اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

سحر کرشمه ی چشمت به خواب می‌دیدم

زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست...

"حافظ"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت


خیلی وقت است که از همه چیز می گذرد، شاید 70 سال شاید هم 95 سال می گذرد از آخرین باری که به کتابفروشی یا سینما رفتم؛ یا آخرین باری که اعترافی را در اینجا تایپ کردم؛ یا آخرین باری که مویی را نوازش کردم؛ یا آخرین باری که عاشق بودم... امروز از کتابفروشی شروع کردم و کتابی که من را انتخاب کرد! برایم شگفت انگیز بود که در سالگرد کیارستمی، کتابِ "خانه ای با شیروانی قرمز" مرا انتخاب کند...

+صرفاً به دلیل شروع فصل دوم سریال شهرزاد، یادِ این اعتراف در من زنده شد...

۲۰ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۵
آوو کادو


وقتی چنین آبِ روانی هست و کنارش جاده ای سنگ فرش شده ساخته اند و خورشید که به غروب نزدیک شده، عشوه گری می کند و از پشت ابر های پَرپَر شده نوربازی می کند... چرا دستان تو نیست...؟!
بی خیال شو آووکادو... تو اصلا عاشق نبودی! همین ها که هستند فوق العاده اند... دستی مهربان تر و محکم تر و قوی تر در راه است...

عنوان: صائب تبریزی

عکس: آووکادو 1396/3/8


+دوست عزیزی لطف کردند و تصویر را روتوش نمودند، شما هم ببینید [کلیک]
۲۷ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۶
آوو کادو

وقتی همه چیز دست به دست هم می دهند که مصاحبه دکتری داشته باشی و روز قبلش تمام وقت کلاس داشته باشی و ماشین خراب باشد و شبانه مجبور به سفر با اتوبوس باشی و باز هم مجبور به دیدن فیلم پُرفروشی باشی که مسخره ترین و تکراری ترین داستان عالم را به نمایش می گذارد... واقعا این فیلم آبروی فیلم های هندی را هم برده بود! درک نمی کنم این همه هزینه و وقت برای همچین فیلمنامه ای...

+پسرعمه زا می توانست بهتر از بنیامین ایفای نقش کند!

۴۳ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
آوو کادو

ظهر/ هوای داغ/ آفتابِ عمود/ دوست دارم کسی زیر سایه ام بنشیند/ دختری از دور می آید/ با دامنِ کوتاهِ خال دار/ کتابی در دستانش/ زیر سایه ام می نشیند/ کتاب را باز می کند و شروع می کند به زمزمه/ خوشحال می شوم/ اندکی بعد/ موریانه ها سرو کله شان پیدا می شود/ به سایه ام حمله می کنند/ دختر بلند می شود/ دامنش را از شر موریانه ها می تکاند/ پناه می بَرَد به چنارِ همسایه/ چنار خوشبوی ناشنوا/ موریانه به سایه دَرد دارد اما به چوب، نه...

موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۰
آوو کادو


دیروز خیلی اتفاقات برای اولین بار پیش آمد. اولین بار بود که با بلاگرهای مجازی، به طور حقیقی آشنا شدم. اولین بار بود که فهمیدم در اولین روز آشنایی می توان صمیمی بود (معجزه ی بلاگر بودن). اولین بار بود که فهمیدم یک انسان می تواند بمبِ انرژی باشد. اولین بار بود با کسانی که تازه آشنا شده بودم، خندیدم... اولین تجربه ای که هیچوقت فراموش نخواهد شد... مگر می شود کسی را فراموش کنم که برایم نقاشی های چهلستون را تفسیر می کند و در هشت بهشت آواز (ای همه گل های از سرما کبود) می خواند و از دامن زنان شاه می گوید؟ یا مگر می توان کسی که مرا کلاه دوز صدا می کند را فراموش کنم؟ شاید مسمومیت جیوه را در رفتارم دیده بود! هیچ وقت یک قرار وبلاگی را رَد نکنید چون مطمئناً نمیتوان از پشت شیشه های مجازی فهمید که  witch چقدر پر انرژی، شوخ طبع، شجاع، خوش قلب و جنسش بدون خُرده شیشه است... و نمیتوان فهمید آلیس (خانم دکتر) چقدر آرام، مهربان و خنده رو است و یک دنیا راز را در ذهنش حمل می کند...
عکس: 96/2/24 - چالش witch برای من و آلیس - ما باید حدس می زدیم که عکسِ درونِ دوربین، کجای اصفهان است!!!

۲۴ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵
آوو کادو


در کتابی می خواندم که انسان ها تا زمانی که خواب هستند و رویا می بینند، نمیتوانند بفهمند که در خواب به سر می برند و آنچه می بینند رویاست! و هنگامی به این راز پی می برند که بیدار شوند و به هوشیاری برسند... شاید اتفاقاتی که هر روز برای ما پیش می آید، رخداد هایی باشد که در خوابی عمیق به نام زندگانی می بینیم! بعضی از زندگانی ها کابوس؛ بعضی رویای شیرین کودکی که عروسکش را در آغوش کشیده و بعضی دیگر هم خوابی همراه با ارضای امیال شیطانی... بالاخره همه از خواب بیدار می شویم... شخصاً امیدوارم وقتی که از خواب پریدم، آغوش مهربانی فوراً آرامم کند و نزدیکِ گوشم بگوید: هیییش... آروم باش... هرچه دیدی خواب بود...!
شما فکر می کنید چگونه بیدار می شوید و با چه مواجه خواهید شد؟
متن: بخشی از یک نمایشنامه که امروز آن را آغاز کردم...
عکس: witch

۱۹ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۰
آوو کادو

همیشه قبل از این که عاشق شوید، فرد مورد نظرتان را به خوبی بشناسید و سعی کنید تمام زوایای شخصیتی او را کشف کنید. مطمئناً اگر از همان اول دُم به تَله بدهید و عاشقش شوید، هیچوقت او را نخواهید شناخت... اگر هم روزی تصمیم بگیرد شما را ترک کند، راهی برای نگه داشتنش پیدا نخواهید کرد چون هیچ چیز از او نمیدانید...

موافقین ۴۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۰
آوو کادو

نورِ صبح از پنجره اتاق شماره ی 102 به داخل راه یافته. با سرگیجه بیدار می شوم. لباس های دیشب هنوز بر تنم است. گرسنه هستم. یخچال را باز می کنم. پیتزای یخ کرده ای را می بینم که تقریباً دست نخورده باقی مانده؛ آن را بیرون می آورم و شروع به خوردن می کنم. آهنگ دومی که برایم فرستاده را پخش می کنم... خاطره ای از این پیتزا در ذهنم نمی آید... خاطره ای از دیشب به ذهنم نمی رسد... فقط می دانم دیشب دیر به هتل برگشتم... اینقدر دیر که متصدی پذیرش هتل خوابیده بود و مجبور شدم بیدارش کنم تا کلید تحویلم بدهد..!
+به این شهر فرار کردم که وسوسه ی دیدن یلدایی که برگشته، از سرم بیرون بیاید.

+آهنگ دوم/بشنوید

دریافت

۳۲ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۱ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۰
آوو کادو
از آخرین ملاقات 206 روز می گذرد... دیشب ایمیلی دریافت کردم که متن آن یک "سلام" خالی و پیوستش یک فایل mp3 بود... تا صبح نخوابیدم بارها آهنگ را گوش کردم و گوش کردم و... با وجودی که محتوای ترانه را متوجه می شدم، ترجیح دادم تک تک کلمات را در دیکشنری های مختلف سرچ کنم... اما من از هیچ چیز سر در نمی آورم... نه از منظور فرستنده و نه جوابی که باید به آن بدهم...
+بشنوید

دریافت

۳۰ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۲ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

دلم میخواهد به اندازه ی یک کیفِ دستی وسیله جمع کنم و مدتی به مرخصی بروم... یک اتاق در یک منطقه ی کوهستانی اجاره کنم و هر روز برای خرید از اتاق بیرون بروم؛ نانِ تازه و غذاهای محلی را از زن بیوه ای که همیشه لباسِ محلی تیره رنگی به تن دارد، بخرم و مشتری ثابتش باشم. گاهی هم چند کیلومتر پیاده روی کنم تا دوغ و کره ی تازه را از کوچ نشینان بگیرم و مسیر برگشت را پشتِ وانت باد بخورم... توی یک کوچه ی تنگ با پسر بچه ها فوتبال بازی کنم و دستی بر موهای دختربچه های آفتاب سوخته بکشم و از جیبم چند جا سوئیچیِ عروسکی در بیاورم و به آنها هدیه بدهم... شاید هم یک روز به کمک پیرمردی رفتم که پشتِ چشمه باغ دارد و چند صندوق برایش میوه چیدم... شب ها هم در اتاقم دراز بکشم و موسیقی محلی گوش کنم و آنقدر از پنجره، ستاره های پُرنور را تماشا کنم تا خوابم ببرد... فقط می ترسم فردا صبح با صدای بوقِ ماشین ها و بوی دودِ کارخانه ها از خواب بیدار شوم...

+تصویرِ این پست: مراجعه شود به پست کوسه هجیج از گمشده:)

۲۶ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۵
آوو کادو