اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

خراب عشق شدی ساعی و ندانستی

که همچو زلزله ، بی انتظار می آید...

"اسد کلانتری" (ساعی)

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۱۳۷ مطلب با موضوع «اعترافات آووکادو» ثبت شده است


بی هدف و بی آن که مسافر باشم در ترمینال آزادی قدم می‌زنم. چند سرباز بی رمق نشسته اند و سیگار می‌کشند. کنارشان می‌نشینم. فکر می‌کنم کسی گذشته‌ام را پاک کرده. هیچ چیز یادم نمی‌آید جز خاطراتی پراکنده‌ از خدمت. بعد از ترخیص، هیچ وقت از سربازی ننوشته ام و این اولین دست خط به حساب می‌آید... یادم نمی‌آید تا به حال تیراندازی کرده‌ام یا نه. نوک مگسک باید زیر خال سیاه باشد؟...نشسته ام لبه‌ی تخت و پوتین‌هایم سنگینی می‌کنند. پاهایم داغ کرده میان جوراب‌های نازک زنانه‌ام. نفسم می‌گیرد از هوای خفه ی آسایشگاه. سربازها همه خوابند. خیره می‌شوم به ساعت روی دیوار تا عقربه‌هایش را کم کم پیدا کنم. ده دقیقه از دو گذشته. صدای جناب سروان بلند می‌شود؛ باید با او می‌رفتیم به نگهبان ها سر بزنیم... دوست ندارم کسی به سربازها بدو بی راه بگوید و آنها را تنبیه کند؛ سعی می‌کنم سرعت راه رفتن را کم کنم تا نگهبان‌ وقت داشته باشد خودش را جمع و جور کند. اسلحه‌اش را بردارد، سینه‌خشابش را ببندد و شاید سیگارش را خاموش کند. وسط میدان، سگی هرشب کنار میله پرچم می‌نشست. آن شب عمیقا به ما خیره شده بود. جناب سروان سنگی را به سمتش پرتاب کرد اما از جایش تکان نخورد. هیچ احساسی در صورتش نبود. انگار همه‌ چیز برایش یک بازی احمقانه بود. انگار از قبل می‌دانست چه می‌شود. فقط ایستاده بود و سرنوشت مبهم ما را نگاه می‌کرد.

۱ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

مفهوم فاصله با آن چیزی که اغلب مردم فکر می‌کنند فرق دارد. آقا و خانم "ش" با اینکه روی مبل شانه‌به‌شانه هم سریال بی معنی تلویزیون را نگاه می‌کردند و حتی پشت میز، رو به روی هم غذا می‌خوردند و یا حتی گاهی روی تخت، سینه به سینه ی هم می‌خوابیدند؛ روز به روز از هم دورتر می‌شدند. مدت‌ها بود که امواج صدای خانم "ش" از محدوده‌ی صوتی گوش‌های آقای "ش" رد نمی‌شد. اینکه مشکل از صدای خانم "ش" بود یا گوش‌های آقای "ش" بدرستی معلوم نبود. به هر حال آقای "ش" دیگر حرف‌های خانم "ش" را نمی‌شنید و خودش هم آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست جمله‌ی درستی از ذهنش بیرون بکشد و به خانم "ش" بگوید. خانم "ش" هم مدام لباس های آقای "ش" را بررسی می‌کرد و دنبال یک تار موی بلند و زرد می‌گشت! تا شاید آن تار مو را دلیلی کند برای ناشنوایی آقای "ش". اما همیشه در پیدا کردن آن تار مو ناموفق بود... دیشب کابوس دیدم که نامم آقای "ش" بود...
۱۶ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

باز هم ساعت از نیمه شب گذشته؛ آسانسور که دهانش را باز می‌کند، بیدار می‌شوم. چند دور کلید را می‌چرخانم تا بالاخره اجازه ی ورود صادر شود. سرما به صورتم برخورد می‌کند. بدون معطلی خودم را به تخت خواب می‌رسانم. حرف مادرم در ذهنم موج می‌زند که "نباید با لباس بیرون بخوابی، ملافه ها کثیف میشن..." در دلم از مادرم عذر خواهی می‌کنم و چشمانم را می‌بندم شاید خوابِ تصویر بالا را ببینم. سرما را بیشتر حس می‌کنم. نگاهی به رادیاتور شوفاژ می‌اندازم و زمزمه می‌کنم که بخاریِ بدون شعله، به پشیزی نمی‌ارزد.

عکس: آووکادو/ اردیبهشت 94

+بشنوید

دریافت

۱۹ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

بعد از هزار روز، کمی فاصله می‌گیرم و از دور به "اعترافات یک درخت" نگاه می‌کنم، انگار داستانش تمام شده و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده؛ مثل نمایشی که به پایان رسیده و کارگردان و بازیگرها می‌آیند روی صحنه، تعظیم می‌کنند و می‌روند، پرده می‌افتد و تمام.... همین قدر عجیب و ناگهانی...

عکس: آووکادو/  1396.8.17

۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱۵ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۳۰
آوو کادو


صبحِ جمعه انگار هوا حجم بیشتری دارد. پنجره را باز می‌کنم و فنجانِ قهوه را روی لبه آن می‌گذارم. باد خنکی صورتم را نوازش می‌کند. بوی قهوه، قاصدکی را به سمت پنجره می‌کشاند. کنارِ دستم فرود می آید، به او تعارف می‌کنم که مقداری قهوه مهمانم باشد. تشکر می‌کند و می‌گوید که بوی آن برایش کافیست. نگاهش می‌کنم و برای او یک بیت شعر می‌خوانم؛ با یک بیتِ زیباتر پاسخم را می‌دهد. لبخند می‌زنم. ناگهان باد از راه می‌رسد و او را سوار می‌کند و می‌رود به پنجره ی بعدی تا شعر مرا آنجا بخواند...
+بد نیست قاصدک بودن را امتحان کنیم. هرکس مایل بود اعلام کند تا از پنجره اش وارد شوم و بیتی به او هدیه کنم. (پاسخ نظرات این پست همراه با یک بیت شعر می‌باشد)

عکس: آووکادو/  1396.8.5

۴۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۱:۲۰
آوو کادو


اتاق یخ زده؛ می‌خواهم بخوابم اما خوابم نمی‌بَرَد، رویم را برمی‌گردانم و غَلت می‌زنم میان خیال‌ها. روی صندلی، خیره شده به پنجره‌ی خشکِ اتاق و باد است که گاهی موهایش را چنگ می‌زند. خودش را با ماگِ نسکافه‌ی خوش بویی گرم می‌کند. چرا من نیستم؟ زود خودم را می‌سازم و پرت می‌کنم کنارش. شکل نمی‌گیرد تصویرم؛ زود می‌ریزم. نیستم تا نرمی سفیدِ گونه‌ها و دست‌هاش را ببوسم. زورم به خیالم نمی‌رسد...

۱۸ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۰
آوو کادو

باز هم خوب است که بعضی هایمان _فقط بعضی هایمان_ این روزها تمرین حسینی بودن می کنیم، شاید هم برای چند روز تظاهر به انسانیت را به نمایش می گذاریم. وای به حال آنان که تظاهرشان هم خالی از فرهنگ حسینی است. همان ها که روی طَبل و عَلَمشان می نویسند: شهر باید به من هیاتی عادت بکند/ برود هر که دلش خواست شکایت بکند.

+باز هم نشد...

موافقین ۲۸ مخالفین ۱ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۰
آوو کادو

زیر پوسته ی سبز یا سرخ هرکس، هسته ای سنگی وجود دارد که بیانگر روحیات و تفکرات واقعی آن شخص است. هسته ی هر کس شکل خاص خود را دارد؛ بعضی مانند آلبالو هسته ای کوچک و بعضی مانند هلو هسته ای سخت و بزرگ دارند. باور کنید لازم داریم گاهی به دانه، هسته، یا سنگ وجودی خودمان سری بزنیم، احوالش را بپرسم یا اصلا نگاهش کنیم که چه شکلی شده... چه شکلی از آن ساخته ایم...؟ امیدوارم مثلِ من، با دیدن یک پیرمردِ ریش بلند غافلگیر نشوید.

عکس: مجسمه های ساخته شده با هسته ی آووکادو

پیشنهاد: سر زدن به پیج avocadostonefaces در اینستاگرام

۴۱ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۵
آوو کادو


1. کافه ای که پاتوق بود، بعد از یک ماه تعطیلی و تعمیرات، تغییر شکل داده و دیگر اصلا دنج نیست؛ صاحبش (که از دوستان هم هست) طوری به آنجا گند زده که خاطره ای از آنجا نمی توان به یاد آورد.

2. کافه جدیدی را پیدا کردم که چندان دنج نیست اما یک پنجره دارد که میزی به آن چسبیده و جان می دهد آنجا بنشینی و به خیابان و ماشین ها و رهگذران خیره شوی... مخصوصاً اگر زمستان باشد و هوا برفی باشد و قهوه داغ باشد و بتوان یقه ی پالتو را تا کنارِ گوش بالا آورد...

3. درحال بررسی مالی برای تاسیس یک کافه هستم... اما کجاست مِلک و پول...؟

عکس: آووکادو/  1396.6.10

۳۷ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو


نشسته ام پشت میز و مقدار زیادی کار روی آن تلنبار شده... گوشی را برمیدارد و شماره ام را لمس می کند و می خواهد سریعاً نام کتابی بگویم تا بخرد. بدونِ فکر نام کتابی را می گویم؛ راضی نمی شود؛ می گوید برو و یک صفحه اش را برایم بخوان! از کتابخانه بیرونش می کشم و صفحه ای خودش را باز می کند! انگار که تا خورده باشد! برایش می خوانم. چیزی نمی گوید؛ چیزی نمی گویم...

۲۵ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۵
آوو کادو