اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست

مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم !

"اوحدی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۱۲۲ مطلب با موضوع «اعترافات آووکادو» ثبت شده است

ظهر/ هوای داغ/ آفتابِ عمود/ دوست دارم کسی زیر سایه ام بنشیند/ دختری از دور می آید/ با دامنِ کوتاهِ خال دار/ کتابی در دستانش/ زیر سایه ام می نشیند/ کتاب را باز می کند و شروع می کند به زمزمه/ خوشحال می شوم/ اندکی بعد/ موریانه ها سرو کله شان پیدا می شود/ به سایه ام حمله می کنند/ دختر بلند می شود/ دامنش را از شر موریانه ها می تکاند/ پناه می بَرَد به چنارِ همسایه/ چنار خوشبوی ناشنوا/ موریانه به سایه دَرد دارد اما به چوب، نه...

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۰
آوو کادو


دیروز خیلی اتفاقات برای اولین بار پیش آمد. اولین بار بود که با بلاگرهای مجازی، به طور حقیقی آشنا شدم. اولین بار بود که فهمیدم در اولین روز آشنایی می توان صمیمی بود (معجزه ی بلاگر بودن). اولین بار بود که فهمیدم یک انسان می تواند بمبِ انرژی باشد. اولین بار بود با کسانی که تازه آشنا شده بودم، خندیدم... اولین تجربه ای که هیچوقت فراموش نخواهد شد... مگر می شود کسی را فراموش کنم که برایم نقاشی های چهلستون را تفسیر می کند و در هشت بهشت آواز (ای همه گل های از سرما کبود) می خواند و از دامن زنان شاه می گوید؟ یا مگر می توان کسی که مرا کلاه دوز صدا می کند را فراموش کنم؟ شاید مسمومیت جیوه را در رفتارم دیده بود! هیچ وقت یک قرار وبلاگی را رَد نکنید چون مطمئناً نمیتوان از پشت شیشه های مجازی فهمید که  witch چقدر پر انرژی، شوخ طبع، شجاع، خوش قلب و جنسش بدون خُرده شیشه است... و نمیتوان فهمید آلیس (خانم دکتر) چقدر آرام، مهربان و خنده رو است و یک دنیا راز را در ذهنش حمل می کند...
عکس: 96/2/24 - چالش witch برای من و آلیس - ما باید حدس می زدیم که عکسِ درونِ دوربین، کجای اصفهان است!!!

۲۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵
آوو کادو


در کتابی می خواندم که انسان ها تا زمانی که خواب هستند و رویا می بینند، نمیتوانند بفهمند که در خواب به سر می برند و آنچه می بینند رویاست! و هنگامی به این راز پی می برند که بیدار شوند و به هوشیاری برسند... شاید اتفاقاتی که هر روز برای ما پیش می آید، رخداد هایی باشد که در خوابی عمیق به نام زندگانی می بینیم! بعضی از زندگانی ها کابوس؛ بعضی رویای شیرین کودکی که عروسکش را در آغوش کشیده و بعضی دیگر هم خوابی همراه با ارضای امیال شیطانی... بالاخره همه از خواب بیدار می شویم... شخصاً امیدوارم وقتی که از خواب پریدم، آغوش مهربانی فوراً آرامم کند و نزدیکِ گوشم بگوید: هیییش... آروم باش... هرچه دیدی خواب بود...!
شما فکر می کنید چگونه بیدار می شوید و با چه مواجه خواهید شد؟
متن: بخشی از یک نمایشنامه که امروز آن را آغاز کردم...
عکس: witch

۱۸ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۰
آوو کادو

همیشه قبل از این که عاشق شوید، فرد مورد نظرتان را به خوبی بشناسید و سعی کنید تمام زوایای شخصیتی او را کشف کنید. مطمئناً اگر از همان اول دُم به تَله بدهید و عاشقش شوید، هیچوقت او را نخواهید شناخت... اگر هم روزی تصمیم بگیرد شما را ترک کند، راهی برای نگه داشتنش پیدا نخواهید کرد چون هیچ چیز از او نمیدانید...

موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۰
آوو کادو

نورِ صبح از پنجره اتاق شماره ی 102 به داخل راه یافته. با سرگیجه بیدار می شوم. لباس های دیشب هنوز بر تنم است. گرسنه هستم. یخچال را باز می کنم. پیتزای یخ کرده ای را می بینم که تقریباً دست نخورده باقی مانده؛ آن را بیرون می آورم و شروع به خوردن می کنم. آهنگ دومی که برایم فرستاده را پخش می کنم... خاطره ای از این پیتزا در ذهنم نمی آید... خاطره ای از دیشب به ذهنم نمی رسد... فقط می دانم دیشب دیر به هتل برگشتم... اینقدر دیر که متصدی پذیرش هتل خوابیده بود و مجبور شدم بیدارش کنم تا کلید تحویلم بدهد..!
+به این شهر فرار کردم که وسوسه ی دیدن یلدایی که برگشته، از سرم بیرون بیاید.

+آهنگ دوم/بشنوید

دریافت

۳۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۰
آوو کادو
از آخرین ملاقات 206 روز می گذرد... دیشب ایمیلی دریافت کردم که متن آن یک "سلام" خالی و پیوستش یک فایل mp3 بود... تا صبح نخوابیدم بارها آهنگ را گوش کردم و گوش کردم و... با وجودی که محتوای ترانه را متوجه می شدم، ترجیح دادم تک تک کلمات را در دیکشنری های مختلف سرچ کنم... اما من از هیچ چیز سر در نمی آورم... نه از منظور فرستنده و نه جوابی که باید به آن بدهم...
+بشنوید

دریافت

۲۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۲ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

دلم میخواهد به اندازه ی یک کیفِ دستی وسیله جمع کنم و مدتی به مرخصی بروم... یک اتاق در یک منطقه ی کوهستانی اجاره کنم و هر روز برای خرید از اتاق بیرون بروم؛ نانِ تازه و غذاهای محلی را از زن بیوه ای که همیشه لباسِ محلی تیره رنگی به تن دارد، بخرم و مشتری ثابتش باشم. گاهی هم چند کیلومتر پیاده روی کنم تا دوغ و کره ی تازه را از کوچ نشینان بگیرم و مسیر برگشت را پشتِ وانت باد بخورم... توی یک کوچه ی تنگ با پسر بچه ها فوتبال بازی کنم و دستی بر موهای دختربچه های آفتاب سوخته بکشم و از جیبم چند جا سوئیچیِ عروسکی در بیاورم و به آنها هدیه بدهم... شاید هم یک روز به کمک پیرمردی رفتم که پشتِ چشمه باغ دارد و چند صندوق برایش میوه چیدم... شب ها هم در اتاقم دراز بکشم و موسیقی محلی گوش کنم و آنقدر از پنجره، ستاره های پُرنور را تماشا کنم تا خوابم ببرد... فقط می ترسم فردا صبح با صدای بوقِ ماشین ها و بوی دودِ کارخانه ها از خواب بیدار شوم...

+تصویرِ این پست: مراجعه شود به پست کوسه هجیج از گمشده:)

۲۶ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۵
آوو کادو


از این دیدو بازدیدهای نمایشی، فکری در من تازه نمی شود و از این روبوسی های بی مزه و دست دادن های اجباری و بی روح، حسی در من زنده نمی شود... دلم یک لبخند به هنگام دیدار می خواهد و بلافاصله یک آغوش قرص و محکم که صدای استخوان های دوطرف شنیده شود... خیلی وقت است کسی را فشرده نکرده ام... شما امسال کسی را فشرده کرده اید؟!
+همیشه با ارزش ترین، ساده ترین و رایگان ترین چیزها را از هم دریغ می کنیم...

۴۵ نظر موافقین ۴۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۰
آوو کادو


1. بالاخره از ترافیک که با وجودِ بارشِ رحمتِ الهی چند برابر شده، رها شدم و به منزل رسیدم... تمام مسیر را به برف پاک کن خیره بودم و فکر می کردم که چگونه در تعطیلات، خودم را رها از فکر کنم. حتی با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم، با صدایی گرفته قیمتِ تور هندوستان را پرسیدم! خانم پشت خط هم مانند کسی که با یک احمق صحبت می کند گفت که ظرفیت برای ایام تعطیلات پُر است و گوشی را قطع کرد...
2. امروز خانم دکتر همسایه مان را دیدم که زیر باران ایستاده و ماشینش خاموش شده. او را سوار کردم و تا منزل رساندم، صدایم را شنید و از کیفش چند کپسول در آورد و به من هدیه داد... او بسیار مهربان است و در کیفش و حتی خانه اش مانند داروخانه همه نوع دارویی پیدا می شود... همیشه سوالم این بود که چرا این زوجِ پزشک بچه دار نمی شوند و یک گربه ی سفیدِ با ادب را به سرپرستی پذیرفته اند!
3. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که در ترافیک ناگهان یاد ربات پیام ناشناس تلگرام افتادم! و کلی فکر دیگر پشت سر آن...
4. درخواست: هر حرف، نظر، نصیحت و انتقادی که در سال نود و پنج در دلتان مانده را پذیرا هستم... زیر همین پست به صورت ناشناس کامنت بگذارید (تیکِ ناشناس را فعال کنید). من هم قول می دهم فقط بخوانم و هیچ پیگیری برای پیدا کردن صاحبِ ناشناسِ نظر انجام ندهم...
5. پیشنهاد: چهار کتاب معرفی می کنم برای تعطیلاتتان...
(1) جزء از کل/استیو تولتز/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه
(2) ملت عشق/الیف شافاک/ارسلان فصیحی/ نشر ققنوس
(3) بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور/ نشر چشمه
(4) پاییز فصل آخر سال است/ نسیم مرعشی/ چشمه

+این کتاب ها را در سه ماه گذشته مطالعه کردم... اگر راجع به آن ها سوالی داشتید حتما بپرسید...

عنوان: مولانا

۴۲ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۰
آوو کادو

تیونرِ بهار آنجاست که باید زیاد خوابید و بعد بیدار شد و دونفره روی پیاده رو های نمناک و یا خاکِ تپه هایی که تازه سبزه های آن جوانه زده، قدم زد و قدم زد و قدم زد؛ اصلا باید سوئیچ ماشین را به چاهِ مستراح انداخت... به قول خودم...

+سپاس از حریر و رادیو بلاگی ها/ هر کس اینجا را می خواند دعوت است...

موافقین ۲۹ مخالفین ۱ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۰
آوو کادو