اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

"محتشم کاشانی"

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

۱۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اعترافات» ثبت شده است

قلم را می اندازم و فرار می‌کنم. این خیابان را به مقصد نامعلومی ترک می‌کنم... زندگی مثل یک خیابان باصفایِ خلوت است که درختانش در ارتفاعی بلند همدیگر را در آغوش کشیده‌اند و گریه می‌کنند. این خیابان پر از مغازه‌های رنگارنگ و پر زرق و برق است. در بالای این خیابان رستورانی بزرگ و معروف وجود دارد که کباب‌های معرکه‌ای می‌پزد. پاتوق هر روز ما آن رستوران بود؛  اگرچه ما هیچ‌وقت کباب‌ش را نخوردیم و همیشه بوی کباب‌ش بود که به ما می‌رسید...

۹ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۲۰
آوو کادو

- بی کاری باعث شده پول هایم بیشتر و زودتر خرج شوند! امروز وارد بانک شدم که شرایط وام را سوال کنم. رئیس شعبه پشت میزش نشسته بود و آشنا به نظر می‌آمد. کمی چشمانم را تنگ کردم تا مطمئن شوم علیرضاست. چند لحظه بی حرکت ماندم و بعد با سرعت از بانک خارج شدم...

- سال 87 من و پسر همسایه مان دقیقا یک رشته را قبول شدیم. من دانشگاه شریف و او دانشگاه آزاد رودهن. پدر من خوشحال بود و مدام خدا را شکر می‌کرد که پسرش دانشگاه روزانه قبول شده و نیاز نیست شهریه بپردازد! همسایه‌مان رئیس بانک بود و خوشحال بود پسرش وارد دانشگاه شده و همان سال برای علیرضا یک پژو 206 به عنوان جایزه خرید. 

عنوان: یاس

۳۹ نظر موافقین ۳۶ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو


- باوجود این که در حال پا گذاشتن به سی سالگی هستم، هنوز وقتی وارد مغازه نوشت افزار می‌شوم، برای چند لحظه حس و حال خوبی به سراغم می‌آید و حس می‌کنم بوی دفترها و پاک کن های نو، مستم می‌کنند! دیدن مدادرنگی های سی‌وشش رنگ با جلدهای فلزی باعث می‌شود هوس نقاشی کشیدن به سرم بزند.

- حس کردم شما باید این مساله را بدانید. هفته‌ی گذشته، کارم را از دست دادم ... اما اینجا و هیچ جای دیگری، هیچ چیزی حاوی غم و ناله ننوشتم...

- تا چند روز آینده وارد مقطع و شهر جدیدی میشوم. برای یه مدتی دسترسی کمتری به یلدا خواهم داشت و این مساله نگران کننده است.

۳۲ نظر موافقین ۳۲ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۵
آوو کادو


به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بی‌بهانه شاد باشیم! مثل قدیم‌ها که صندوق عقب پژو را پر می‌کردیم از رختخواب و زیرانداز و فلاسک آب و چای و سبدِ خوراکی ها که شامل ساندویچ و میوه و نوشابه و تخمه و ... بود و نیم ساعت بعد توی جاده بودیم. می‌رفتیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. ضبط ماشین هم آهنگ های معین و هایده و مهستی را به صورت گلچین ضمیمه‌ی خنده‌هایمان می‌کرد. بیشتر از این که جایی اتراق کنیم، توی ماشین بودیم و جاده گردی می‌کردیم.  هر جا به نظر زیبا بود، نگه می‌داشتیم و با دوربین YASHICA که همیشه دورِ گردنِ من بود، عکس می‌انداختیم. عکس هایی که تمامش لبخندهای عمیق داشت با پس زمینه های مختلف. مثل دریا، جنگل، حرم امام رضا. موقع برگشت توی جاده، آفتاب که به آسفالتِ داغ می‌خورد. دنبال دریاچه ای می‌گشتم که هیچ وقت به آن نمی‌رسیدیم. فکر کنم کلاس پنجم بودم که معلم علوم مان توضیح داد نام آن پدیده سراب است. ‌

۲۶ نظر موافقین ۳۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۰
آوو کادو


نمی‌دانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما می‌تواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. می‌خواهم از این قصر فرار کنم. بعد از ساعت‌ها تمرکز و تفکر دو راهِ حل را پیدا کردم که می‌توانم بپذیرم و انجام دهم. یکی این که اینجا برای همیشه تعطیل کنم و اثری باقی نگذارم و دومی این که صفحه ی مدیریت را باز کنم و جلوی یلدا بگذارم و خودم چند ساعتی محل را ترک کنم تا همه چیز را بخواند؛ از عواقب نامعلومش هم نترسم.

۵۷ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۱ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
آوو کادو

به گمانم زمانی که انسان های اولیه در غارهایشان برای هم داستان می‌گفتند برای نخستین‌بار دروغ را شناختند. ابتدا، شاید داستان‌هایشان را بی‌کم و کاست مانند آن‌چه که رخ داده بود می‌گفتند؛ اما، زمانی که چیزی فراتر از راستی به آن اضافه کردند؛ داستان‌ها را سرگرم‌کننده‌تر یافتند و دروغ را بنیاد نهادند. تا بدین‌جا دروغ نه‌تنها آزار و آسیبی نمی‌رساند، بلکه کمک می‌کرد راستیِ تلخِ پیرامونشان را تحمل کنند. مسئله از جایی آغاز شد، که چهره‌ی راستین آدمی، در پرده‌ی پوشیدگی نهان ماند و دروغ، مایه‌ی سرگرمی گوینده‌ و سرگردانی شنونده شد؛ مثل آن چوپانی که فریاد برآورد: گرگ، گرگ...

۲۴ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
آوو کادو

منتظر ایستاده بودیم که نوشیدنی خنک‌مان در اعماق آن خودرو آماده شود. چشمم می‌افتد به پیرزنی که به من نگاه می‌کرد. شبیه مادربزرگ بود. به دستان پیرش زل می‌زنم که شبیه تنه‌ی یک درختِ کهنسال است. سر می‌چرخانم و به دست‌های یلدا زل می‌زنم. آدم‌ها می‌توانند دلیل زل زدنشان به در و دیوار و درخت را بعدها بهتر بفهمند. به جوانی که می‌رسی، کودکی‌ات را بهتر می‌فهمی؛ به میانسالی که برسی جوانی‌ات را بهتر می‌فهمی و لابد، وقتی که بمیری می‌فهمی در پیری چه مرگت بوده... فکر می‌کنم این درخت چه‌طور طاقت آورده و به این سن رسیده...
۱۷ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۰
آوو کادو


هوای محل کارم مثل سابق نیست. حساب و کتاب ها مشکل اساسی پیدا کرده و هر روز آقای مدیرِ مالی و دستیار خانمش، که همیشه روسری‌اش را چهار بار دور گردنش می‌پیچد، در حال مذاکره و جلسه با آقای رئیس و آقایان معاونان هستند. پروژه‌ی مربوط به من تا اطلاع ثانویه تعطیل شده. سرِ سنگینم را روی میز می‌گذارم؛ به بیکار شدنم فکر می‌کنم؛ به چهارصد هزارتومنی که به اجاره ی خانه‌ام اضافه شده فکر می‌کنم؛ احساس خستگی می‌کنم. باید انرژی خودم را برای عصرها نگه دارم. عصرها با یک شاخه گل جلو خانه‌شان منتظر می‌نشینم تا بیاید و من برایش نقش بازی کنم که فعلا اوضاع شرکت و پول و اجاره‌خانه و همه چیز رو به راه است! بعد هم کمی در این شهر کثیف بچرخیم یا به سینما برویم و من سرِ سنگینم را روی شانه او بگذارم و فیلم را نگاه نکنم. شب که شد همان جای اول پیاده اش کنم و منتظر باشم تا دستش را تکان بدهد و وارد منزل شود و سرِ سنگینم را روی فرمان بگذارم. چند نفس بریده بریده بکشم و راهم را ادامه دهم تا فردای پیش‌بینی نشده از راه برسد. ناراحتم که راستش را نمی‌گویم اما واقعا کاری از او ساخته نیست.

+مرسی آقای کافو که ما را در گروهی گذاشتی که برای چند ساعت به خودمان افتخار کنیم...

۲۹ نظر موافقین ۲۹ مخالفین ۱ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۰
آوو کادو

تلویزیون روشن است اما صدایی ندارد. مردی که کت و شلوار شیری پوشیده، زیر لب می‌گوید "باید یه گل بزنیم" تو غرق شدی بین لباس یاسی رنگت و به گل های قالی خیره شدی... وقتی مهریه و جهیزیه را می‌نویسند، مردی که کت و شلوار شیری پوشیده می‌گوید "خدا کنه مساوی بشه"... آخرش انگشتری که تنهایی خریدم را دستت می‌کنند و چشمان تمام مهمان ها برق می‌زند. پیشانی پدرم خیس از عرق شده. تو لبخند می‌زنی و مردی که کت و شلوار شیری پوشیده فریاد می‌زند "گُل"... صدای جشن و شادی در کل خانه و شهر می‌پیچد، انگار تمام شهر برای من و تو پایکوبی می‌کنند!

۵۹ نظر موافقین ۳۴ مخالفین ۱ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۰
آوو کادو

آلبرکامو در کتاب سقوط نوشته که "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی های وحشتناکی به جا می‌گذارد..." امشب قرار است شیرجه بزنم داخلِ زندگی! اما الان، به جای این که با چند حرکت کششی بدنم را گرم و آماده کنم، بی حرکت نشسته‌ام خیره شدم به سبد سفید تزیین شده؛ انگار خونم کم فشار شده...

موافقین ۴۹ مخالفین ۳ ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
آوو کادو