اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

یکی پرسید از کی عاشقی ساعی ؟ به او گفتم:

من از روزی که دل در سینه ام پر زد ! شما از کی؟

"اسد کلانتری" (ساعی)

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

شاید کوسه هجیج!

شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ب.ظ

دلم میخواهد به اندازه ی یک کیفِ دستی وسیله جمع کنم و مدتی به مرخصی بروم... یک اتاق در یک منطقه ی کوهستانی اجاره کنم و هر روز برای خرید از اتاق بیرون بروم؛ نانِ تازه و غذاهای محلی را از زن بیوه ای که همیشه لباسِ محلی تیره رنگی به تن دارد، بخرم و مشتری ثابتش باشم. گاهی هم چند کیلومتر پیاده روی کنم تا دوغ و کره ی تازه را از کوچ نشینان بگیرم و مسیر برگشت را پشتِ وانت باد بخورم... توی یک کوچه ی تنگ با پسر بچه ها فوتبال بازی کنم و دستی بر موهای دختربچه های آفتاب سوخته بکشم و از جیبم چند جا سوئیچیِ عروسکی در بیاورم و به آنها هدیه بدهم... شاید هم یک روز به کمک پیرمردی رفتم که پشتِ چشمه باغ دارد و چند صندوق برایش میوه چیدم... شب ها هم در اتاقم دراز بکشم و موسیقی محلی گوش کنم و آنقدر از پنجره، ستاره های پُرنور را تماشا کنم تا خوابم ببرد... فقط می ترسم فردا صبح با صدای بوقِ ماشین ها و بوی دودِ کارخانه ها از خواب بیدار شوم...

+تصویرِ این پست: مراجعه شود به پست کوسه هجیج از گمشده:)

موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۲
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۲۶)

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۶ آفتابگردون ...
از بارون و برفای عیدو خونه نشینی خسته شدم.کوهستان نمیخوام دیگه. بی زحمت بگید منو کویر ببرن!...دلم آسمون شبشو میخواد و تموم چیزای دیگه ای که ازش شنیدم و هرگز فرصت تجربه ش نبوده...
پاسخ:
ماشا الله چیزی که توی ایران زیاده کویره! :-)

+پیشنهاد میکنم کویر مرنجاب رو تجربه کنید... جای شناخته شده ایه و تور به مقصدش زیاد هست :-)
چقدر لذت بخش!
مگ چقدر عمر میکنیم بیخیال همه چی برین یه منطقه کوهستانی و...
پاسخ:
هوووم...
خوش هاتی :))

بهترین انتخاب 
اردیبهشت اونجا مثل بهشت 
توصیه میکنم اردیبهشت سفر کنید چون همین الانش هم رو کوه ها برف نشسته وهنوز از حالت انجماد بیرون نیومده 

پاسخ:
ممنونم :-)

+ان شاالله که بشه :-)
همینقد دور و دست نیافتنی...
پاسخ:
هوم... شاید...

حالا تو پدرت خوب ، مادرت خوب مجبور بودی اون زن دستفروش رو بدبخت و سیاهپوش کنی ؟حالا یه زنی بود که برا کمک خرج شوهر نون میفروخت یا اصن با شویش دو تایی :دی البته فک نکنی قصد دارم زیر ابروی فانتزیتو بردارما :دی
پاسخ:
دستفروش نبووود
یه قسمت از خونه ش رو شبیه مغازه کرده بود و به مسافرا و گردشگرا غذای محلی میفروخت... 

+چون شوهر نداشت این کارو میکرد...
۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۵ گمـــــــشده :)
همینقدر که رویاش برای خودم ذوق داشت از خوندن این پست ذوق کردم
یه کوهنوردی حسابی هم روی کوه های اطراف بهش اضافه کنین دیگه فقط باب میل خودمه
:))))))))))
ان شالله نصیبتون به زودی در معیت یار
پاسخ:
خداروشکر که ذوق کردید:-)

+متشکرم :-)
من یک شمال نشین و شمال زاده شده هستم و اومدم فخر بفروشم 😂
الان هم داره بارون میاد.. و شمعدونی قرمزی پشت پنجره ام...
و تازه بعد دو روز در کوه بودن و مه به خونه ام بازگشته ام... 😂
دلتون به اندازه ی کافی سوخت یا بازم بگم😆؟
پاسخ:
سوخت!
امیدوارم برید همچین سفری انقدررررررر خوش بگذره که هیچوقت نگذشته باشه تااون روز به اون شدت:)
پاسخ:
متشکرم :-)
بسیار لذت بخش...
پاسخ:
:-)
سلام
چند وقتی هست دارم فضای وبلاگی با محوریت مجموعه بیان رو چک می کنم!
جالبه؛ می دونم هنوز فضای وبلاگی زنده هست و تلگرام و شبکه های اجتماعی هنوز کامل وبلاگ فارسی رو از میدون به در نکردن. نکته جالب ماجرا این هست که متوجه شدم افراد با هم مرتبط هم هستن؛ مثل همون فضایی که توی فیلم هادی مقدم دوست بود؛ سر به مهر! و با سر زدن به وبلاگ ها می تونید افراد ثابتی رو پیدا کنید که به هم دیگه سر می زنن

من هم چند سالی هست توی بیان هستم؛ ولی هیچ وقت این جوری فضا رو رصد نکرده بودم!
توی کتاب بازان معرفی کتاب می نویسیم! البته الان تقریبا شده می نویسم! دوستان خیلی همکاری نمی کنند!
خوشحال می شم سر بزنید

یا حق
پاسخ:
سلام
بله تقریبا فضا و افراد ثابت هستن...

+موفق باشید :-)
۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۸ مخاطب خاموشی که روشن شد :)
چقدر توصیفش شبیه جایی بود که من رفتم و سالمو کنار یه عده آدم کوهستان نشین غریبه تحویل کردم
#کاملا دست یافتنیس فقط یه روز بیخیال شهر و صدای بوق اتومبیل هاش و بوی دود کارخونه هاش بشید .

پاسخ:
هووم..:-)
انم آرزوست‌...
پاسخ:
بله...
خیلی زیبا بود
پاسخ:
:-)
حتما کار سخنی نیست :-)
پاسخ:
حتما :-)
از بچگی این ارزو داشتم...
کاش میشد واقعا برم؛
پاسخ:
میشه ان شا الله :-)
آرزوی مشترک
پاسخ:
:-)
برای آرزوهاتون وقت بگذارید، زندگی کوتاهه .
پاسخ:
هوم...
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۷ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
والا اینجوری که تو تعریف کردی منم عاشق این جور زندگی شدم. کاش واقعا میشد رفت مرخصی 
پاسخ:
کاش...
خیلی وقت بود حتی بیشتر از 1 دقیقه برای مطالعه یک وبلاگ وقت نذاشته بودم
ولی برایم عجیب بود و نه تنها بیش از 10  مطلب رو خوندم ، بلکه کامنت ها رو هم خوندم :/
خیلی جالب بود
بتونم دوباره حتما سر میزنم
امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید
پاسخ:
ممنونم
منم چند روز پیش این چیزایی که گفتید تجربه کردم اما تو دل گرما و هیچ زن دستفروشی نبود که ازش چیزی بخرم و مشتری ثابتش بشم....
اما شاید دریا و آب همه اینا رو فهمیده بود و میخاست یه حس آرامش بلا وصفی رو من تجربه کنم که جای همه اون چیزا رو بگیره...
پاسخ:
هوم... احتمالا...

+ :-)
همینطوری یهویی... اومدم حالتو بپرسم!!! نمیدونم چرا!!! حس کردم باید بپرسم!!! حالت خوبه؟
پاسخ:
شکر... خوبم

+ممنون که پرسیدی ، منم منتظر بودم...:-)
جالب بود خوشم اومد.بازم بهتون سر میزنم
پاسخ:
:-)
احوالات اووکادو جان?
پاسخ:
سلام
شکر :-)

+شما خوبید؟
ممنون :)

پاسخ:
:-)
خوشحالم که خوبی :)
پاسخ:
:-)
۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۷ هانیه شالباف
من دوسال قبل، توی یکی از روستاهای شمال 10 روز رو تقریبا این‌جوری زندگی کردم!
و الان حسرت اون روزهارو می‌خورم...
پاسخ:
خوبه که تجربه ش کردید :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">