اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

مثل یک بوسه نشستم تهِ آن گونه ی چال

اخم کردی و من از چاله به چاه افتادم

"یکتا رفیعی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

دو دختر نزدیک چشمه ایستاده بودند. دختر بزرگتر که موهایی فرفری داشت و پیراهنی قرمز و گشاد تنش بود؛ داشت سوت می‌زد. دختر کوچکتر آب دماغش آویزان بود و هر چند وقت یک‌بار نگاهش را از چشمه به دختر موفرفری برمی‌گرداند. سگی کنار چشمه خوابیده بود. موفرفری به من که تازه رسیده بودم؛ نگاهی انداخت. لباس‌هایم را خوب برانداز کرد. نگاهش را به چشمه برگرداند و گفت: « چند دقیقه پیش سگه افتاد تو چشمه. حالا حالاها نمی‌شه از این آب خورد.» دست دختر کوچکتر را گرفت و در حالی‌که دور می‌شد گفت: « ما می‌ریم از چاه ممدحسین آب بیاریم. خیلی دور نیست.» من فقط دور شدن‌شان را نگاه کردم. خواستم دنبال‌شان بروم ولی انگار خجالت کشیدم. چشمه کمی گل‌آلود شده بود. سگ چشم‌هایش را بسته بود و تکان نمی‌خورد. کنار چشمه نشستم. چشم‌هایم را بستم و دستم را داخل آب فرو بردم. در قصه‌ها هر وقت قهرمان داستان با مشکلی برخورد می‌کرد جادویی اتفاق می‌افتاد و همه چیز درست می‌شد. فکر کردم چشمهایم را که باز کنم آب چشمه باز هم زلال می‌شود... چشم‌هایم را باز کردم. آب تمیز به نظر می‌رسید. دست‌هایم را از آب پر کردم و نزدیک بینی‌ام بردم. همه چیز مثل روزهای قبل بود. نگاهی به سگ انداختم و مشتی از آب چشمه خوردم.

موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۹ ، ۰۶:۱۵
آوو کادو

سرم را زیر آب فرو می‌کنم سردترین آبی که فکرش را بکنی، مغزم منجمد می‌شود، گوش‌هایم بی حس. نفس نمی‌کشم، صدایی نمی‌شنوم و هیچ چیز نمی‌بینم ولی باز هم افکار آزاردهنده رهایم نمی‌کنند. سرما یادم می‌رود. ناخودآگاه سرم را بالا می‌آورم. گوشهایم سوت می‌شنوند و صدای دندان هایی که از سرما می‌لرزند. حرفهایم به جمله‌ی قابل فهمی تبدیل نمی‌شوند. آدمهای درونم درگیرند و جسم خسته و ناتوانام را میان امواجی از تردید تنها می‌گذارند. تا بخواهم جان بگیرم، باز هم موجی دیگر، میزند و گیج ترم می‌کند. داد می‌زنم: "مگه گیجی پسر؟" از حمام بیرون می آیم و دوری در خانه می‌زنم. خودم را به اولین رادیاتور می‌رسانم که گرم شوم. فکر کردم سرما مغزم را از کار انداخته است. نمیدانم مکان فرقی برایم ندارد. نمی‌دانم نمی‌توانم بیرون بیایم از خرابه های ذهنم، از تودرتویی تاریک که هیچ راهی به بیرون ندارد. بوی زباله خانه را گرفته. ظرف های کثیف تمام سینک را اشغال کرده اند. حتما حشرات موزی زیر زباله ها مشغول جفت گیری هستند. باز هم داد می‌زنم: "مگه کَری پسر؟ چرا همان موقع این وبلاگ لعنتی را حذف نکردی؟ چرا احمق بودی و اینجا را نشانش دادی؟" هم بودم و هم نه. جملات بی معنی مبهمی که از دهانم بیرون می آمد تنها ذره ای مرا به خود می آورد... بعد از رفتنش، هیچ‌ وقت فکرش را نمی‌کردم دوباره دچارش شوم. دوست داشتم مثل همه احساس‌ها و آرزوهای دیگری که شکل نگرفته اعدام‌شان کرده بودم این را هم بدون ذره‌ای تردید از میان ببرم. نمی‌دانم این حس ناشناخته از کجا آمد و خواب را از چشمانم گرفت. انگار چیزی گوشه ذهنم کمین کرده بود و انتظار می‌کشید تا در فرصتی مناسب به سطح بیاید و من را در دنیایی از احساسات ناشناخته سردرگم سازد. یک لحظه کافی بود تا افکاری تمام نشدنی در ذهنم شناور شوند و او را که همیشه چند قدم از زندگی فاصله می‌گرفت، دوباره بیندازند وسط زندگی، آن هم میان گنگ‌‌ترین و پیچیده‌ترین مفهومش؛ عشق... به سختی مسیرم را پیدا کرده ‌بودم و با بی‌تفاوتیِ یک فیلسوف شکست‌خورده راهم را ادامه می‌دادم که رخدادی راهم را در نگاهش بی‌راهه کرد. راهی نماند غیرِ او. تماشایش مثل فیلمی بود که فقط می‌فهمیدم دوستش دارم و از دیدن هزار باره‌اش خسته نمی‌شوم ولی نمی‌توانم دلیلش را به روشنی بیان کنم. کار چشم‌ها بیش‌تر از تماشا کردن است. در پسِ چشم‌هایش یک آشناییِ کهنه می‌دیدم که هم آرامم می‌کرد و هم بی‌قرار... چشم هایم را میبندم که صورتش را تصور کنم. فشاری در سرم حس می‌کنم. دوباره بر سرِ خودم داد می‌زنم: "چرا این جا را رها نمی‌کنی پسر؟"
 

۳۵ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۵ ۰۸ دی ۹۸ ، ۱۲:۰۰
آوو کادو

ممنون از چند نفری که بعد تصادف پیگیر حالم شدن. شب اول، حتی اسم ماشینی که باهاش تصادف کردم رو نمیدونستم. اما الان حداقل اسمش رو میدونم. سانگ یانگ اکتیون! متاسفانه سقف تعهد مالی بیمه ی ما نتونست خسارت وارد شده به ماشین اون شخص رو تامین کنه و مقداری از خسارت وارد شده به ماشینش رو خودمون رو باید از جیب بدیم. آووکادو میگه که تیبا جان هم چند میلیونی خرج داره و حداقل ده روز دیگه زمان میبره تا آماده بشه. تازه همه میگن ماشین تصادفی دیگه مثل قبلش نمیشه. همه ی اینا رو نوشتم که بگم خیلی حال خوبی ندارم و بالاخره فشار مالی از بزرگترین فشار هاست! بگذریم... اومدم بگم که میدونم خیلی هاتون دوست ندارید اینجا رو با اسم یلدا بخونید. تو چند ماه گذشته به صورت عمومی و خصوصی و حتی ناشناس این مساله رو گفتید. خسته شدم از زخم زبون هایی که هرروز باید بخونم. به این نتیجه رسیدم وقتی اینجا مخاطبی ندارم بهتره که دیگه ننویسم. همیشه فکر میکردم محیط اینجا خیلی بهتر از اینستاگرام و توئیتر باشه اما الان کاملا نظرم عوض شده! حجم زیادی از حسادت و نفرت رو اینجا دیدم که هنوزم دلم نمیخواد باور کنم. به هر حال من تمومش میکنم، لطفا شما هم تمومش کنید. اصلا فکر کنید من وجود خارجی نداشتم. سرنوشت آینده ی اینجا هم دست آووکادوئه...

+چند روزی جواب کامنت ها رو میدم چون هنوزم یه عده تون رو دوست دارم. بعدش دیگه با اینجا کاری ندارم.

 

۳۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۵ ۱۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۴۰
یلدا

برای دومین بار تو زندگیم تصادف کردم. اولین بار زمستون سال 91 بود تو بزرگراه چمران بود. تنها بودم. از ماشین پیاده نشدم. طرف با وجود این که خسارت زیادی ندیده بود وقتی دید من یه دختر تنهام، شروع کرد به داد و بیداد... خیلی ترسیده بودم... دیشب بعد کلاس رفتم سیتی سنتر خرید کنم. موقع برگشت دوباره تصادف کردم. این بار بیشتر ترسیده بودم. ضربه شدیدتر از بار قبل بود. باز هم از ماشین پیاده نشدم. اما طرف داد و بیداد نکرد. فقط صداشو میشنیدم که میپرسید: خانم خوبی؟ حالت خوبه؟... نیم ساعت بعد آووکادو با اسنپ رسید. با یدک کش بردیم ماشین رو گذاشتیم تو یه گاراژ و بعدشم با اسنپ برگشتیم خونه. این طور مواقع آووکادو اصلا حرف نمیزنه و فقط کارای لازم رو انجام میده. فقط وقتی ازش پرسیدم قیمت ماشینش چنده؟ خسارتش خیلی زیاد میشه؟  گفت هرچی بشه فدای سرت... دیگه هیچی نگفت...

۱۶ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۲ ۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۰:۲۰
یلدا

زمان خیلی سریع تر از اون چیزی که هرکدوم از ما فکر میکنیم، در حال حرکته. دوم آذر سال نود و هفت بود که آووکادو اینجا رو بهم نشون داد. اون موقع نه خونه ای داشتیم و نه زندگی ای! پارسال همین موقع فقط نامزد بودیم! هیچوقت فکر نمیکردم تو یک سال این همه تغییر کنم. تغییر شهر... خونه... وسایل... شغل... طرز تفکر... حتی وقتی توی آینه نگاه میکنم قیافه م هم تغییر کرده! تقریبا هیچی از یلدای پارسال باقی نمونده و این منِ جدید بیشتر خوشحالم میکنه.

۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۴ ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۰
یلدا

نوجوان که بودم، آرزو داشتم شب تولدم تا صبح برف بیاد و من بشینم دونه های برف رو از پشت پنجره نگاه کنم و ذوق کنم که آرزوم بر آورده شده. اما تو این 29 سال این اتفاق نیوفتاده بود. تا این که دیشب تهران برف اومده اما من اصفهان بودم. تو اصفهان به غیر از باد و سوزِ خشک هیچی نمیاد! عکس هم کیک دونفره مونه که خیلی برای دو نفر زیاد بود، کلا من عادت ندارم تولدم خلوت باشه اما هرچی فکر کردیم اینجا کسی رو نداشتیم که دعوت کنیم...

+آووکادو میخواست بره واحد روبه رویی مون رو دعوت کنه! اما من جلوگیری کردم چون ما خیلی همسایه هامون رو نیمشناسیم!

۲۵ نظر موافقین ۲۵ مخالفین ۴ ۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۰:۱۰
یلدا

به طور عجیبی چند روزیه که احساس دلتنگی میکنم. نمیدونم این حس دلتنگی برای کی یا چیه. اما هر جا که میرم همراهم هست. دلم میخواد یک سرم 20 لیتری به خودم وصل کنم و  یک هفته ی کامل رو بخوابم! طوری که خواب هیچ کس و هیچ چیز رو نبینم...  دیشب تا دیروقت داشتم عکسای قدیمی رو نگاه میکردم. تمام عکس هایی که همراه با آلا داشتم رو توی یه فولدر ریختم. خودمم هم از دیدن تعدادش شگفت زده شدم. 825 تا عکس! ماه گذشته آلا فارغ التحصیل شد و این که قراره بعد از اون همه سختی تو یکی از دانشگاه های خوب کشورش هیئت علمی بشه منو خوشحال میکنه. آلا از همون هفته اول تو آلمان کار میکرد و حتی برای مادر و خواهرش پول میفرستاد. هیچ وقت دلش چیزی رو نمیخواست. هیچ وقت هم شکایتی از زندگی نمیکرد. دلم میخواد آلا رو ببینید! اما نمیدونم اینجا چقدر پتانسیل انتشار عکس های شخصی رو داره...

پ ن یک: آووکادو که نباشه من رو به دیوانگی میرم. لعنت به سفر کاری...

پ ن دو: چند روزه تو ذهنم با این آهنگ میرقصم.

 

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۲ ۲۲ آبان ۹۸ ، ۰۹:۱۰
یلدا

کلی تلاش کردم تمام کلاس هامو بندازم عصر که صبح ها خونه باشم برای این که بتونم غذا بپزم و به کارای خونه رسیدگی کنم. اما یکی از کلاس های جدید داره برام دردسر ساز میشه. یکی از زبان آموز ها که متولد 79 (حدودا 10 سال از من کوچک تره) چند روزیه که شروع کرده به فرستادن پیام های نامربوط. منم اولش تعجب کردم و خیلی محترمانه بهش گفتم که من متاهل هستم. اما اون دست بر نداشت و نوشت که دوست دختر قبلیش هم متاهل بوده! آووکادو که پیام ها رو دید چهره ش گرفته شد و کلی تلاش کردم تا راضیش کنم مستقیما با پسره تماس نگیره و موضوع رو از طریق مدیر آموزشگاه پیگیری کنیم. حالا امروز قراره با آووکادو بریم پیش مدیر آموزشگاه. نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم...

۱۷ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۱ ۲۸ مهر ۹۸ ، ۱۲:۱۰
یلدا

مثل این که قسمت نمیشه ما یه سفر بریم که خیلی بهمون خوش بگذره! داستان از این قراره که ما از روز سه شنبه تصمیم گرفتیم که این تعطیلات رو بریم شیراز. آووکادو هتل رو رزرو کرد و منم دیروز کل وسایل و لباس هامون رو آماده کردم. قرار بود امروز صبح زود حرکت کنیم به سمت شیراز. تا این که دیشب آووکادو رفت باک بنزین ماشین رو پر کنه و تو همین فاصله و دقیقا ساعت 22:03 ،هستی خانم (از دوستان خانوادگی و تقریبا صمیمی!) با من تماس گرفت و گفت که فردا با شوهرش دارن میان اصفهان و من هم نمیدونم چرا نتونستم بهش بگم که ما خونه نیستیم. نمیدونم چرا روم نشد بگم که برنامه ی سفر داریم و فقط تونستم بگم که حتما بیان خونه ی ما و اون هم با کمال میل پذیرفت! الان آووکادو عین پسر بچه ها نشسته یه گوشه و باهام حرف نمیزنه و من هم به شدت عذاب وجدان دارم. مهمونا هم امروز عصر میرسن و من از شدت ناراحتی نمیتونم خونه رو مرتب کنم و شام براشون آماده کنم. کلی هم خرید باید انجام بدم...

۲۴ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۸ ، ۱۰:۵۰
یلدا

آرام بخش خوردم و تمام زمان پرواز رو خوابیدم. وقتی رسیدم، توی فرودگاه، احساس سردرد و گیجی شدیدی داشتم. با وجود این که یکسال به طور فشرده کلاس زبان آلمانی رفته بودم حس میکردم هیچی بلد نیستم. نمیتونستم تابلوهای راهنما رو بخونم. بغضم شدید بود. نمیتونستیم چمدون ها رو دنبال خودم بکشم. بی هدف روی صندلی سالن انتظار نشستم و زل زدم به مسافرا که گاهی با عجله از جلوم رد میشدن. آووکادو قرار بود اینجا باهام باشه. ما قرار بود باهم اینجا باشیم. کلی صبر و تلاش کرده بودیم که بتونیم با هم توی یک دانشگاه پذیرش بگیریم. اما آووکادو در اون لحظه کنار من نبود. آووکادو تو یک ماه آخر همه چیزو خراب کرد... چند ساعتی طول کشید که تونستم خودمو جمع کنم و تاکسی بگیرم و به یه هتل برسم. هفته اول درگیر ثبت نام و خوابگاه و مسائل اقامتی بودم. آخرشم نتونستم خوابگاه بگیرم. چون از قبل تو سایت دانشگاه برای خوابگاه درخواست نداده بودم. با یه دختر عرب زبان آشنا شدم و با هم دیگه یه آپارتمان اجاره کردیم. آلا هم خونه ای خوبی برای من بود. همیشه لبخند روی لبش بود. اینقدر مهربون بود که گاهی بهش میگفتم تو باید هرچه زودتر بچه دار بشی. دنیا به مادری مثل تو نیاز داره. روزها برام خیلی سخت میگذشت. انگیزه هام کم رنگ شده بودن. کل تصوراتم در مورد زندگی به هم ریخته بود. تقریبا هر شب با گریه میخوابیدم. طوری که آلا آخر شبا مدام میومد و چک میکرد که گریه نکنم! گاهی فکر میکنم اگه خدا آلا رو سر راهم قرار نمیداد، تو همون 6 ماه اول دیوونه شده بودم.

+ممکنه ادامه داشته باشه...!

۱۵ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۲ ۲۱ مهر ۹۸ ، ۱۰:۲۰
یلدا