اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

<قاب شعر>

در آرزویِ دهانِ تو بس‌که دلتنگم ،

نفس به سینه‌ی من ره بَرَد به‌ دشواری

"بیدل دهلوی "

طبقه بندی درختی

لوگوی اعترافات یک درخت

سلام

پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۰ ق.ظ

داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم تو اتاق و لپ تاپش رو باز کرد و گفت: این وبلاگ منه! دوست دارم توام باهاش آشنا بشی. من هیچ حرفی نزدم و فقط نگاه کردم. "اعترافات یک درخت" عبارتی بود که برای اولین بار می‌شنیدم. یه کم صفحه رو بالا و پایین کردم که به من پیشنهاد داد از قدیمی ترین پست شروع کنم بخونم و جلو بیام. من هم با یه حالت گیجی، بدون هیچ حرفی شروع به خوندن کردم. تعداد پست ها و کامنت ها خیلی زیاد بود. به یاد دوران بلاگری خودم افتاده بودم. خوندم و خوندم که متوجه شدم همسرم به بهانه سر زدن به ماشین خونه رو ترک کرده و رفته. یه پیام برای من فرستاده بود که "هروقت فکر کردی میتونیم صحبت کنیم، خبرم کن" بازم برگشتم و خوندن رو ادامه دادم. نمیدونم چرا اما شدیدا بغض منو گرفته بود. وقتی که داشتم این پست رو می‌خوندم به شدت بغضم ترکید و اینقدر گریه کردم که خواهرم آب می‌پاشید به صورتم که گریه م بند بیاد! تا 10 شب خوندن همه چیز طول کشید. بعد از اتمام کار خودمو روی تخت انداختم و بی اختیار اشک میریختم. و نمیدونم کی خوابم برد....

پی نوشت: نمیخواستم چیزی بنویسم چون حس می‌کنم که یلدا تو این فضا شخصیت دوست داشتنی و مثبتی نیست! این چند خط رو هم به اصرار آووکادو نوشتم...

موافقین ۳۴ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۸
یلدا

نظرات  (۵۰)

۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۳ محبوبه شب
پس یلدا بانو شمایی  *_*
بهترینا قسمت شما و زندگی دو نفرتون بشه
پاسخ:
ممنونم عزیزم
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۵ بهارنارنج :)
سلام یلداا جان خوبی؟:)خیلی خیلی خوشحالم که نوشتی،وخوشحال تر ازینکه اینجوری نوشتی،درسته غم داشت و بهت حق میدم..اما میدونی دیگه گذشته ای درکار نیست..اما جناب اووکادو دوست داشت بدونید یعنی انقدر شمارو عاقل و فهمیده میدونست که بهتون حق بده بدونید، و اون اضطرابم از ترس از دست دادنتون بوده وقت نشون دادن وبلاگ،واین حتما از عشقش به شما بوده و شکی نیست:)خلاصه اینکه مهم الانه که جناب اووکادو از همین شلوغیا و نگرانیا و تلاشش معلومه چقدر خاطرتون رو میخواد و این با هیچ حسی قابل مقایسه نیست:)

بازم بنویس برامون یلدا جان..
عشقتون مانا
پاسخ:
سلام
مرسی، امیدوارم که شما هم خوب باشی
هنوزم ته دلم از دست این آووکادوی شما دلخورم! اما سعی میکنم فراموش کنم و از بودن در جمع آووکادو و دوستان مجازیش لذت ببرم :)

ممنونم :)
سلام 
پاسخ:
سلام!
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۱:۳۸ نیمه سیب سقراطی
یلدا جان شما خودت خبر نداری ولی از مدتها پیش تو ذهن همه ما خیلی دست نیافتنی و دلبر و خاص و ویژه بودی که آووکادو اینهمه از شما و عشق و دوست داشتن برامون میگفت و هممونو قلب قلبی میکرد و پرت میکرد تو خیال و رویا. بارها و بارها با نوشته های همسرت تصورت کردیم، تحسینت کردیم. 
اصلا میدونی؟ داشتم به جمله ی "همسرم، آووکادویی که شما میشناسین" فکر میکردم. یه جور خیلی باحالی ناب و خواستنیه مخصوصا وقتی از زبون یلدای قصه بیاد :)
پاسخ:
امیدوارم اینجوری که شما میگی باشه، اما من یه جاهایی حس کردم که شبیه شخصیت شرور قصه ها شدم! 

مرسی عزیزم ^_^
به به
خیرمقدم دختر زیبا
اول اینکه به شجاعت همسرت عمیقا و دقیقا و تحقیقا و تلویحا آفرین میگم شخصا، البته اول اینکه مبارک باشه، ازدواجتون و احتمالا کلی چیزهای خوب بعدش، دوم خط بالا، سوم هم:
یلدا قرار نیست توی این فضا یا فضای دیگه ای برای اعلام حضورش بواسطه شخصی که ما به اسم آووکادو میشناسیم، حس کسی رو مثبت یا منفی کنه، در واقع به اصطلاح عامیانه نامودبانه احتمالا، به کسی ربط نداره شما توی خاطرات آووکادو چجوری بودی، خاطرات مال اون بوده و فقط اونه که میتونه اسم شخصیت مثبت یا منفی روی یلدا بذاره، مضاف بر اینکه حالا نه که همه ایی این سطرهارو خوندن بای دیفالت شخصیت های دوست داشتنی و مثبتی ان! خدا میدونه کیا کجا سر چیا از ماها شکایت دارن و ما بیخبریم یا خبر داریم و بروی هم نمیاریم!
و در مورد اون پست، میدونی یلدا جان، تو جزو خوش شانس ترینهایی که شانس اینو پیدا کردی جملاتی رو بخونی، که شخصیکه دوستش داری توی گذشته ای که جفتتون توش حضور داشتین به بهترین نحو ثبت کرده، اونم آووکادو! من شخصا هیچوقت حس نکردم این شخص داره بانوشتن اینا یه جور درخواست یارگیری میکنه که به یلدا توپیده بشه...اشتباه و خاطره بد و همه این چیزا برای هر آدمی ممکنه پیش بیاد، تولد مجدد برای شماها ازدواجتون بوده شاید و یا حتی چیزایی که قبلتر ممکنه پیش اومده باشه، با چوب گذشته خودتونو نزنین، هر آدمی توی زندگیش فرصت جبران کردن خیلی داره، خیلی خیلی.  یعنی آقا مخلص کلام، گریه اگه کردین جفتتون، گریه از سر شوق بوده باشه و من حداقل با شناخت اندکی که اینجا از آووکادو پیدا کردم، میتونم مطمئنِ مجازی باشم که حس دوست داشتن یلدا برای آووکادو، ریشتر رو رد کرده که قفل اینجارو برای یلدا گشوده.
ایشالا بیشتر ببینمت دختر خوب :)
مجددا کلی تبریک به جفتتون
حس و حالای منفی ایی هم اگر هست این دور و بر، ایگنور کنین
هیپ هیپ
هورا!
پاسخ:
تشکر تشکر :)
درسته اون دوران گذشته و حالا تو یه فاز و دوران جدیدی به سر میبریم اما واقعا خوندن و فکر کردن به بعضی مسائل دلمو چنگ میزنه. مسائلی که فکرش ناخودآگاه میاد سراغم و سخت از ذهنم بیرون میره. گاهی خجالت میکشم به آووکادو نگاه کنم. گاهی اینقدر از هجوم افکار زجر میکشم که دوست دارم با یه ماهیتابه بزنم تو سر خودم! شاید یه مقدار از فکرای توش پرواز کنن و سبک تر بشم...
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۷ نگار جهانشاهی
داستان های شما عالی هستن
پاسخ:
داستان های باورنکردنی! :)
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۳:۰۱ محبوبه شب
یلدا جان : )
در جواب کامنت تک مدی فرمودی دوست داری با ماهیتابه بکوبی توی سرت (البته دور از جون) اما ما اینجا یه بهارنارنجی داریم که همه اونو با ماهیتابه ش میشناسن
خلاصه تعارف نکنیا
میگم ترتیبشو بده :دی  : ))

+ کامنت دهنده ای که بعد از من کامنت گذاشته
پاسخ:
مرسی
حتما بهش مراجعه میکنم! :)
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۳:۲۸ بهارنارنج :)
یلدا بانو میدونی چیه..تو نه تنها شخصیت بدی تو ذهن ما نداشتخشی،بلکه ندیده انقدر دوست داشتنی هستی برام که دلم میخواد محکم بغلت کنم..و با ذوق بگم بهت چقدر براتون خوشحالم که چقدر خوبید.
 از صمیم قلب برای هردوتون خوشحالم و امیدوارم قدر همو بدونید و شاد و خرم باشید:)
پاسخ:
مرسی عزیزم
واقعا شگفت زده شدم از بس امواج عشق و علاقه دیدم! :))

برای ماهیتابه بهت مراجعه میکنم :)
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سلام یلدا خانم معروف:-))
هر کسی که برای آووکادو دوست داشتنی باشه برای مخاطبانش هم دوست داشتنی هست. خوش اومدین:-)
پاسخ:
سلاام
یعنی اینقدر معروفم!؟!؟
[ذوق] :))
هر زخمی طول میکشه تا خوب بشه، زخم های عمیق بیشتر، زمان میبره، ولی خوب میشه، تسلیم نشو، ناامید نشو، از انرژی عشق هم غافل نشو
خوبیش میدونی چیه؟
اینکه جفتتون همدیگه رو میفهمین و این خیلی به خوب شدن این زخما کمک میکنه
به خودت و خودتون فرصت بده
یه کم دیگه تا قله مونده و بعدش سراشیبی
پاسخ:
زخمی که به دست خودم آدم زده بشه، دیرتر خوب میشه.
امیدوارم که قله نزدیک باشه...
شما نمیدونید با پست های غمگین آووکادو ما چقدر غصه خوردیم و گریه کردیم و دعا کردیم که کاش مال هم بشید ...
چقدر خوشحالم از اینکه مال هم شدید ، انشالله همیشه خوشحال و خوشبخت باشید
پاسخ:
بمیرم که غصه تون دادم!
مرسی خانومی مهربون :)
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۵:۴۷ حامد سپهر
مراقب آووکادو باش خییییلی پسر گلیه
براتون بهترینهارو آرزو میکنم:)
پاسخ:
چشم!
ممنون از شما :)
قبلا میومدم وبلاگ اووکادو پستارو همرو میخوندم میرفتم تا چندین روز بعد. اخه بلد نبودم چجوری میشه دنبالش کرد. اونموقع بهتر از الان بود حال و هوای متناش الان دیر به دیر و کوتاه. یکم نصیحتش کنین خودخواه نباشین!
پاسخ:
چشم!
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۶:۲۳ گمـــــــشده :)

سلاااام به یلدا بانو

عمیقا از صمیم قلب می گم یکی از بهترین خبرهایی که امسال شنیم خبر ازدواج شما و آووکادو بود.

چون مدتی از خوندن وبلاگ ها غافل شدم متوجه نبودم که اون یلدای دست یافتنی و رویایی الان در کنار آووکادو زندگی می کنه. از یه دوست همشهری و بلاگر شنیدم. و راستشو بخواین تا همسرتون تاییدش نکرد باور نکردم. و الان خیلی خیلی خوشحالم که کنار هم هستین

چرا فکر میکنی یلدایی که اینجا به تصویر کشیده شده شخصیت مثبتی نداره؟

همین که ذهن آووکادو رو درگیر خودت کردی یعنی تو فوق العاده ای

به زندگی تون برسین و حالشو ببرین .

:))

پاسخ:
سلام
شما لطف داری عزیزم :)
چقدر معروف شده همسرم و من خبر نداشتم! :))
:))
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۶:۲۷ گمـــــــشده :)

خدای من فکرشو بکن دارم متن کسی رو می خونم که یه دورانی با خوندن داستان عشق ناکام کلی حرص می خوردم و الان اون دو تا با هم هستن

خیلی عالیه دختر

من عاشق داستانایی هستم که پایان خوشی دارن

ضمن این که نیمه سیب سقراطی خیلی قشنگ احساس منم بیان کرده

پاسخ:
خود آووکادو هم میگه زندگیمون شبیه فیلم های هپی اند شده! 
حرص خوردن نداشت که!!!! آووکادو یه مقدار مظلوم نمایی میکرده اون موقع!!!! (اگه اینو بخونه میاد منو میخوره!)
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۶:۵۰ عاشق بارون ...
سلام! وای چقدر دوست داشتم اینجا هر دوتون با هم باشید! هر پست جدید آووکادو منتظر بودم ببینم بالاخره یلدای قصه اینجا رو می‌خونه یا نه! :)
وقتی آووکادو مردد بود که اینجا رو بهت نشون بده و بخونی یا نه٬ ما هم کلی از طرف آووکادو هم تو به ماجرا نگاه کردیم٬ هم نگرانی آووکادو هم همین حس غم و ناراحتی تو بعد از خوندن اینجا. با اینکه ما برات غریبه‌ایم ولی تو یه جورایی برای ما آشنایی! :) خوشحالم که خوندی و اینجایی و امیدوارم همیشه کنار هم شاد باشید. :)
پاسخ:
سلام
مرسی عزیزدلم :)
شماها غریبه نیستید! تک تک توضیحاتتون رو از آووکادو میپرسم!
لطفا از الانتون لذت ببرین جفتتون همین.
پاسخ:
گاهی یادمون میره یا بلد نیستیم از حداقل ها لذت ببریم.
این پست مثل این میمونه که یه دفعه ته یه رمان اون شخصیت همیشه پنهان رمان که دل آنم لک زده واسه دیدنش بیاد بیرون و قصه از نو شروع بشه.
اصلا من که کلی ذوق کردم دیدم زیر پست نوشته یلدا.
کلی قصه ی تازه تو ذهنم شکل گرفت تو این وبلاگی که حالا دو نفره شده:)
ما منتظر کلی روز قشنگ کلی قصه ی عاشقانه ی تازه ی دو نفره  تو این وبلاگ هستیم از حالا:))
پاسخ:
هیچ وقت فکر نمیکردم شخصیت اصلی یه داستان باشم!
هنوز خودمم ازین موضوع مبهوتم !!

ممنونم از لطف شما :))
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۸:۴۳ آسـوکـآ آآ
به به سلام یلدا خانوم ❤
چقدر خوبه که شما هم اینجارو خوندید
امیدواریم که من بعد شما هم بنویسید و این هیجان انگیز بودن این پست از طرف یلدای شگفت انگیز هی تکرار و تکرار شه. 💪💪
پاسخ:
سلاام :)
ممنونم
قراره راجع به موندن یا نموندن من و آووکادو جلسه دونفره بذاریم!! :))
۰۹ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۷ آشنای غریب
سلام 
زمان زیادی نیست که آووکادو رو میشناسم
وحتی زیاد از ماجراهاتون هم خبر نداشتم که کمی الان خوندم
دوست دارم برگردم و کمی دیگه هم بخونم


پاسخ:
سلام
چیز جالبی نداره بخونی! :)
همش ظلم و ستم منو نوشته!
یلدا برای من یه خانم قوی و مهربونه که با ظرافت و زیباییش تونسته این همه سال آووکادو رو عاشق نگهداره. همین :)
پاسخ:
لطف داری عزیزم
همه تون بیخودی دارید اعتماد به نفس منو بالا میبرید! ;)
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۲ پلڪــــ شیشـہ اے
:)) به به. خانم یلدا خانم
من از ماجراهاتون خبر نداشتم و فقط یه تعدادی از پست های این وب رو خونده بودم. با این لینک ها پرت شدم به میانه ماجرا
به نظرم بیشتر نگرانی و عشق نرسیدن به شما موج میزده تا هر چیز دیگری.
ما که مشتاق دیدن یار پری روی صاحب وب بودیم توی فضای وب شون.
ان شاءالله که باقی قصه رو خوب و خوش و سلامت در کنار همه ناهمواری ها و خشانت های زندگی باهم باشید. همسفر هم باشید تا بهشت ان شاءالله
پاسخ:
ممنونم دوست عزیز و مهربون :))
شما توی جمع ما دوستان مجازی جناب آواکادو خیلی مشهوری، خیلی! 
حس بدی نداشته باش چون بعد از اینکه به هم رسیدین همه ی ما واقعا خوشحال شدیم...
پاسخ:
خوشحالم که خیلی باعث حس های منفی نشدم :))
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۵:۴۹ گندم بانو
آووکادو رو خیلی وقته میخونم... یه زمانی اونقدر خالص عاشقانه مینوشت که متحیر میشدی!! من تازه اون موقع بود که باور کردم یه مرد میتونه عاشق باشه!!
ما اون روزا رو با تک‌تک کلمات آووکادو، توی سرنوشت شما شریک شدیم... شاید کلمه‌های یلدا با کلمه‌های آووکادو فرق داشته باشن... شاید نگاه یلدا هم با نگاه آووکادو فرق داشته باشه...
نمیدونم...
امیدوارم هر دوتون شاد و خوشبخت باشید. عشق، بزرگترین هدیه خداست، عشقتون پاینده :)
پاسخ:
الان تلفنی به آووکادو گفتم گندم بانو رو معرفی کن!
اونم گفت: خیلی خوب و مهربونه! باهاش مهربون باش!!
انگار من نامهربونم! :))

نکته ی خوبی رو اشاره کردی، حتما کلمه ها و نگاه ها فرق میکنه. گاهی اون چیزی که از افکار من نوشته میشه، اصلا به ذهن من خطور نکرده!

ممنون مهربون :)
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۶:۲۹ ترنم بهار
به بهههههه یلدا خانوممم♡_♡
چقدر مشتاق آشنایی با شما بودم، من خیلی در جریان ماجراهای شما نبودم، از اون موقعی که داشتین به هم میرسیدین با این وبلاگ آشنا شدم و از اول اولش عشقتون رو تحسین کردم :)
خوشبخت باشید:)
پاسخ:
^_^
خیلی ممنون عزیزم :))
خدا نکنه . عوضش الان کلی خوشحالیم از اینکه به هم رسیدید. اون غم به این شادی دَر
پاسخ:
:))
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۳ گندم بانو
:) آووکادو لطف داره. خوبی از خودشه ^__^

از این به بعد یلدا رو با کلمه‌های خود یلدا میشناسیم... البته اگه افتخار بدی و بنویسی :)
آووکادو رو هم مجبور کن دوباره عاشقانه بنویسه :) این بشر استعداد عاشقانه نویسی‌شو از کجا خریده؟!! ^__^
پاسخ:
از بچگی همین جوری بود!! اون اوایل منو هم با نامه نوشتن گول زد!!!!!!! :))
[فرار]
به به .... 
یلدا بانو ... سلام :) 
خوش اومدی :) حقیقتا که به هم رسیدن شما و اووکادو شبیه به قصه های رویایی هست:) 
امیدوارم عاشقانه نوشتن های این وبلاگ ادامه پیدا کنه :) 
اووکادو جز معدود وبلاگ هایی هست که من هر از یه مدت برمیگردم و پستهای قدیمیش رو میخونم، اهنگ هاشو دانلود میکنم و ... 
++عشقتون پایدار با کلی قلب :) 
++ شما اووکادو رو تشویق میکنی به نوشتن ? و موندن یا نه ?

پاسخ:
سلام
ممنون عزیزم :)
امیدوارم آخر این غصه خوب تموم بشه! :)
آووکادو فعلا وقت نداره در موردش باهام صحبت کنه! قراره جلسه بذاریم!
سلام
این وبلاگ فقط نشون دهنده ی افکاریه که هیچ جا قابل گفتن نیست، ما آدم های مجازی رو ول کن و از زندگیت لذت ببر و بدون که همه خواننده های این وبلاگ خوشحالن که آووکادو به یلداش رسیده ♥
پاسخ:
سلام
چشم :))
امیدوارم هر چه سریعتر از دنیای مجازی دل بکنید و به آغوش واقعیت برگردین
پاسخ:
والا من هنوز دلبستگی زیادی به اینجا پیدا نکردم!  :)
۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۱ פـریـر بانو
احتمالا اگه شدنی بود ابروهام از سرم و لبخندم از گوش‌هام می‌زد بیرون از تعجب و شادی. فکر نمی‌کردم یه روز یلدای معروف قصهٔ آووکادو اینجا بنویسه. :))
سلام یلدابانو، سلام معشوقهٔ عاشق‌ترین بلاگر وبلاگستان! :)
با اینکه در گذشته با خوندن پست‌های آووکادو و غم‌هاش از دستت حرص می‌خوردم (:دی) ولی خدا می‌دونه الان چقدر خوشحالم که اینجایی و می‌نویسی: «همسرم، آووکادویی که شما می‌شناسین». 
همیشه تو دلم براتون آرزوهای خوب بوده و هست و خواهد بود. همیشه نسبت به هم عاشق و مهربون و همدم باشین، خب؟ حال ما رو با حال خوبتون احسن‌الحال کنین. بذارین باورمون شه هنوز هم می‌شه بعد از سختی‌ها به آرامش و شادی رسید؛ به آرامش و شادی موندگار و همیشگی.

زیاد نوشتم. چندتا جملهٔ دیگه هم بگم و رفع زحمت کتم. :))
می‌شه تو جلسه‌ای که با آووکادو می‌ذارین گزینه‌ای به اسم ترک وبلاگ و اینا نباشه؟ یعنی... بیاین جفتی بنویسین دیگه. نرید یهو!(نگاه مظلوم به دوربین‌)

پاسخ:
احتمالا اگه شدنی بود شما رو بغل میکردم حریربانو! :)
سلاام
راستش رو بخوای خودمم حرص میخورم وقتی میخونم اما واقعا یه جاهاییش رو آووکادو مظلوم نمایی کرده! :))
واقعا امیدوارم که بشه به آرامش و شادی موندگار رسید.

چشم حتما بهش فکر میکنیم :)
رفتی دوراتو زدی حالا برگشتی و فهمیدی بهتر از آووکادو برات نیست؟
واقعا آوو کور شده که تو رو قبول کرده. شایدم دلش برات سوخته..
پاسخ:
نمیدونم چی بگم 
من شما رو نمیشناسم البته اینجا هیچ کس رو نمیشناسم اما بدون واقعا حالمو بد کردی
سلام
چندین ماه بیشتر نیست که آووکادو رو میخونم یه روز از ترس اینکه نکنه وبلاگ رو حذف کنن نشستم و آرشیو رو کامل خوندم، اون اوایل نمیدونستم یلدا چرا انقدر اینجا معروفه پست‌ها رو که خوندم بعدا فهمیدم:)
امیدوارم هم خودتون بمونید هم آووکادو رو به نوشتن بیشتر تشویق کنید، همسرتون به شدت خوب و آرامش‌بخش مینویسه :)
+ در ضمن گذشته‌ی شما هم فقط به خودتون دوتا و خداتون مربوطه، به قول آقاگل کاش بعضی‌ها دماغ بزرگشون رو از زندگی بقیه بکشن بیرون. و هم بدونن هر چی فکر میکنن رو نباید حتما بگن (خطاب به ناشناس) :)
شاد و خوشبخت باشید:)
پاسخ:
سلام
معروف شده بودم اما خودم خبر نداشتم!! :))

من زیاد با فضای اینجا آشنا نیستم اما متاسفانه آدمی شدم که زود حالم بد میشه :(
ممنون عزیزم :)
۱۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۲ میــ๛ آنـہ
ازاینکه معشوقه اووکادو بامن صحبت میکنه بسیارخوشحالم
انگار پاییز باتمام خستگی هاش داره به من بهاری لبخند میزنه
پاسخ:
:))
امیدوارم که لبخندش رو کامل کنه.
روزی که خوندم ازدواج کردین حسابی ذوق کردم..خیلی زیاد:)

واقعا شخصیت یلدا این وبلاگ یه شخصیت خاص بوده همیشه:)

از ته دل ارزو میکنم خوشبخت باشین 
پاسخ:
مرسی عزیزم :))
:)
سلام عروس قصه :)
به نظرم این خیلی خوبه که وبلاگ رو نشونتون داد.درسته که تعجب کردین بهم ریختین و گریه کردین اما از وقتی خوندین روزهاتون با روزهای قبل فرق نکرده؟؟
براتون آرزوی خوشبختی میکنم ،از خدا می خوام روز به روز شادتر و عشقولانه تر زندگیتون رو پیش ببرین.حتما حکمتی در کار خدا هست که دوباره خواست و شما به هم رسیدن.
این اولین کامنت منه بعد از مدتها خواننده خاموش بودن.
تازه امروز گزینه دنبال هم زدم برای این وبلاگ ان شاءالله که بیایین و دوتایی بنویسین.
خیلی خوشحال می شیم.
پاسخ:
سلام :)
قطعا فرق کرده ، امیدوارم این تفاوت مدام به سمت بهتر شدن همه چیز بره...
ممنونم از شما :))
سلام یلدا خانوم و آواکادوی  غلـو کن :)

هرچند با اشکهات دلت رو صیقل دادی و آروم شدی ولی اگر بقول خودت (غلو)کرده ، ازش عصبانی نباش ، دست خودش نبوده ، قلمش مست عشق بوده 

آذر آمد
که روی لب‌های پاییز
انار بگذارد
و او را
به دستهای یلدا بسپارد ...
امیدوارم سپید بخت باشید و پیوندتون خجسته باد و آرزو میکنم .........(بلند نگفتم که اجابت بشه) 

پاسخ:
سلام :)
ازش عصبانی نیستم، یعنی دیگه ازش عصبانی نیستم...

ممنونم :)
عجبا از یه سری!
...
ولش کن
خب چطوری یلدا جان؟
من میام رد میشم عقربه های ساعت اجازه بدن، حالتو میپرسم
به آووکادو بگو بفرما! خوبت شد حالا؟:دی اصلا ببین یلدا، اومدی، رونق برگشته به وبلاگش، بهش بگو یکی از شاخه هاشو خونه درختی بسازه، کم کم باید بیایم بساط پهن کنیم تخمه بشکنیم هندونه قاچ کنیم شب یلدائم نزدیکه، از همین الان حواسش باشه من یکی شخصا یه پست منحصربفرد مرتبط این شب ازش طلب دارم! هشتگ بسیار جدی! منتظرما!! :دی

پاسخ:
واقعا عجبا !

حالم که خیلی خوب نیست اما به قول شما ولش کن! :)
از آووکادو راجع به تک تک دوستان اینجا میپرسم و میخوام یکی دو جمله راجع به هرکدومتون بگه. توضیح تک مدی این بود: سن عقلیش بالاست. میشه باهاش حرف زد و قابل اعتماده ... نمیدونم این اطلاعات رو از کجا به دست آورده!!

چشم حتما بهش میگم :)
سلام بر معشوقه قصه‌های عاشقانه ^_^ D: 
اول تبرییییییییکااااتتتت فرااااواااان به جفتتون به‌خاطر رسیدن به هم ^_^ دوم هم کلی جییییییغغغغ و ذوق و اینا ^__^ واهاهاهاهای
دوم اینکه، من زیاد اینجا رو نمیخونم و اصن بهتره بگم زیاد آووکادو رو نمیشناسم :| همیشه دورادور باهاش آشنا بودم و کامنتایی که برای بقیه میذاشت رو دیده بودم. هرچندوقت یکبار که توی کامنتای وبلاگای دیگه میدیدمش، میومدم اینجا و چندتا پست میخوندم و باز میرفت مثلا تا یه ماه دیگه. هیچوقت هم اینجا رو دنبال نکردم :| اونم بخاطر اینکه فکر میکردم و هنوزم میکنم که آووکادو از من خب خیلی بزرگتره و کلا جو بزرگونه‌ای داره اینجا و فکر میکنم اینجا معذب خواهم بود :/ اینا رو گفتم تا بگم ازش نپرس منو نمیشناسه :دی 
سوم اینکه کار به اون ناشناس نداشته باش! همیشه یه‌سری افراد هستن که به عشق آدما حسودی کنن و با یه سری چرت و پرت سعی در خراب کردن حال دیگران داشته باشن! بهشون توجه نکن! قطعا بیمارن که نمیتونن عشق و حال خوب دیگران رو ببینن! :)) 
چهارم اینکه امیدوارم بازم اینجا بنویسی :)) 
پنجم اینکه آرزوی بهترینا و قشنگ‌ترین اتفاقات دونفره رو براتون دارم ^__^ 
پاسخ:
سلاااام :)
1. مرسی عزیزدلم ^_^
2. چشم. نمیپرسم! :)
3. سعی میکنم فراموش کنم :)
4. :)
5. ممنونم دوست مهربون :)
۱۲ آذر ۹۷ ، ۰۱:۰۹ بانو ف تک نقطه
وای سلام یلدا .. شاید باید یه خانوم به تهش بچسبونم اما شما برای ما آشناتر از چیزی هستی که فکرشو میکنی .. ما تمام روزایی که آووکادو بهت فکر کرد ، برات غصه خورد ، با فکرت دلش آروم یا غمگین شد رو باهاش زندگی کردیم .. شما اینجا همونقد دوست داشتنی ای که آووکادو هست و همونقدر هم مثبت .. یه سری انتخابا باعث نمیشن آدما ، آدمای منفی یا اشتباهی باشن .. و شما با همه ی انتخابات برای همه دوست داشتنی ای :)
بابا چه شب ها که ما دعا نکردیم شما به هم برسین :))


فارغ از شوخی
آووکادو رو تحسین میکنم بابت اینکه این همه دلش می تپید برای صاف و صادق بودن باهات .. بهش افتخار کن یلدا .. مردی که عاشقت بوده ، همیشه بوده ، حالا هم نخواسته حتی ذره ای قد یه وبلاگ کوچیک تو دنیای به این بزرگی باهات رو نباشه ، لایق افتخار کردن و دوست داشته شدنه :)

خوشبخت بشید ایشالا :)
پاسخ:
سلام :)
مرسی عزیزم که بهم انرژی میدی :)
قطعا دعاهای شما موثر بوده :)

حتما به آووکادوی شما، افتخار میکنم :))

ممنونم :)
۱۲ آذر ۹۷ ، ۰۱:۲۶ بانو ف تک نقطه
یه صحبتم با اون دوستمون دارم
قبل جوالدوز فرو کردن به خلق الله و افاضات کردن ، اول یه سوزن بزنیم به خودمون ، قششششنگ بادمون خالی میشه و دیگه چیزی از خودمونم باقی نمیمونه که حالا بخواد جوالدوزم بزنه به کسی!
نمیگم قضاوت نکنیما ، نه بکنیم ، چون اصن روایته یکی قضاوت نکرد و مرد ، ولی قبلش سرمونو بکنیم تو خودمون ببینیم خودمون بودیم چی ازمون درمیومد :|



درمورد مظلوم نمایی های آووکادو هم باید بگم که مَردَن دیگه حالا عب نداره :))) گاهی آدم واقعا لازم داره واسه یکی یا یه سریا حرف بزنه ، فقط بگه و بقیه گوش باشن براش که نترکه از حرف نزده و حال بی قرار .. مهم الانه که واضحه چقدر براش خواستنی ای :)


چقدررر حرف زدم ، بعید بود ازم :))) آووکادو خودش کامنت انقد طولانی از من نداشته که دلبرش داره .. حالا بگو من دوست داشتنی و مثبت نیستم :)) 
پاسخ:
...

مرد ها اکثرا مظلوم نما اند! ;)
شما هی حرف بزن، ما هی لذت ببریم :))
۱۲ آذر ۹۷ ، ۰۲:۲۶ פـریـر بانو
و اگه شدنی بود من هم با آغوش باز استقبال می‌کردم یلدابانو. :)
آخ! آخ! ولی شما ببخشیدشون. آدم عاشق که می‌شه احساساتش چندبرابر نمود پیدا می‌کنه. :))

چشمت بی‌بلا عزیزم.
قطعا شما دونفر اگه بخواین می‌تونین تا ابد شاد و آروم زندگی کنین. به خودت زمان بده و به حرف یه سری هم اصلا توجه نکن. من کوچیک‌تر از اونم که بخوام توصیه‌ای کنم. صرفا به عنوان یه خواهر کوچیک غم‌خوار و دوست‌دارتون می‌گم. حالا که کنار همین همه‌چی رو بریزین دور و از کنار هم بودنتون لذت ببرین. بذارین گرد و غبار سال‌های سخت از رو شونه‌هاتون تکونده شه. 
شکست و تلخی‌ها دو وجه داره. یا آدم رو به کل زمین می‌زنه یا همتش رو قوی می‌کنه واسه بلند شدن و محکم ادامه دادن. یلدای قصهٔ آووکادو قطعا می‌تونه دومی باشه. نه؟ ؛)
پاسخ:
:))
آووکادو همیشه قوی بوده و هست. مساله اینه که من اون آدم قوی سایق نیستم و مدام احساس ضعف تو هر کاری به سراغم میاد.. راه حل هاش رو هم میدونم اما انگار یه ضعف درونیه.. خیلی باید با خودم کار کنم.. و میکنم :))
ای جان ای جان ای جان ...
وقتی به پست‌های قبل فکر می‌کنم می‌بینم چقدر این پست ِجدید، ناگهانی و عجیب و به شدت خواستنیه یلداجان. این‌جا همیشه یک چیزی کم داشته، اون هم وجود نازنین خود خودت بوده، خوش آمدی به وبلاگ خودت. :-)

+ فکر می‌کنم به خاطر اصفهانی بودنمه آما آخه مفتکی؟ مفتکیه مفتکی؟ شیرینی‌ای، چیزی؟ گزی؟ پولکی‌ای؟ ما دلمون خیلی خوش ‍ِستا که دوتایی شوما اینجایید... باشِد باشِد ... ما هم خودمون از خودمون پذیرایی می‌کنیم، بِچه‌ها بییَید گز و پولکی و شیرینی برنجی اینجا هس... شومام بیا بوخور... دهانت رو شیرین کن و دیگه از غصه و فراق و نیمی‌دونم از این صوبتا نکون. به آووکادو هم بوگو بردارِد بیاد، شما رو غریب اینجا گذاشتش چ کوند... ما منتظر پست های بَعدی تون هستیم. :-)
پاسخ:
سلام سلام :))
مرسی مرسی :))

آووکادو که عاشق  اصفهانه! شما فقط آدرس بده! حتما میفرستم شیرینی بیاره خدمتتون! :)
سلام یلدا خانم قصه :)
دروغ چرا! هیچوقت فکر نمیکردم به هم رسیدنتون محقق بشه. یلدا یه معشوق دست نیافتنی بود. وقتی آووکادو گفته بود تصمیم به ازدواج داره هرگز احتمال نمیدادم اون خانم یلدا باشه! خیلی خیلی باورنکردنی بود! حتی تو قصه ها هم به این سرعت و شدت ورق برنمیگرده!
مثل یه معجزه است...
مرسی که به آووکادو رسیدی ^_^
پاسخ:
سلام :)
کار خداست دیگه:) خودمون هم فکرش رو نمیکردیم اما فعلا داره اتفاق میوفته :)
خیلی هم سرعت نداشت! فقط حدود 2 سال رو من ایران نبودم :))

مرسی از شما مهربونا :)
۱۳ آذر ۹۷ ، ۰۱:۵۷ آفتابگردون ...
اونقدر این داستانِ دیدنِ تو از نزدیک و اینجا خاص و فوق العادس که دلم میخواد عین بچه ها چشمامو چند بار بمالم و تا حدِ ممکن بازشون کنم ببینم خودتی؟! لیلی قصه های عاشقانه ی آووکادوی ما سلام خانومی نمیدونی چقـــــــدر خوشحالم از دیدنت :)
این وبلاگ همیشه توی لیست بهترینهای بیان بوده و من با وجود اینکه چند ماه پیش وبلاگمو حذف کرده بودم اما به محض اینکه دوباره کارمو شروع کردم اومدم تا از عاشقانه های پر فراز و نشیبتون لذت ببرم. 
یلدای زیبا و دست نیافتنی، با تموم احساسات تلخ و شیرین آووکادو جوری توی لحظه های زتدگی این سال های من جاری بوده که انگار دارم یه آشنای قدیمی رو بعد از یه سفر دور میبینم... وای یلدای عزیزم چقدر منتظر اومدنت به زندگی آوو بودیم. ای کاش میتونستم حسمو بهت بگم وقتی پست وصالتون رو خوندم؛ عین دیوونه ها هم میخندیدم هم به اندازه تموم رنج های این مدت طولانیتون بغض کرده بودم. و حالا تو اینجایی ... اونقدر نزدیک که حست میکنم:) باورم نمیشه! این کلمات لعنتی هم برای بیانِ حسم به لکنت افتادن
فقط دلم میخواد بگم در آغوش هم برای گرمای عشق قشنگتون بجنگید و همه حسای بد و تردید ها رو ذوب کنین. زندگی هر چقدردهن کجی کرد و سنگ انداخت به گور سیاهش :) مهم اینه که قلب من و یه عالمه بلاگر اینجا با چراغ عشق شما به زندگی دلگرمه و براتون یه دنیااااا دعاهای خوب خوب میکنه بوووووووووس محکم :)
پاسخ:
سلاااام :))
این چند روزه خودمم مدام دارم پست های قبلی رو میخونم و باهاشون زندگی میکنم اما واقعا من به خوبی توصیفات آووکادو نیستم..
مرسی از شما و بلاگر های با معرفت که هنوز هستید و این همه حس خوب رو منتقل میکنید:)) :-*
تبریک می گم و خیلی خوشحالم از این به هم رسیدنتون. من دقیقا نیم ساعت بعد از اینکه این پست رو منتشر کردی خوندمش ولی تا الان هیچی نگفتم. هم شوکه بودم هم خوشحال هم ناراحت برای احوال بدتون و ...
 گقتنی ها رو بچه ها گفتن فقط یه چیزو بهتون میگم. بابت روزهایی که شما بدون اووکادو و اووکادو بدون شما گذرونده نه حسرت بخورید نه ناراحت باشید. اتفاقی نبوده. حتما لازم بوده که شما یه مدت از هم جدا باشید و اتفاقات و زندگی دیگه ای رو تجربه کنید، یک سری تغییرات درونتون اتفاق بیفته و با اون ورژنتون کنار هم قرار بگیرید. اسم این نه شانسه نه اتفاق. شاید اگه یلدا و آووکادوی چندسال پیش به هم می رسیدن اتفاقات جور دیگه ای رقم می خورد. یه جور بدی مثلا... ایمان بیارید به اینکه تو بهترین زمان ممکن کنار هم قرار گرفتید. کسی برای کسی تصادفی فرستاده نشده هیچ وقت
برقرار باشید.
پاسخ:
ممنونم از لطف شما :)
کاملا موافقم. من ایمان آوردم که کسی به طور تصادفی کنار کس دیگه ای قرار نمیگیره..
یلدا بانو:))))
دختر مو خرمایی زندگی آووکادو...
خیلی خیلی خوشحالم بابت رسیدنتون:)
ولی یکی از عجیب ترین اتفاقات وبلاگی برای شخص خودم رسیدن شمادوتا به هم بوده :)))
شماها لایق رسیدن بودین...
رسیدنتون به خیر:))))
پاسخ:
ممنونم عزیزم :))
چند وقت بود که از حالت مو خرمایی دراومده بودم، دارم تلاش میکنم که بازم مو خرمایی بشم! ;)
سلام یلدا خانم اولش بزارید بگم باید یه کم اسفند دود کنید از چشم ناشناسهای ماجرا بدور باشید :))))))) و بعد درمودرد اینکه ما حتی اگه شما رو از نزدیک نشناسیم هم میدونیم که قطعا تاثیر منفی روی ذهن ما ندارید ،قطعا شما بقدری خوب هستید که لیلی قصه های بیان شدید ،لیلی تر از لیلی همه ی ادبیات ما ،حس خوبیه وقتی هنوزم میبینیم از این آدمهای خاص عاشق و رویایی وجود دارن مراقب هم باشید
پاسخ:
سلام :)
خوبی و لطف و محبت از بلاگر های اینجاست :))
قریب به یک و نیم هفته طول کشید تا دوزاریم جا بیفته که شما همون یلداخانم قدیمی هستید. خیلی غیرمنتظره بود برام :)) 
البته من اون ناشناس بی‌ادب قبلی نیستم :| 
امیدوارم که زندگی خوبی داشته باشید در کنار هم... :)
پاسخ:
که اینطور :)
ممنونم :)
حسن نظرشه :)
...
چی شد نشست هم اندیشیتون؟ برگزار شد؟ مینویسین؟ نمینویسین؟

پاسخ:
باور کن هنوز فرصت نشده که درموردش صحبت کنیم :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">