اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

نامه چون مار به پای قلمم می پیچد!

چه کنم !؟حرف سرِ زلفِ تو در طومار است!

"طالب آملی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۲۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است


زمستان: درست در آن هنگام که مردم دیوانه وار به سوی من می آیند، ﻣﻦ ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽخواهم و می روی توی وجودم، زمانِ حال به ابدیت بدل می گردد. آمدنم در این جهان فقط یک اتفاق بود، شاید باید ادامه ی تو می شدم... برخوردِ دو تن، دو تن در هم آمیخت و آتش گرفتو یخ کرد! فقط تو، تویی که من خودم را در آن جا گذاشتم پاییزِ من.

پاییز: بارانِ یخ زده به نیابتِ من فردا تو را خواهد بوسید. باز هم دلت برای دستانِ من تنگ می شود، باز هم به تو باز میگردم...خدانگهدار...

+یلدایتان مبارک...

۲۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۲
آوو کادو

گاهی اوقات آدم در روزنامه ها یا سایت های خبری تیترهایی می بیند که از آن هر مفهومی ممکن است برداشت کند غیر از آن چیزی که در متن خبر وجود دارد. مثلا من وقتی دیروز با این تیتر مواجه شدم که «یازده میلیون جوان غیرفعال شدند» اول فکر کردم لایسنس این عده از جوانان منقضی شده و اینها هم اتوماتیک دی اکتیو شده اند. بعد فکر کردم شاید خودشان خسته شدند و دی اکتیو کردند. بعد فکرهای دیگری به سراغم آمد. یعنی چی که غیرفعال شدند؟ بلا به دور. ندای درونم طبق معمول وارد قضیه شد و گفت: آخه مگه بیماری این همه فکر می کنی؟ خود گزارش رو بخون می فهمی دیگه. گزارش را خواندم و فهمیدم منظور این بوده که یازده میلیون نفر از افراد 20 تا 34 ساله کار ندارند. نه در گروه شاغلان قرار می گیرند و نه در گروه بیکار یا جوینده ی کار. حالا سوال اینجاست که اینها کی هستند و کجا پیدا می شوند؟ شما یک سر به اینستاگرام بازیگرها و سلبریتی ها بزنید، یک عده دارند با فحش به هم و به صاحب صفحه تیراندازی می کنند. فیس بوک را باز کنید، می بینید یکی ایستاده سمت راست و آن یکی ایستاده سمت چپ و در باب علوم انسانی جدل می کنند ولی معلوم نیست اقوام و بستگان مونثشان در بحث پدیدارشناسی روح هگل دقیقا چه نقشی ایفا می کنند. یک سری هم در گروه های تلگرامی دارند مشکلات مملکت و جهان را حل می کنند و آن طرف تر عده ای کوروش را بیدار می کنند و مزاحم اوقاتش می شوند. خب آیا واقعا اینها را جمع بزنید یازده میلیون نفر نمی شوند؟
بی قانون
آیدین سیارسریع

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
آوو کادو

آدم باید اول با خودش مبارزه کنه...آدم باید اول خودش اصلاح کنه، اونوخ مدعی اصلاح جامعه بشه...!!!...
_تشییع جنازه و عیادت مریض به زن حرام است.
پدرم از حاج شیخ علی می پرسد: دیگه چه چیز هایی به زن حرام شده؟
حاج شیخ علی به مخده تکیه میدهد و حرف می زند.
_ ولایت عامه، قضاوت و مشورت هم به زن حرام است...پدرم حرف های حاج شیخ علی را تکرار می کند که تو دهنش بماند.
_بوسیدن سنگ حجر، دویدن میان صفا و مروه و داخل شدن در خانه کعبه هم به زن ها حرام است...هر وقت با پدر و مادرم رفته ام جایی، همیشه مادرم پشت سرمان راه رفته است. هیچ وقت نشد که حتی شانه به شانه مان هم راه برود...
همسایه ها/احمد محمود/امیرکبیر
۲۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۲ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۶
آوو کادو

جمعه، آسمان سُربی بود و باران نرم و گرمی از صبح شروع به باریدن کرد. مثل همه روزهای دیگری که رنگ آبی آسمان ناپیداست، من جلو پنجره بزرگ اتاق نشسته ام و باریدن باران را نگاه می کنم. افتادن قطرات باران روی برگ درختان و سرازیر شدنشان از لای شاخه ها را به دقت نگاه می کنم. معمولاً در این لحظات انسان لذت تنهایی را بهتر می فهمد. تنهایی در این لحظات نوعی خلوت کردن با خود است. فرصتی است که فکر کنی به گذشته ات و به همه کارهای کرده و نکرده ات. درست در این ثانیه دوست دارم چشمهایم را ببندم و به دوران کودکی ام برگردم. به آن سالهایی که از دنیای بزرگترها دور بودم. می خواهم برگردم به سالهایی که همه زندگی ام شده بود دوچرخه ای که دور حیاط را با آن می چرخیدم. وقتی هم که پدرم روزهای تعطیل مرا به پارک چیتگر می برد، بهترین روزِ کودکی ام رقم می خورد... حالا آن دوچرخه در قلبِ درختی ام فرو رفته است...
+بشنوید:

دریافت

۲۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۰
آوو کادو

کمبود بعضی از آدمها در زندگی، مثل کمبود هواست برای کسی که به بیماری تنفسی مبتلا شده است. درست لحظه ای که احساس می کنی دچار تنگی نفس شدید شدی و دستت را به سینه ات فشار می دهی تا خفه نشوی. ترسیده ای و نگران به دنبال بلعیدن کمی اکسیژن، ولی نفست بالا نمی آید. دست و پا می زنی و چشمانت از حدقه بیرون می زند، اما نمی توانی کاری کُنی... چشم ها به تو خیره می شوند و تمام...
تو روی مُبل نشسته ای و با موهایت وَر می روی. برادرت نفسی تازه می کند و میخندد... همسایه لال مُرده است و توان فضولی کردن را ندارد... پیرِمرد خنزرپنزری صامت شده است. من اینجا زیرِ زمین، تنم سرد شده است و دستانم زیر پارچه ای سفید به بدنم چسپیده اند. دیگر به هیچ چیز نگاه نمی کنم حتی چشمانت... تصور کُن معشوقه ای مُرده داشته باشی و هر هفته دور از چشم همه، بدون ترس به دیدارش بروی و برایش یک شاخه گُل ببری. به این فکر کرده بودی؟ مجبور می شوی مانتوی سورمه ای رنگت را که عاشقش هستم بپوشی، کمی از موهای خرمایی رنگت را از کنار روسریِ آبی بیرون بگذاری. دروغی بگویی و تک و تنها این همه راه را بکوبی تا در شهری غریب، آواره ای را ملاقت کنی. آن هم در یک روز تعطیل که خانواده ی نامهربانت دور هم جمع شده اند، ترکشان کنی و به دیدنم بیایی. می دانم از قبرستان خلوت می ترسی، ولی آنجا تنها خواهیم بود و ساعتها بدون ترس حرف خواهیم زد. حتی ممکن است امکان بوسیدن باشد!

۲۷ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۵
آوو کادو


تفاوت دموکراسی و دیکتاتوری در این است که در دموکراسی شما اول رای میدهید و سپس فرامین را اجرا میکنید. اما در دیکتاتوری وقتتان برای رای دادن تلف نمی شود.
سوختن در آب غرق شدن در آتش /چارلز بوکوفسکی/پیمان خاکسار

موافقین ۳۰ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
آوو کادو


زندگی بعضی از انسان ها مثل راه رفتنِ یک فردِ نابینا و از نقطه ای کم نور آغاز می‌گردد. آن تاریکی و کوریِ لحظات نخست که استثنا پنداشته می‌شد، به قاعده‌ی زندگی بدل می‌گردد. باز کردنِ چشم کار سخت و طاقت فرسایی است، ممکن است نور اذیت کُنَد! به‌ همین سبب است که بعضی از انسان ها سال‌هایِ آزگار و برخی تا پایانِ زندگی، بی‌چشم در راهروهایِ پیچ در پیچِ زندگی به دور خود می‌چرخند، درست همانند خطِ مترویِ کلان‌شهر که آغاز و پایانی ندارند و بی‌آن‌که حرکتی را از جای آغاز کند و به جایی پایان دهند، به طوری عبث در قفسِ شهر می‌چرخند و در نهایت واگن ها از رده خارج می شوند...
عکس: جنین انسان در هفته ی بیستم

۲۴ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۱:۱۵
آوو کادو

گاهی فکر میکنم دنیای بزرگترها یک دنیای زجر آور است. دنیای بزرگترها دنیایی لبریز از خشونت و نامهربانی است. من هرگز نتوانسته ام قانون و منطق دنیای بزرگترها را خوب درک کنم. انگار قانونِ جنگل را برگزیده اند... بعضی وقتها و درست لحظه ای که سیل نگرانی به سراغم می آید، قیافه ی خود را تصور می کنم. احساس می کنم همان کودکی هستم با چشمان خمار و اندامی نحیف در یکی از خیابانهای شهرِ شلوغ که گوشه چادر مادرش(خدا) را گرفته است... اما وقتی رشته خیالم پاره می شود خودم را در دنیای بزرگسالان می بینم. در گوشه ای از اتاق، پشت پنجره، رو به خیابان نشسته ام و نگران سالهای دورتر هستم. مثل پرنده ای که در یک روز سرد و بارانی در گوشه ای مُسَقَف کِز کرده و این جهان پر باد و بوران او را به وحشت انداخته است... در یک لحظه با خودم مرور میکنم "پس خدا بهترین حافظ (نگهدارنده) است، و اوست مهربانترین مهربانان* " طوفان تمام می شود... آرام می شوم...
*سوره یوسف/ آیه 64

۲۹ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۳
آوو کادو

سرباز لهستانی: این آلمانیه. بکشینش!
پیانیست لهستانی: نه. من یهودی ام، لهستانی ام!
سرباز لهستانی: چرا کت آلمانها تنته؟
پیانیست لهستانی: سرده! هوا سرده!

The Pianist 2002
Roman Polanski

موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۹
آوو کادو


و حالا جواب حاجی که تو بیلبورد نیومده!

حاجی: آره صداتونو میشنوم، دشمن محاصرتون نکرده، منیت ها تون،خودی غیرخودی هاتون، اینکه مردم رو تقیسم کردید به با ما و علیه ما،ایناس که محاصرتون کرده. به دیدبان بگو بره مرخصی بدرد این کار نمی خوره چون تو پشت بام ها بمب نیست. بمب اصلی بی اعتمادیه که از تلویزیون فرستاده میشه و مردم رو به سمت ماهواره برده. قلب و فکرتون رو اونا هدف نگرفتن بولتن ها،توهین ها،تخریب ها و بی اخلاقی ها هدف قرار دادن. خیلی تلفات دادین؟ هنوز در برابر چیزایی که از دست می ره چیزی نیست. مانتوها دکمه نداره؟ جیبها چی،حساب ها،باور و دین مردم که گل و گشادش کردن برای استفاده شخصی چی؟ اونا جیب داره؟
سلاح جدیدشون ساپورته؟نکنه مشکل از سلاح نیست از چشمها و دوربینهاییه که بجای نقطه خطر زوم کردین رو ساپورت و اون نقطه.بیسیم چی من صدای تو رو نه فقط از این بیسیم که از همه تریبونها و همه کانالها و در و دیوار و ....میشنوم تو چی؟ تو حرفهای حاجیتو میشنوی؟ الو بیسیم چی...الووووو
سهند ایرانمهر

۳۷ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۳ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۷
آوو کادو