اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

بدونِ ترس

پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۵۵ ب.ظ

کمبود بعضی از آدمها در زندگی، مثل کمبود هواست برای کسی که به بیماری تنفسی مبتلا شده است. درست لحظه ای که احساس می کنی دچار تنگی نفس شدید شدی و دستت را به سینه ات فشار می دهی تا خفه نشوی. ترسیده ای و نگران به دنبال بلعیدن کمی اکسیژن، ولی نفست بالا نمی آید. دست و پا می زنی و چشمانت از حدقه بیرون می زند، اما نمی توانی کاری کُنی... چشم ها به تو خیره می شوند و تمام...
تو روی مُبل نشسته ای و با موهایت وَر می روی. برادرت نفسی تازه می کند و میخندد... همسایه لال مُرده است و توان فضولی کردن را ندارد... پیرِمرد خنزرپنزری صامت شده است. من اینجا زیرِ زمین، تنم سرد شده است و دستانم زیر پارچه ای سفید به بدنم چسپیده اند. دیگر به هیچ چیز نگاه نمی کنم حتی چشمانت... تصور کُن معشوقه ای مُرده داشته باشی و هر هفته دور از چشم همه، بدون ترس به دیدارش بروی و برایش یک شاخه گُل ببری. به این فکر کرده بودی؟ مجبور می شوی مانتوی سورمه ای رنگت را که عاشقش هستم بپوشی، کمی از موهای خرمایی رنگت را از کنار روسریِ آبی بیرون بگذاری. دروغی بگویی و تک و تنها این همه راه را بکوبی تا در شهری غریب، آواره ای را ملاقت کنی. آن هم در یک روز تعطیل که خانواده ی نامهربانت دور هم جمع شده اند، ترکشان کنی و به دیدنم بیایی. می دانم از قبرستان خلوت می ترسی، ولی آنجا تنها خواهیم بود و ساعتها بدون ترس حرف خواهیم زد. حتی ممکن است امکان بوسیدن باشد!

موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۹۴/۰۹/۲۶
آوو کادو

آووکادو

نظرات  (۲۷)

تحت تاثیر قرار گرفتم :)))
پاسخ:
... :-)
یاد تحقیقم راجع به بوف کور افتادم ترم سه... چقد شیرین بود برام...بیش از ده بار خوندن یه کتاب...
امیدوارم یه روز کتابتو بخونم گل پسری 
پاسخ:
هرچقدر بوف کور رو بخونی بازم کمه...

+ممنونم :-)
این پایان تلخه یا تلخیه بی پایان؟
...

پاسخ:
پایان تلخ...
همه من رو متهم میکنن که یا ترسناک مینویسم یا عکس ترسناک میذارم.
پست شما هم رازآلوده.
پاسخ:
شاید...
چرا اینقدر غمگین ؟
مگه زنده ها چشونه ؟؟
پاسخ:
خوبیش اینه که مرده ها از زنده ها نمیترسن...
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۴ فروردین دخت
یا خوندن این متن یاد چند وقت پیش افتادم که رفته بودم بهشت زهرا  دیدم یه آقای جوونی نشسته سر مزار کسی و مثل ابر بهار ،در حالیکه شاخه گل های رز رو پرپر میکرد گریه میکرد...نامزدش بر اثر مرگ مغزی از بین رفته بود و اعضای بدنش رو هم اهدا کرده بودن..یکی ار غمگین ترین صحنه هایی بود که توی زندگیم دیدم...
پاسخ:
:-((
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۶ 😎😎😎BAHAR 😎😎😎
چقدر این روزا به این مسئله ها فکر میکنم و چقد کمتر به نتیجه میرسم و چقد هر چی بیشتر فکر میکنم تلخ تر میشه ....
---
پیرمرد اینجوری هم نشدم چشمم آبی باشه ...:دی
والا :-)
پاسخ:
...

+:-)
۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۴ پریسا ایرانی
پشت هر نگاه راز آلودی یه چیز ساده هست :) 
پاسخ:
:-)
حس کردم خیلی خوشبخته خیلی لااقل از تمام معشوقه اش سنگ قبر نصیبش شده....که ساعت ها بشینه فقط و فقط نگاش کنه
اما برای عشقی که مرده روح سرگردونی که اروم نگرفته....قبری هم نیست....
پاسخ:
عشق خیلی سخت میمیره...
جالب بود(:
پاسخ:
:-)
غم داشت...
ولی قشنگ بود :)
پاسخ:
...:-)
چقدر چسبید این قسمتش
شاید امکان بوسیدن باشد...
خودت که مینویسی بیشترخواندنی میشوی :)
پاسخ:
تشکر :-)
جامعه ی اعصاب خراب کن ...
پاسخ:
آدمای جامعه خراب کن...
:)
پاسخ:
:-)
۲۷ آذر ۹۴ ، ۰۵:۱۸ ابوالفضل ...
شبیه پیرمرد خنزر پنزری شده ام این روزها...
پاسخ:
پس بیشتر مراقب خودت باش...
بوف کور
گورستان و سکوت بی مثالش در بعد از ظهر جمعه!!!
حست غریب تر از اونه که بخوام چیزی بگم 
امیدوارم که بهتر بشی ، اگر خوبی باز بهتر بشی که بهتری بهتره
پاسخ:
متشکرم دوستِ من :-)
باز از چشم مردم خواهی ترسید 
و بوسه ای در کار نخواد بود
از وجودت گورستانی زنده میشود و
باز تنها نخواهیم بود
پاسخ:
باز تنها خواهیم بود...:-(
همسایه و قبرستان تقدس دارن
قبرستان جای بوسیدن نیست
پاسخ:
سکوت میکنم چون شما مقصود رو نفهمیدی...
چه عکسیه D:
پاسخ:
:-)
۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۱۹ بانو ف تک نقطه
چقد تهش حسرت و بغض بدی بهم حمله کرد... 


+طغیان غمت کرد عیان راز نهان را... 

و گریه های تنهایی... و گریه های تنهایی... 
پاسخ:
متاسفم برای انتقال بغض و ناراحتی... :-(
دلم یه پایان شیرین در زنده بودن و زندگی میخواد...

دردآور تر از مرگ معشوق هم مگه هست؟!
پاسخ:
وقتی دنیا برای عشق تنگه، مرگ شیرین میشه...

+پایان شیرین در زندگی عالیه، خدا نصیب کنه :-)
حقیقتِ تلخ..
پاسخ:
:-(
دیداری آواره وار در شهری غریب :) 
تجربشو دارم :|
پاسخ:
:-)
خدا کنه واسه هیشکی پیش نیاد :(
پاسخ:
خدا کنه ...

یعنی معشوق که بعد از هم وفادار باشه وجود داره؟؟

 

قشنگ مینوسی

پاسخ:
شاید باشه (تا مدتی!)

+سپاسگزارم
پایان تلخ....:|
ادم از تلخیش اسید معدش میزنه به لوزالمعدش
والا بوخدا
پاسخ:
که اینطور ...!
امیدوارم که همچین اتفاقی براتون نیوفتاده باشه .بدترین عذاب برای یه ادم مرگ عزیزشه .خدانکنه نصیبتون بشه
پاسخ:
ان شا الله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">