایی است، ممکن است نور اذیت کُنَد! به‌ همین سبب است که بعضی از انسان ها سال‌هایِ آزگار و برخی تا پایانِ زندگی، بی‌چشم در راهروهایِ پیچ در پیچِ زندگی به دور خود می‌چرخند، درست همانند خطِ مترویِ کلان‌شهر که آغاز و پایانی ندارند و بی‌آن‌که حرکتی را از جای آغاز کند و به جایی پایان دهند، به طوری عبث در قفسِ شهر می‌چرخند و در نهایت واگن ها از رده خارج می شوند...
عکس: جنین انسان در هفته ی بیستم

۲۴ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۵
آوو کادو

گاهی فکر میکنم دنیای بزرگترها یک دنیای زجر آور است. دنیای بزرگترها دنیایی لبریز از خشونت و نامهربانی است. من هرگز نتوانسته ام قانون و منطق دنیای بزرگترها را خوب درک کنم. انگار قانونِ جنگل را برگزیده اند... بعضی وقتها و درست لحظه ای که سیل نگرانی به سراغم می آید، قیافه ی خود را تصور می کنم. احساس می کنم همان کودکی هستم با چشمان خمار و اندامی نحیف در یکی از خیابانهای شهرِ شلوغ که گوشه چادر مادرش(خدا) را گرفته است... اما وقتی رشته خیالم پاره می شود خودم را در دنیای بزرگسالان می بینم. در گوشه ای از اتاق، پشت پنجره، رو به خیابان نشسته ام و نگران سالهای دورتر هستم. مثل پرنده ای که در یک روز سرد و بارانی در گوشه ای مُسَقَف کِز کرده و این جهان پر باد و بوران او را به وحشت انداخته است... در یک لحظه با خودم مرور میکنم "پس خدا بهترین حافظ (نگهدارنده) است، و اوست مهربانترین مهربانان* " طوفان تمام می شود... آرام می شوم...
*سوره یوسف/ آیه 64

۲۹ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۳
آوو کادو


پیرزن در آسایشگاه تنها زندگی می کرد. فرزندانش هر کدام دنبال زندگی خود به سویی از جهان رفته بودند و ماه به ماه خرجِ آسایشگاه مجهز و خصوصی اش را اینترنتی می پرداختند. مادر بزرگ پدری ام را می گویم. پیشِ خودش فکر می کند که آسایشگاه خانه اش است و پرستاران، خدمتکارانش... جایی دیگر از شهر اتاق های خالی خانه ی متروکه اش سرشار از خاطرات روزهای پرهیاهوی یک خانه شلوغ بود. روزهایی که همه ما دور هم جمع می شدیم. روزهایی که من بخشی از بچگی ام را در حیاط و استخر این خانه ی قدیمی سپری کرده بودم. حالا این خانه دیگر متروک شده است. نه عطر سبزی های مادربزرگ در حیاط می پیچد و نه صدای خنده و مهمانی شنیده خواهد شد... تنِ استخوانی اش را آخرین بار حدود هفت سال پیش در آغوش گرفتم. حتما می پرسید چرا؟ چون از وقتی فراموشی (آلزایمر) گرفته، فرزندان و نوه هایش را به خاطر ندارد... به ملاقات او هم که بروم بیشتر از دیده بوسی نمی شود انجام داد چون واقعا مرا نمی شناسد... مدام اسمم را می پرسد... تا دهه ی چهل و آدم های آن موقع را به یاد دارد، آن هم یکی در میان... اما شور و حال آن موقع را به یاد می آورد و مدام از سفر ها و شخصیت های آن موقع تعریف می کند و سوال می پرسد...خوشحالم که روزهای خوب و زندگی بر وفق مرادی داشته که هنوز فراموشش نشده... دوست دارم همه ی لحظاتش را یک به یک به صندوقخانه ی ذهنم بسپارم. لحظاتی که دیگر باز نخواهند گشت. نه دیدارهای مادربزرگ و نه خاطرات سفرهایش... نه دهه ی چهل...
عکس:بازارِ تهران/دهه چهل هجری شمسی

۳۰ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۱:۴۸
آوو کادو


از سفارت یک دربست گرفتم به سمت ترمینال. سوار اتوبوس شدم و از خستگی چشمانم را بستم... نفهمیدم چند ساعت گذشته... وقتی که چشمانم را باز کردم درد داشتم. از پنجره بیرون را دیدم... همه جا سفید بود، اتوبوس زورش به برف نمیرسید، زمین گیر شد... 5 ساعتی میان سفیدی برف ماندیم تا صبح شود و راهدار ها سرو کله شان پیدا شود... فرصت خوبی برای تفکر با گوشی بدون باتری بود... کاش درد نبود... گاهی دست می کِشیدم روی استخوانی که پشتم را به گردنم متصل کرده است. می سوخت و درد در تمام وجودم می پیچید. از نوک انگشتانم تا ستون فقراتم کشیده می شد. روی صندلیِ VIP مچاله می شوم. فقط نامِ شیک دارد این صندلی و فرقی با صندلی های مینی بوس ندارد. دستانم را دور گردنم حلقه می کنم. آرام می شوم، اما درد هنوز ادامه دارد. به عکسِ دختری که جلوی آینه ی راننده نصب شده است، خیره می شوم. همین چند روز پیش بود که عکسی را در ذهنم پاره کردم[کلیک]... انگار سالها گذشته است. حضور دارد اما پیدایش نمی کنم. چشمهایم سنگین شده اند. می خواهم بخوابم و بعد از آنکه بیدار شدم همه چیز را از نو بسازم. زورم نمی رسد. بعضی وقتها انسان زورش به خودش هم نمی رسد. تلاش می کنم فراموش کُنم، ولی مساله این است که هنوز یاد نگرفته ام فراموش کنم. چطور می شود همه چیز در یک لحظه دود شود و به هوا برود؟

۲۴ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۴
آوو کادو

اگر عشقی را یافتی که در یک روز پاییزیِ برفی، دستت را محکم بگیرد و بی سوال و سخن، باتو فرار کند، از دستش مده؛ سال هاست کسی با کسی فرار نکرده است...این روزها همه قرار را بر فرار ترجیح میدهند...
عکس: آووکادو/اولین برفِ پاییزی/
1394.9.15

۳۷ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۸
آوو کادو