اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

لاله دارد خبر از برق سبک سیر بهار

که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید!

"صائب تبریزی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

از آخرین ملاقات 206 روز می گذرد... دیشب ایمیلی دریافت کردم که متن آن یک "سلام" خالی و پیوستش یه فایل mp3 بود... تا صبح نخوابیدم بارها آهنگ را گوش کردم و گوش کردم و... با وجودی که محتوای ترانه را متوجه می شدم، ترجیح دادم تک تک کلمات را در دیکشنری های مختلف سرچ کنم... اما من از هیچ چیز سر در نمی آورم... نه از منظور فرستنده و نه جوابی که باید به آن بدهم...
+بشنوید
دریافت
۵ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۶
آوو کادو

دلم میخواهد به اندازه ی یک کیفِ دستی وسیله جمع کنم و مدتی به مرخصی بروم... یک اتاق در یک منطقه ی کوهستانی اجاره کنم و هر روز برای خرید از اتاق بیرون بروم؛ نانِ تازه و غذاهای محلی را از زن بیوه ای که همیشه لباسِ محلی تیره رنگی به تن دارد، بخرم و مشتری ثابتش باشم. گاهی هم چند کیلومتر پیاده روی کنم تا دوغ و کره ی تازه را از کوچ نشینان بگیرم و مسیر برگشت را پشتِ وانت باد بخورم... توی یک کوچه ی تنگ با پسر بچه ها فوتبال بازی کنم و دستی بر موهای دختربچه های آفتاب سوخته بکشم و از جیبم چند جا سوئیچیِ عروسکی در بیاورم و به آنها هدیه بدهم... شاید هم یک روز به کمک پیرمردی رفتم که پشتِ چشمه باغ دارد و چند صندوق برایش میوه چیدم... شب ها هم در اتاقم دراز بکشم و موسیقی محلی گوش کنم و آنقدر از پنجره، ستاره های پُرنور را تماشا کنم تا خوابم ببرد... فقط می ترسم فردا صبح با صدای بوقِ ماشین ها و بوی دودِ کارخانه ها از خواب بیدار شوم...

+تصویرِ این پست: مراجعه شود به پست کوسه هجیج از گمشده:)

۲۵ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۵
آوو کادو


از این دیدو بازدیدهای نمایشی، فکری در من تازه نمی شود و از این روبوسی های بی مزه و دست دادن های اجباری و بی روح، حسی در من زنده نمی شود... دلم یک لبخند به هنگام دیدار می خواهد و بلافاصله یک آغوش قرص و محکم که صدای استخوان های دوطرف شنیده شود... خیلی وقت است کسی را فشرده نکرده ام... شما امسال کسی را فشرده کرده اید؟!
+همیشه با ارزش ترین، ساده ترین و رایگان ترین چیزها را از هم دریغ می کنیم...

۴۴ نظر موافقین ۳۸ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۰
آوو کادو


1. بالاخره از ترافیک که با وجودِ بارشِ رحمتِ الهی چند برابر شده، رها شدم و به منزل رسیدم... تمام مسیر را به برف پاک کن خیره بودم و فکر می کردم که چگونه در تعطیلات، خودم را رها از فکر کنم. حتی با یک آژانس مسافرتی تماس گرفتم، با صدایی گرفته قیمتِ تور هندوستان را پرسیدم! خانم پشت خط هم مانند کسی که با یک احمق صحبت می کند گفت که ظرفیت برای ایام تعطیلات پُر است و گوشی را قطع کرد...
2. امروز خانم دکتر همسایه مان را دیدم که زیر باران ایستاده و ماشینش خاموش شده. او را سوار کردم و تا منزل رساندم، صدایم را شنید و از کیفش چند کپسول در آورد و به من هدیه داد... او بسیار مهربان است و در کیفش و حتی خانه اش مانند داروخانه همه نوع دارویی پیدا می شود... همیشه سوالم این بود که چرا این زوجِ پزشک بچه دار نمی شوند و یک گربه ی سفیدِ با ادب را به سرپرستی پذیرفته اند!
3. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که در ترافیک ناگهان یاد ربات پیام ناشناس تلگرام افتادم! و کلی فکر دیگر پشت سر آن...
4. درخواست: هر حرف، نظر، نصیحت و انتقادی که در سال نود و پنج در دلتان مانده را پذیرا هستم... زیر همین پست به صورت ناشناس کامنت بگذارید (تیکِ ناشناس را فعال کنید). من هم قول می دهم فقط بخوانم و هیچ پیگیری برای پیدا کردن صاحبِ ناشناسِ نظر انجام ندهم...
5. پیشنهاد: چهار کتاب معرفی می کنم برای تعطیلاتتان...
(1) جزء از کل/استیو تولتز/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه
(2) ملت عشق/الیف شافاک/ارسلان فصیحی/ نشر ققنوس
(3) بهترین شکل ممکن/مصطفی مستور/ نشر چشمه
(4) پاییز فصل آخر سال است/ نسیم مرعشی/ چشمه

+این کتاب ها را در سه ماه گذشته مطالعه کردم... اگر راجع به آن ها سوالی داشتید حتما بپرسید...

عنوان: مولانا

۴۱ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۰
آوو کادو

تیونرِ بهار آنجاست که باید زیاد خوابید و بعد بیدار شد و دونفره روی پیاده رو های نمناک و یا خاکِ تپه هایی که تازه سبزه های آن جوانه زده، قدم زد و قدم زد و قدم زد؛ اصلا باید سوئیچ ماشین را به چاهِ مستراح انداخت... به قول خودم...

+سپاس از حریر و رادیو بلاگی ها/ هر کس اینجا را می خواند دعوت است...

موافقین ۲۸ مخالفین ۱ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۰
آوو کادو

وقتی که تاکسی را در کنار بزرگراه نگه میدارم و پیاده می شوم... وقتی که شب ها کمتر از سه ساعت می خوابم... وقتی که از بعضی ها متنفر می شوم و حالت تهوع می گیرم... وقتی که هشت کیلو در یک ماه وزنم کم می شود... وقتی که طعمِ قهوه را حس نمی کنم... وقتی که حوصله ی باز کردن اینجا را ندارم... وقتی که مورد ظلم واقع می شوم... وقتی که هر کسی دهانش را باز می کند... وقتی که به انتقام فکر می کنم... وقتی دخترِ عکاس بوی سیگار می دهد... وقتی که مدام به این ملال فکر می کنم... حتما یک کودکِ بازیگوش وسایلِ داخل ذهنم را از هم پاشیده...!

+بشنوید

دریافت

۲۷ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۰
آوو کادو

بعضی چیزها به صورتی سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می اندازند و دور تو را می گیرند و توی استخوانت فرو می روند و همه وجودت را پر می کنند و عقلت را می ربایند... مثل این دردِ دندانِ شماره ی هفت بالا، سمتِ چپ که بیست و چهار ساعت است، امانم را بریده... انگار که ریشه اش تا مغزم ادامه دارد... باید فردا تیشه به ریشه اش بزنم!

موافقین ۵۱ مخالفین ۱ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۰
آوو کادو


پیش آمده که مهمان باشم و چند ساعت از نیمه شب گذشته باشد و خواب از چشمانم فرار کرده باشد و مثل شب گرد در خانه ی عمویم راه بروم و از پنجره، کوچه را تماشا کنم و با گلدان های پشت پنجره ی آشپزخانه پچ پچ کنم و با آنها آشنا شوم؛ بعد دختر عمو جان که آمده سر یخچال آب بنوشد با دیدن من از جایش بپرد و از ترس خشک شود و نفسش بند بیاید... بگذریم که وقتی آرام شد برایم نسکافه آماده کرد و جای گلدان های سخنگو را گرفت...

عکس: آووکادو/  1395.11.12

۳۸ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۰
آوو کادو

دستم را در جیبم فرو بردم تا مشتم به سمت صورتش رها نشود. باور کنید از تمام قول و قرار ها متنفرم مخصوصا نوع مردانه اش..! به قول استاد دولت آبادی " فی‌الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد...مثل گرگ ، آدم را پاره پاره می‌کند و فردایش راست راست در خیابان راه می‌رود...این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت ، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام‌تر می‌نماید..."

کلیدر/محمود دولت آبادی

موافقین ۴۴ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

موافقین ۵۶ مخالفین ۲ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۰
آوو کادو