اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در آرزویِ دهانِ تو بس‌که دلتنگم ،

نفس به سینه‌ی من ره بَرَد به‌ دشواری

"بیدل دهلوی "

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم تو اتاق و لپ تاپش رو باز کرد و گفت: این وبلاگ منه! دوست دارم توام باهاش آشنا بشی. من هیچ حرفی نزدم و فقط نگاه کردم. "اعترافات یک درخت" عبارتی بود که برای اولین بار می‌شنیدم. یه کم صفحه رو بالا و پایین کردم که به من پیشنهاد داد از قدیمی ترین پست شروع کنم بخونم و جلو بیام. من هم با یه حالت گیجی، بدون هیچ حرفی شروع به خوندن کردم. تعداد پست ها و کامنت ها خیلی زیاد بود. به یاد دوران بلاگری خودم افتاده بودم. خوندم و خوندم که متوجه شدم همسرم به بهانه سر زدن به ماشین خونه رو ترک کرده و رفته. یه پیام برای من فرستاده بود که "هروقت فکر کردی میتونیم صحبت کنیم، خبرم کن" بازم برگشتم و خوندن رو ادامه دادم. نمیدونم چرا اما شدیدا بغض منو گرفته بود. وقتی که داشتم این پست رو می‌خوندم به شدت بغضم ترکید و اینقدر گریه کردم که خواهرم آب می‌پاشید به صورتم که گریه م بند بیاد! تا 10 شب خوندن همه چیز طول کشید. بعد از اتمام کار خودمو روی تخت انداختم و بی اختیار اشک میریختم. و نمیدونم کی خوابم برد....

پی نوشت: نمیخواستم چیزی بنویسم چون حس می‌کنم که یلدا تو این فضا شخصیت دوست داشتنی و مثبتی نیست! این چند خط رو هم به اصرار آووکادو نوشتم...

۵۰ نظر موافقین ۳۴ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۰:۵۰
یلدا
(ساعت 2 نیمه شب؛ تلگرام)
آووکادو: تو راحت بخواب. من اینقدر کار عقب مونده دارم که فکر نکنم تا صبح هم تموم بشه.
یلدا: برام بلیط سینما می‌خری؟
آووکادو: الان؟! بلیط سینما؟!!
یلدا: آخرین باری که راحت خوابیدم تو سینما بود...!
۱۹ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۰
آوو کادو

خیلی وقت است که مستقیم حرف نزده‌ام و طفره رفتم و حرف‌هایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهی خودم هم یادم می‌رود منظورم از گفته‌ها و نوشته‌هایم چه بوده؛ گاهی این حرف‌های پیچ‌دار گردنم را می‌گیرند و آن‌قدر فشار می‌دهند که دیگر نه می‌توانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرف‌هایم دیگر مهم نیستند...

موافقین ۳۰ مخالفین ۲ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۰
آوو کادو

بستنی می‌خرم و می‌نشینم روی لبهی یک سنگِ ساییده شده.  عکسش را توی گوشی می‌بینم، دلم برایش تنگ شده، رویش زوم می‌کنم. گاهی آنقدر زیاد که پیکسل هایش بیرون بزند... می‌گویم هوای اینجا عالی‌ست. بیا بدویم تا آن کاج‌ها و بنشینیم زیر سایه‌شان و من دستم را بگذارم روی موهایت. و یادآوری کنم که بخندی! آخر اخم به تو نمی‌آید... به خودم می‌آیم؛ بستنی‌ام آب شده روی سنگ ساییده شده... رویایی‌ترین شهرها هم بی تو کسل کننده‌اند.
موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰
آوو کادو

آخر کلاس استاد گفت: بشر همیشه پنداشته بود که از دلفین‌ها باهوش تر است؛ زیرا به موقعیت‌های زیادی دست یافته است... از جمله چرخ، نیویورک، جنگلها و غیره... در حالی که تمام آن چیزی که دلفین‌ها انجام داده‌اند، گردش در آب و خوش گذرانی است. اما بالعکس دلفین‌ها معتقدند که دقیقا به همین دلایل از ایشان با هوش‌ترند.

خانم همکلاسی گفت: انسان تنها موجودی  است که وجودش برای او مساله است. 

من در حالیکه به کاکتوس روی میز خیره شده بودم گفتم: کاش کاکتوس به دنیا آمده بودیم.

بشنوید

۲۵ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۰:۳۰
آوو کادو

قلم را می اندازم و فرار می‌کنم. این خیابان را به مقصد نامعلومی ترک می‌کنم... زندگی مثل یک خیابان باصفایِ خلوت است که درختانش در ارتفاعی بلند همدیگر را در آغوش کشیده‌اند و گریه می‌کنند. این خیابان پر از مغازه‌های رنگارنگ و پر زرق و برق است. در بالای این خیابان رستورانی بزرگ و معروف وجود دارد که کباب‌های معرکه‌ای می‌پزد. پاتوق هر روز ما آن رستوران بود؛  اگرچه ما هیچ‌وقت کباب‌ش را نخوردیم و همیشه بوی کباب‌ش بود که به ما می‌رسید...

۹ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۰
آوو کادو

- بی کاری باعث شده پول هایم بیشتر و زودتر خرج شوند! امروز وارد بانک شدم که شرایط وام را سوال کنم. رئیس شعبه پشت میزش نشسته بود و آشنا به نظر می‌آمد. کمی چشمانم را تنگ کردم تا مطمئن شوم علیرضاست. چند لحظه بی حرکت ماندم و بعد با سرعت از بانک خارج شدم...

- سال 87 من و پسر همسایه مان دقیقا یک رشته را قبول شدیم. من دانشگاه شریف و او دانشگاه آزاد رودهن. پدر من خوشحال بود و مدام خدا را شکر می‌کرد که پسرش دانشگاه روزانه قبول شده و نیاز نیست شهریه بپردازد! همسایه‌مان رئیس بانک بود و خوشحال بود پسرش وارد دانشگاه شده و همان سال برای علیرضا یک پژو 206 به عنوان جایزه خرید. 

عنوان: یاس

۳۹ نظر موافقین ۳۷ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو


- باوجود این که در حال پا گذاشتن به سی سالگی هستم، هنوز وقتی وارد مغازه نوشت افزار می‌شوم، برای چند لحظه حس و حال خوبی به سراغم می‌آید و حس می‌کنم بوی دفترها و پاک کن های نو، مستم می‌کنند! دیدن مدادرنگی های سی‌وشش رنگ با جلدهای فلزی باعث می‌شود هوس نقاشی کشیدن به سرم بزند.

- حس کردم شما باید این مساله را بدانید. هفته‌ی گذشته، کارم را از دست دادم ... اما اینجا و هیچ جای دیگری، هیچ چیزی حاوی غم و ناله ننوشتم...

- تا چند روز آینده وارد مقطع و شهر جدیدی میشوم. برای یه مدتی دسترسی کمتری به یلدا خواهم داشت و این مساله نگران کننده است.

۳۲ نظر موافقین ۳۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۵
آوو کادو


به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بی‌بهانه شاد باشیم! مثل قدیم‌ها که صندوق عقب پژو را پر می‌کردیم از رختخواب و زیرانداز و فلاسک آب و چای و سبدِ خوراکی ها که شامل ساندویچ و میوه و نوشابه و تخمه و ... بود و نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. می‌رفتیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. ضبط ماشین هم آهنگ های معین و هایده و مهستی را به صورت گلچین ضمیمه‌ی خنده‌هایمان می‌کرد. بیشتر از این که جایی اتراق کنیم، توی ماشین بودیم و جاده گردی می‌کردیم.  هر جا به نظر زیبا بود، نگه می‌داشتیم و با دوربین YASHICA که همیشه دورِ گردنِ من بود، عکس می‌انداختیم. عکس هایی که تمامش لبخندهای عمیق داشت با پس زمینه های مختلف. مثل دریا، جنگل، حرم امام رضا. موقع برگشت توی جاده، آفتاب که به آسفالتِ داغ می‌خورد. دنبال دریاچه ای می‌گشتم که هیچ وقت به آن نمی‌رسیدیم. فکر کنم کلاس پنجم بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. ‌

۲۶ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۰
آوو کادو


نمی‌دانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما می‌تواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. می‌خواهم از این قصر فرار کنم. بعد از ساعت‌ها تمرکز و تفکر دو راهِ حل را پیدا کردم که می‌توانم بپذیرم و انجام دهم. یکی این که اینجا برای همیشه تعطیل کنم و اثری باقی نگذارم و دومی این که صفحه ی مدیریت را باز کنم و جلوی یلدا بگذارم و خودم چند ساعتی محل را ترک کنم تا همه چیز را بخواند؛ از عواقب نامعلومش هم نترسم.

۵۸ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۱ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
آوو کادو