اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

مثل یک بوسه نشستم تهِ آن گونه ی چال

اخم کردی و من از چاله به چاه افتادم

"یکتا رفیعی"

طبقه بندی درختی
آووکادو در فصول گذشته

لوگوی اعترافات یک درخت

حدودا سه ماه گذشت... شب بود که بعد از ساعت ها پرواز به این کشور یخ زده رسیدیم و اتاقی که از پیش رزرو کرده بودیم را تحویل گرفتیم. خستگی و سرما استخوان هایمان را آزار میداد اما هیچ گوشه گرمی در آن اتاق نبود؛ و ما عبور شب را تا رسیدن به صبح مرور کردیم. سکوت در نگاهمان تکرار میشد و گوش هامان را میخراشید. انگار به اینجا تبعید شده بودیم! به ارتفاعی سرد و بی تفاوت که ترس را به تنمان انداخته بود. اما خودمان انتخاب کرده بودیم که بعد از سی و اندی سال دویدن، برگردیم به نقطه صفر...

وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ظهر را نشان میداد. رطوبت و سردی پتو از لباس هایی که تنم بود رد میشد و پوستم را لمس میکرد. زیر سنگینی لباس ها بلند شدم و نشستم روی تخت. نور از پنجره کوچک و یخ بسته اتاق، رد شده و افتاده بود روی دیوار پشت تخت. رطوبت یخ زده ای به دهانم چسبیده بود. دلم یک نوشیدنی شیرین و گرم میخواست. یک چیزی که مزه اش ته ذهنم زندانی شده بود و انتظار فرار را میکشید. یلدا خواب بود و من دنبال چیزی شبیه کتری میگشتم تا بشود با آن چای درست کرد و بدون قند خورد و بعد از آن بند کفش ها را محکم کنم و آماده شوم برای شروع دویدن از نقطه صفر...

۱۵ نظر موافقین ۳۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۰۱ ، ۰۹:۰۰
آوو کادو

مدت زیادی نبودم و ننوشتم اما باید اعتراف کنم که هرازگاهی مثلا شب ها قبل از خواب و یا پشت چراغ قرمز به یاد اینجا و تک تک دوستان وبلاگی ام می افتادم. تک تک شما عزیزانی که حتی اگر در خیابان از کنارم رد شوید، شما را نمیشناسم. اما فضای وبلاگ نویسی جادویی دارد که دلت برای افراد ندیده و نشناخته تنگ میشود... بگذریم... امروز آمده ام که خداحافظی کنم. از شما چه پنهان که برنامه مهاجرت من و یلدا تا چند روز دیگر به ایستگاه آخر خود میرسد و (احتمالا) برای همیشه میهن را ترک میکنیم و من استاد قورت دادن بغض در خداحافظی هستم! چند روز است که راه افتاده ام فقط قورت میدهم و خداحافظی میکنم. انصافا سخت ترین مرحله ی رفتن، همین خداحافظی هاست. خداحافظی از خانواده... نزدیک ترین دوستان... کوچه و کافه های شهر... در و دیوار خانه... کتاب هایم... تخت، بالش و حتی فرش و  وسایل خانه که وقت رفتن دلت برای آنها هم تنگ میشود... اصلا موقع خداحافظی دلم دوست دارد برای همه چیز تنگ شود حتی برای سنگِ توالتِ خانه! نمیدانم آنجا شرایط برایم چطور پیش برود و نمیدانم که دوباره اینجا مینوسم یا نه؛ خیلی چیز های دیگر را هم نمیدانم و فقط امیدوارم در این هفت سال، اعترافات من کسی را دچار رنجش خاطر نکرده باشد. فعلا خداحافظ دوستانِ جان...

۲۰ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۳ ۱۶ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۰۰
آوو کادو

چند کامنت خصوصی داشتم که برحسب رفاقت لطف کردند حال نهال و مادرش را پرسیده بودند. خواستم تشکر کنم و بگویم هفته ی گذشته، جسم نهال زودتر از موعد به دنیا آمد اما روح او ما را شایسته ندانست و به بهشت رفت...

موافقین ۵۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۰:۵۰
آوو کادو

در همسایگی ما دختری 22 ساله همراه با پدر، مادر و برادر کوچک‌ترش زندگی می‌کند. نامش محبوبه است و 5 سال پیش به دلیل تصادف در سرویس مدرسه دچار مشکل حرکتی شده و بعد از چند سال درمان و فیزیوتراپی به سختی می‌تواند راه برود و بیشتر اوقات ویلچر نشین است. خاطرم نیست سال گذشته محبوبه بر اساس چه تصادفی با یلدا هم صحبت شده بود و از علاقه اش به درس خواندن و برنامه نویسی گفته بود. یلدا هم که سرش درد می‌کند برا معلمی! اما پدر محبوبه مخالف درس خواندن دخترش است. از آن آدم های دیکتاتور که حتی همسرش جرات حرف زدن با او را ندارد. می‌گوید با توجه به مشکلی که محبوبه دارد بهتر است در خانه بماند و تنهایی خارج نشود!! خلاصه با هر زحمت و دردسری که بود سال گذشته یلدا کمک کرد که محبوبه دروس دبیرستان را تمام کند و دیپلمش را بگیرد. امسال محبوبه خیلی سفت و سخت برای کنکور می‌خواند. هر روز 2 ساعت بدون اطلاع پدرش به خانه ما می‌آید و همراه یلدا دروس کنکوری را رفع اشکال می‌کند. تمام هدف و عشق زندگی محبوبه قبولی در رشته کامپیوتر_نرم افزار دانشگاه شریف است. مدام از من و یلدا در مورد دانشگاه شریف سوال می‌پرسد و وقتی ما خاطره ای از آنجا برایش تعریف می‌کنیم اشک در چشمانش حلقه می‌زند... حالا شرایط طوری شده که من و یلدا از محبوبه بیشتر استرس کنکورش را داریم! اگر قبول نشود که ناراحت کننده است. اگر قبول بشود پدرش را چه کنیم؟ من بسیار فکر کردم، اما راه حلی به ذهنم نمی‌رسد. از افرادی مثل پدر محبوبه می‌ترسم. حتی گاهی در پارکینگ او می‌بینم و بی دلیل خودم را پنهان می‌کنم و به راه حل این مشکل که حالا ما هم درگیر شدیم، باز هم فکر می‌کنم...

۳۹ نظر موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۰۰ ، ۱۱:۰۰
آوو کادو

حالا از نزدیک درک می‌کنم که چرا می‌گویند بهشت زیر پای مادران است. در این 5 ماه بارداری از نزدیک می‌بینم که یلدا دیگر خودش نیست و تمام جسم و روحش نثار نهال شده. تمام افکار و عواطفش در راه نهال است. گاهی از خودم و یلدا می‌پرسم که چرا باید به خودمان این همه زحمت بدهیم تا مثل خودمان را تولید کنیم؟! مگر خودمان از نسخه ی دوممان چه کم داریم؟! اصلا چرا باید او از خودمان مهم تر باشد؟ و هزاران سوال بی پاسخ دیگر...

صد البته که می‌دانم این اول راه است و تازه در حال گرم کردن کنار زمین هستیم و بازی هنوز شروع نشده! بین خودمان بماند، از حالا حسودی هایم در حال گل کردن هستند! این هم از دلیل این که خار جهنم زیر پای ما پدران است!

۱۰ نظر موافقین ۳۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۰۰ ، ۱۲:۱۰
آوو کادو

از خانه مادربزرگ یلدا بر می گشتیم. دیدم دزدکی اشک هایش را پاک می کند. گفتم:"من اگر همچین مادربزرگ مهربانی داشتم، هیچ وقت گریه نمی کردم!" گفت:"برای نهال گریه می کنم که مادربزرگ ندارد!" تا مقصد حرف نزدم...

۱۳ نظر موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۴۰
آوو کادو

اتفاقی نگاهم به آمار می افتد... 2222 روز از اول دفتر اعترافات میگذرد و این مزخرفات 648 هزار بار بازدید شده اند...! عجیب نیست؟

۹ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۲ ۲۶ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۲۰
آوو کادو

تصمیم گرفتم هرشب چند خط دستنوشته را در دفترچه یادداشت کوچکی برای نهال (فرزند در راهمان را فعلا نهال می خوانم!) بنویسیم تا مثلا چندین سال بعد وقتی که دیگه پدرش نیست و نهال درحال زندگی با مادر پیرش است، به طور اتفاقی دفترچه را در صندوقچه زیرشیروانی پیدا کند و بخواند و ذوق کند که چه پدری داشته!! و همیشه آن دفترچه را همراه خودش داشته باشد و بعدترها به عشق زندگی اش نشان دهد و آن مرد یا زن حساب کار دستش بیاید که در خانواده ما عشق حرف اول را میزند و باید با عشق وارد زندگی نهال من بشود!! اما راستش این کار سخت بود چون نوشتن برای فرزند دختر و پسر خیلی تفاوت دارد. اصلا از زمین تا آسمان و این رنج من روز شنبه عصر برطرف شد و خانم دکتر به طور قطعی اعلام کردند که شازده خانم در راه هستند.

 

۲۳ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۰
آوو کادو

ما در زندگی سرسپرده یک سری وقایع سینوسی هستیم. گاه خوب و گاه بد. و اینقدر این موج ها بالا و پایین می روند تا عمرمان به سر رسد و دار فانی را وداع گوییم. میان این بالا و پایین ها و خوشی و رنج ها، اولین ها همیشه در یاد می مانند. اولین ها یک حس و حال عجیبی به انسان می دهند که انگار وقتی که اولینی نباشد، سقوط انسان شروع می شود. مثل اولین بار که می خندیم... اولین بار که مدرسه می رویم... اولین عشق... اولین بوسه... اولین فرزند... اولین فرزند... اولین فرزند... و اینگونه است که ما در حال تجربه عجیب ترین حس عالم هستیم...

۲۱ نظر موافقین ۳۴ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۰۰
آوو کادو

فقط من و سه نفر دیگر از کارکنان سرکار هستیم؛ مدیر و بقیه ی کارکنان (که دوستان و یا اقوامش هستند) دورکار شدند؛ چند هفته پیش مدیر توجهی به حرف هایم نکرد. هرچه توضیح دادم که من کمترین مرخصی را در یک سال گذشته داشتم، نفهمید! آخرش گفتم من ماشین ندارم و باید هرروز از مترو و اتوبوس استفاده کنم یا این که هرروز چهل و چند هزار تومان پول اسنپ بدهم، باز هم توجهی نکرد... حالا تنها در اتاق شرکت، پایم را روی میز انداختم و زمان را از سقف آویزان کردم و درست زیر پاهایش، در حالی که دستو پا میزند، با خیال راحت فکر می کنم "آیا همیشه می توان دروغ گفت؟ چه کسی قانون ها را می سازد؟ آیا هیچ کاری انجام ندادنْ انجام دادنِ کاری است؟ همیشه یعنی تا کِی؟" اگر جوابی به ذهنتان می رسد، برایم بنویسید.

۱۶ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۱ ۱۸ آبان ۹۹ ، ۱۰:۱۵
آوو کادو