اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

بخیه ای بر دل زدم از سوزن مژگان خویش

عمرها رفت و هنوز از سوزنم خون می چکد

"طالب آملی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت


به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بی‌بهانه شاد باشیم! مثل قدیم‌ها که صندوق عقب پژو را پر می‌کردیم از رختخواب و زیرانداز و فلاسک آب و چای و سبدِ خوراکی ها که شامل ساندویچ و میوه و نوشابه و تخمه و ... بود و نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. می‌رفتیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. ضبط ماشین هم آهنگ های معین و هایده و مهستی را به صورت گلچین ضمیمه‌ی خنده‌هایمان می‌کرد. بیشتر از این که جایی اتراق کنیم، توی ماشین بودیم و جاده گردی می‌کردیم.  هر جا به نظر زیبا بود، نگه می‌داشتیم و با دوربین YASHICA که همیشه دورِ گردنِ من بود، عکس می‌انداختیم. عکس هایی که تمامش لبخندهای عمیق داشت با پس زمینه های مختلف. مثل دریا، جنگل، حرم امام رضا. موقع برگشت توی جاده، آفتاب که به آسفالتِ داغ می‌خورد. دنبال دریاچه ای می‌گشتم که هیچ وقت به آن نمی‌رسیدیم. فکر کنم کلاس پنجم بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. ‌

۲۲ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۰
آوو کادو


نمی‌دانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما می‌تواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. می‌خواهم از این قصر فرار کنم. بعد از ساعت‌ها تمرکز و تفکر دو راهِ حل را پیدا کردم که می‌توانم بپذیرم و انجام دهم. یکی این که اینجا برای همیشه تعطیل کنم و اثری باقی نگذارم و دومی این که صفحه ی مدیریت را باز کنم و جلوی یلدا بگذارم و خودم چند ساعتی محل را ترک کنم تا همه چیز را بخواند؛ از عواقب نامعلومش هم نترسم.

۵۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
آوو کادو

به گمانم زمانی که انسان های اولیه در غارهایشان برای هم داستان می‌گفتند برای نخستین‌بار دروغ را شناختند. ابتدا، شاید داستان‌هایشان را بی‌کم و کاست مانند آن‌چه که رخ داده بود می‌گفتند؛ اما، زمانی که چیزی فراتر از راستی به آن اضافه کردند؛ داستان‌ها را سرگرم‌کننده‌تر یافتند و دروغ را بنیاد نهادند. تا بدین‌جا دروغ نه‌تنها آزار و آسیبی نمی‌رساند، بلکه کمک می‌کرد راستیِ تلخِ پیرامونشان را تحمل کنند. مسئله از جایی آغاز شد، که چهره‌ی راستین آدمی، در پرده‌ی پوشیدگی نهان ماند و دروغ، مایه‌ی سرگرمی گوینده‌ و سرگردانی شنونده شد؛ مثل آن چوپانی که فریاد برآورد: گرگ، گرگ...

۲۴ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

منتظر ایستاده بودیم که نوشیدنی خنک‌مان در اعماق آن خودرو آماده شود. چشمم می‌افتد به پیرزنی که به من نگاه می‌کرد. شبیه مادربزرگ بود. به دستان پیرش زل می‌زنم که شبیه تنه‌ی یک درختِ کهنسال است. سر می‌چرخانم و به دست‌های یلدا زل می‌زنم. آدم‌ها می‌توانند دلیل زل زدنشان به در و دیوار و درخت را بعدها بهتر بفهمند. به جوانی که می‌رسی، کودکی‌ات را بهتر می‌فهمی؛ به میانسالی که برسی جوانی‌ات را بهتر می‌فهمی و لابد، وقتی که بمیری می‌فهمی در پیری چه مرگت بوده... فکر می‌کنم این درخت چه‌طور طاقت آورده و به این سن رسیده...
۱۷ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو


ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح، روی نیمکت سنگی ترمینال نشستم و منتظرم از راه برسد. خودش اصرار داشت که تنها و با اتوبوس سفر کند. یک سفر کوتاه که حالش را بهتر می‌کرد. حس می‌کنم من و یلدا انرژی بیست سالگی را نداریم. ذهن من و یلدا خیلی شلوغ‌تر از سال‌های گذشته است. هر دو پیرتر، شکسته‌تر و کم حوصله‌تر از گذشته شده‌ایم... اما... ده دقیقه قبل از رسیدنش پیام فرستاده که هنوز هم موقعِ دیدار، توی دلش رخت می‌شویند... راستش را بخواهید دل من هم دست کمی از او ندارد. (خوبی‌اش این است که یلدا اینجا را نمی‌خواند)

از نادر ابراهیمی خوانده‌ام که:
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود. مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه ، به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود...

عنوان: سعدی

عکس: تیر 97 / ترمینال آزادی

۱۶ نظر موافقین ۳۰ مخالفین ۱ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۱:۰۰
آوو کادو


هوای محل کارم مثل سابق نیست. حساب و کتاب ها مشکل اساسی پیدا کرده و هر روز آقای مدیرِ مالی و دستیار خانمش، که همیشه روسری‌اش را چهار بار دور گردنش می‌پیچد، در حال مذاکره و جلسه با آقای رئیس و آقایان معاونان هستند. پروژه‌ی مربوط به من تا اطلاع ثانویه تعطیل شده. سرِ سنگینم را روی میز می‌گذارم؛ به بیکار شدنم فکر می‌کنم؛ به چهارصد هزارتومنی که به اجاره ی خانه‌ام اضافه شده فکر می‌کنم؛ احساس خستگی می‌کنم. باید انرژی خودم را برای عصرها نگه دارم. عصرها با یک شاخه گل جلو خانه‌شان منتظر می‌نشینم تا بیاید و من برایش نقش بازی کنم که فعلا اوضاع شرکت و پول و اجاره‌خانه و همه چیز رو به راه است! بعد هم کمی در این شهر کثیف بچرخیم یا به سینما برویم و من سرِ سنگینم را روی شانه او بگذارم و فیلم را نگاه نکنم. شب که شد همان جای اول پیاده اش کنم و منتظر باشم تا دستش را تکان بدهد و وارد منزل شود و سرِ سنگینم را روی فرمان بگذارم. چند نفس بریده بریده بکشم و راهم را ادامه دهم تا فردای پیش‌بینی نشده از راه برسد. ناراحتم که راستش را نمی‌گویم اما واقعا کاری از او ساخته نیست.

+مرسی آقای کافو که ما را در گروهی گذاشتی که برای چند ساعت به خودمان افتخار کنیم...

۲۹ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۰
آوو کادو

تلویزیون روشن است اما صدایی ندارد. مردی که کت و شلوار شیری پوشیده، زیر لب می‌گوید "باید یه گل بزنیم" تو غرق شدی بین لباس یاسی رنگت و به گل های قالی خیره شدی... وقتی مهریه و جهیزیه را می‌نویسند، مردی که کت و شلوار شیری پوشیده می‌گوید "خدا کنه مساوی بشه"... آخرش انگشتری که تنهایی خریدم را دستت می‌کنند و چشمان تمام مهمان ها برق می‌زند. پیشانی پدرم خیس از عرق شده. تو لبخند می‌زنی و مردی که کت و شلوار شیری پوشیده فریاد می‌زند "گُل"... صدای جشن و شادی در کل خانه و شهر می‌پیچد، انگار تمام شهر برای من و تو پایکوبی می‌کنند!

۵۸ نظر موافقین ۳۳ مخالفین ۱ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰
آوو کادو

آلبرکامو در کتاب سقوط نوشته که "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های وحشتناکی به جا می‌گذارد..." امشب قرار است شیرجه بزنم داخلِ زندگی! اما الان، به جای این که با چند حرکت کششی بدنم را گرم و آماده کنم، بی حرکت نشسته‌ام خیره شدم به سبد سفید تزیین شده؛ انگار خونم کم فشار شده...

موافقین ۴۸ مخالفین ۳ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آوو کادو


تلویزیون را روشن کردم

یک: سخنرانی پیرامون وقوع توطئه، لزوم حفظ ارزش‌ها!

دو: سریالِ پاستوریزه

سه: جام جهانی؛ ایران-اسپانیا

چهار: چهارسوی علم

به پنج نرسیده، تو وارد شدی. با همان مانتوی طوسی و شال زرشکی و چشمانی نافذ که مانند زنان اسپانیایی تبار، قلبم را از دور نشانه گرفته بود! اما من نمی‌ترسیدم. سال هاست که در گروه مرگ زندگی کردم و حماسه آفریدم. فقط همین مانده که با بوسه ای فینال را برگزار کنیم...

تلویزیون از شَرم فرو ریخت.

"چالش رادیو بلاگی ها"

دعوت از פـریـر بانو  و مسـ ـتور

۲۷ نظر موافقین ۳۸ مخالفین ۱ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
آوو کادو


سردرد در حال نفوذ به اعضای پایین تر بود. موتور برق گازوئیلی دود و صدای مریضی را پخش می‌کرد. باید تحمل می‌کردیم تا آن لامپ و رادیو را برای ما روشن نگه دارد. ترانه ای تُرکی از رادیو پخش می‌شد که صدای بوق یک ماشین از دور شنیده شد. دست هایش را از روی سرش برداشت و از جایش بلند شد و با برقی عجیب به من نگاه کرد! اینقدر عجیب که می‌ترسیدم بغلم کند و دست هایش استخوان هایم را بشکند...

عنوان

عکس: آووکادو/ خرداد 97

۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۱ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو