اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

خوش آن شبی که در آغوش گیرمش تا روز ،

به زیرِ پهلوی او دست من به خواب رود ...

"شهیدی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

تلویزیون روشن است اما صدایی ندارد. مردی که کت و شلوار شیری پوشیده، زیر لب می‌گوید "باید یه گل بزنیم" تو غرق شدی بین لباس یاسی رنگت و به گل های قالی خیره شدی... وقتی مهریه و جهیزیه را می‌نویسند، مردی که کت و شلوار شیری پوشیده می‌گوید "خدا کنه مساوی بشه"... آخرش انگشتری که تنهایی خریدم را دستت می‌کنند و چشمان تمام مهمان ها برق می‌زند. پیشانی پدرم خیس از عرق شده. تو لبخند می‌زنی و مردی که کت و شلوار شیری پوشیده فریاد می‌زند "گُل"... صدای جشن و شادی در کل خانه و شهر می‌پیچد، انگار تمام شهر برای من و تو پایکوبی می‌کنند!

۴۶ نظر موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰
آوو کادو

آلبرکامو در کتاب سقوط نوشته که "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های وحشتناکی به جا می‌گذارد..." امشب قرار است شیرجه بزنم داخلِ زندگی! اما الان، به جای این که با چند حرکت کششی بدنم را گرم و آماده کنم، بی حرکت نشسته‌ام خیره شدم به سبد سفید تزیین شده؛ انگار خونم کم فشار شده...

موافقین ۴۴ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آوو کادو


تلویزیون را روشن کردم

یک: سخنرانی پیرامون وقوع توطئه، لزوم حفظ ارزش‌ها!

دو: سریالِ پاستوریزه

سه: جام جهانی؛ ایران-اسپانیا

چهار: چهارسوی علم

به پنج نرسیده، تو وارد شدی. با همان مانتوی طوسی و شال زرشکی و چشمانی نافذ که مانند زنان اسپانیایی تبار، قلبم را از دور نشانه گرفته بود! اما من نمی‌ترسیدم. سال هاست که در گروه مرگ زندگی کردم و حماسه آفریدم. فقط همین مانده که با بوسه ای فینال را برگزار کنیم...

تلویزیون از شَرم فرو ریخت.

"چالش رادیو بلاگی ها"

دعوت از פـریـر بانو  و مسـ ـتور

۲۲ نظر موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۰
آوو کادو


سردرد در حال نفوذ به اعضای پایین تر بود. موتور برق گازوئیلی دود و صدای مریضی را پخش می‌کرد. باید تحمل می‌کردیم تا آن لامپ و رادیو را برای ما روشن نگه دارد. ترانه ای تُرکی از رادیو پخش می‌شد که صدای بوق یک ماشین از دور شنیده شد. دست هایش را از روی سرش برداشت و از جایش بلند شد و با برقی عجیب به من نگاه کرد! اینقدر عجیب که می‌ترسیدم بغلم کند و دست هایش استخوان هایم را بشکند...

عنوان

عکس: آووکادو/ خرداد 97

۸ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو
هر چه پدال گاز را فشار می‌دهم بی فایده است. راه برگشت از بهشت زهرا کش آمده. یلدا کنارم نشسته و حرف نمیزند. هفته ی آینده لیست تعدیل نیرو شرکت اعلام می‌شود و من هر چه زور می‌زنم، فکرش رهایم نمیکند. یلدا با حالتی خاص، ترکیبی از افسوس و امید می‌گوید "قدیما بهتر بود" می‌پرسم "چرا بهتر بود؟" پاسخی نمیدهد و به من زل می‌زند. جرات ندارم بیشتر از یک لحظه نگاهش کنم. بغضش را قورت می‌دهد و چالی پایین تر از گونه هایش پیدا می‌شود
۳۲ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۱ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۵
آوو کادو


حتی طول یک زندگی عادی و شاد هم برای فکر کردن به سوالاتم کافی نیست. چرا کسی که قبلا ازدواج ناموفق داشته، دیگر برای هیچ رابطه ای مناسب نیست و همه با نگاه های منفی به سَمت ش حمله می‌کنند؟ چرا باید این جمله را مدام بشنوم که "بهتر از این خیلی ها هستن!" و مدام از خودم بپرسم بهتر برای من یا آن ها؟ این روزها بیدار می‌شوم، فکر می‌کنم. قدم می‌زنم. فکر می‌کنم. می‌خوانم. فکر می‌کنم. می‌خورم. فکر می‌کنم. می‌خوابم. فکر می‌کنم... آخرش می‌میرم و دیگر نمی‌توانم فکر کنم...

۵۰ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۲
آوو کادو

جو سنگین است. پیشانی ام عرق کرده. نشسته ام روی مبل و سعی دارم به کسی نگاه نکنم. ساعتِ ایستاده ی پاندول دار، گزینه ی خوبی برای چشم دوختن است. دوست دارم زمان را از سقف آویزان کنم و درست زیر پاهایش، در حالیکه تکان می‌خورد و دست و پا می‌زند، با خیال راحت فکر کنم... چه کسی قانون ها را می‌سازد؟

موافقین ۴۴ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۲
آوو کادو

پشتِ چراغ قرمز، به یک نقطه خیره بودم. وسط آن همه شلوغی، یک لحظه همه جا سفید شد. آفتاب نازک بهاری پهن شده بود روی سفیدی ناهموار خیابان! کاج های کنار پیاده‌رو از برف سنگین شده بودند. همه چیز شکل اغراق شده ی فیلم‌ها را داشت... یلدا آستین پیراهنم را تکان می‍دهد. با شدت از خودم بیرون می‌پَرم... صدای بوق ماشین های پشت سرم کَر کننده است...

+ترجمه ی گیلکی پست "تار موی بلند و زرد" را به صورت متنی و صوتی "اینجا" بخوانید و بشنوید. (با تشکر از کار زیبای نیما)

۱۵ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۵
آوو کادو


راه می‌رفتیم و می‌گفت، از همه چیز می‌گفت... هیچوقت اینقدر پرحرف ندیده بودمش. ابرو هایش گره خورده بود و اشک، مژه های بلندش را براق کرده بود. دستانش می‌لرزید. گوشه ناخنش قرمز بود... یک جا از پدربزرگ و مادربزرگش تعریف کرد. از آن‌جا که پدربزرگ و مادربزرگش عاشقانه همدیگر را دوست داشتند، اتاقشان را از هم جدا کرده بودند. پدربزرگ با کتاب ها و رادیو‌اش هم‌اتاق شده بود و مادربزرگ با تلویزیون 42 اینچی! گفت و گفت و گفت... وقتی رسیدیم به امامزاده صالح، گفت "پاهام درد میکنه" گفتم "طبیعیه، چون ماشین رو نزدیک انقلاب پارک کردیم!"

۱۶ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۲
آوو کادو
عقربه ها رژه می‌روند. نشسته ام و پاکت های باز نشده را نگاه می‌کنم. تاریخ بعضی از پاکت ها مربوط به چند سال پیش است. چند اسکناسِ لخت هم گوشه ی میز جا خوش کرده اند. عیدی من همیشه پول بود. بدترین عیدی ممکن! همیشه دوست داشتم یک ساعت عیدی بگیرم، از آن ساعت های جیبی برنارد...
موافقین ۳۸ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۴۰
آوو کادو