اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

خرابم مثل خرمشهر ولی تو خرم آبادی...

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ

نمیدانم چرا دعوتِ دیشب را پذیرفتم... چهارشنبه صبح شماره اش را روی صفحه گوشی پدیدار شد، با دستِ لرزان پاسخ دادم و برای پنج شنبه شب به یکی از گران قیمت ترین رستوران های تهران دعوت شدم... ساعت 9 شب پنجشنبه ماشین را به سختی در پارکینگ جا دادم (دستم قدرت عوض کردن دنده را نداشت و متصدی پارکینگ به من خیره شده بود). با آسانسور بالا رفتم. به سالن رستوران که رسیدم دلم را چنگ میزدند. میز شماره 13 را پیدا کردم که دو نفر انتظار مرا می کشیدند. از روی صندلی بلند شدند و استقبالشان از من گرم بود اما ذهن من خیره مانده بود و زمانم ایستاده بود... یلدا مانتوی عجیب و جلوباز شیری رنگی پوشیده بود که بعضی از قسمت های آن با پارچه رنگ مخالف تزئین شده بود و شالی مشکی که روی آن سنگ دوزی شده بود موهایش را پوشانده بود. به شدت از دیدن ظاهر آن جا خوردم*. دیگر عینک به چشم نداشت و حتی میتوانم بگویم رنگ چشمانش تغییر کرده بود! انگار دَه سال بزرگتر شده بود... آن آقای بسیار باریک اندام هم که موهای زرد رنگش آدم را یاد توییتی می اندخت، با تمام جبروت لباس های خود ظاهر شده شده بود: کت و شلوار طوسی و کراوات مارک کیتون، کفش چرم ویلیامز، ساعت رولکس... خودم را روی صندلی مقابل آنها انداختم. کمی گره ی کراواتم را شُل کردم. حس سرگیجه و تهوع امانم را بریده بود... نامش یان (jan) است و کمی فارسی حرف زدن را از یلدا یاد گرفته؛ پدرش آلمانی و مادرش اسپانیایی تبار است. عشق دیدن آسیا و ایران را دارد و اولین سفر خود به ایران را تجربه می کند. یلدا پیشنهاد انگلیسی صحبت کردن را می دهد تا هر سه نفر مشکلی نداشته باشیم و از من خواست که راجع به آثار تاریخی و طبیعی ایران برای یان صحبت کنم اما زبانم برای فارسی حرف زدن هم نمی چرخید و فقط دلم میخواست روی همه چیز بالا بیاورم... از من درخواست کردند که در سفر به اصفهان، یزد، فارس، خوزستان و کرمانشاه همراهی شان کنم و راهنمای آنها در مناطق بکر باشم... یان گفت که یلدا همیشه از تو تعریف می کند و می گوید بهترین همسفر دنیا هستی! حس مذاکره بر سر خاک اروپا با هیتلر و استالین را داشتم... دلم میخواست هیچ پیشنهادی را قبول نکنم و فقط فرار کنم وقتی عکس های ماه عسلشان در اسپانیا را نشانم میدادند...

*موهایش دیگر خرمایی نبود، حتما یان رنگ مشکی را دوست دارد...

+بشنوید/ "فکر نکردن به خاطراتمونو بلد میشیم"

دریافت

موافقین ۱۹ مخالفین ۲ ۹۵/۰۷/۰۹
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۴۴)

وای پسر
چیزی ندارم بگم
هیچی ندارم
اصلا این یلدا از حس تو نسبت به خودش خبر داشت?

پاسخ:
...

+از حس هم با خبر بودیم...
:( 
ایشالا بلد میشیم که به خاطراتمون فکر نکنیم ... :|
پاسخ:
...
نمیدونم چی بگم واقعا.. ولی قبول کردن دعوتشون بنظرم کار درستی بوده :) 
+ یاد ترانه ی " خوشبختیت آرزومه " از سیامک عباسی افتادم...
پاسخ:
...
چه حس و حال داغونی داشتی :(
پاسخ:
...
شکنجه بیشتر ازین که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد...

"نجمه زارع"

+چه عذابی...

چه عذابی...
پاسخ:
...
عجب!...
پاسخ:
...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۶ مترسک ‌‌
تا حالا توی همچین موقعیتی نبودم اما تصور که کردم دیدم منم کاری غیر از این انجام نمیدم، اصلاً در توانم نیست...
پاسخ:
...
وای چقدر تلخ :(((
پاسخ:
...
چقدر این متن درد داشت...دردناک بود :((
پاسخ:
...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۱ بانو ف تک نقطه
چقد غصه خوردم براتون .. چه حال بدی ...
پاسخ:
...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۱ آفتابگردون ...
چرا رفتین؟...برای خودکشی راه های آسونتری هر هست! چرا دردناک ترینش؟....
اما گمونم اگه منم جای شما بودم میرفتم... برای آخرین بار...
پاسخ:
نرفتن غیر ممکن بود ...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۶ • عالمه •
شما دعوت دیشب رو پذیرفتی چون حتی یه بار دیدنش هم غنیمته.
+ چقد قسمت "ماه عسل" واسم شوکه کننده بود. فقط دارم فکر میکنم اگه من توی این شرایط بودم؟؟ خیلی سخته...
پاسخ:
...
چقدر درد داشت ...
پاسخ:
...
آه.......
پاسخ:
...
جا داره یکی الان بیاد بهتون بگه "بمیرم برای دلت..."

:: قلبم مچاله شد با خوندن این پست...و اون ماه عسل...تو جواب کامنت یکی از بچه ها نوشتین "از حس هم با خبر بودیم" ...با اینکه می دونست...خدایا :( خیلی ناراحت شدم...خیلی...اون لحظه چه قد بد بوده حالتون...
پاسخ:
...
از خوندن این پستتون واقعا جا خوردم... چقدر حالتون بد بوده که دنده رو هم عوض نمیتونستین بکنین :(
آهنگتون که بیشتر حالم رو خراب کرد... که یادت نیاد تولد من چند پاییزه :(

وقتی فکرش رو می کنم که اگه دوباره ببینمش، واکنشم چیه؟ اول آرزو می کنم که دیگه هیچ وقت نبینمش و به این نتیجه رسیدم که نادیده اش می گیرم، بی خداحافظی بدون سلام 

وقتی از کنار کسی رد می شیم، دیگه رد شدیم، بازگشت غیرممکنه...
کاش میشد شما هم همه روزنه های ارتباطی تون رو کور کنین... 
پاسخ:
بازگشت غیرممکنه...
میدونست همسفر خوبی هستی و همسفر نشد...
دنیا بازی های خودشو داره برات پیروزی و ارزو میکنم حتی با موی مشکی..
پاسخ:
خیلی چیزا رو میدونست...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۷ شادوَرد __
چه...تلخ...
پاسخ:
...
می فهمم...
پاسخ:
...
نمی دونم چی بگم...
:( 
الان چطوری؟ 
پاسخ:
شکر...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۳ تـیــدا ...
چقدر سخت... 
واقعا من فکرشو هم که می کنم یه روزی مورد مشابه پیش بیاد برام از اعصاب خردی سردرد میشم
پاسخ:
...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۷ منتظر اتفاقات خوب
ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی..
خدا صبر بده. و حال خوبی رو قسمتتون کنه.
پاسخ:
سپاس...

عجب بورژوا بازی ای دراوردن ولی :دی

پاسخ:
هوم...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳ نیمه سیب سقراطی
وقتی شرایط تغییر کنه آدما هم تغییر میکنن ، آدمیزاد به همه چی عادت میکنه ..... 
به نظرم رفتنتون ته مردونگی بود .....
پاسخ:
به همه چیز عادت میکنه...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۲ ماشین نویس
بغض
اشک
پاسخ:
...
...:)
پاسخ:
...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۳ گمـــــــشده :)
برای من سواله وقتی میزان علاقه شما اینقدر زیاد بوده حتما یلدا هم فهمیده
وقتی به این علاقه پشت کرده به هر دلیلی و رفته سراغ زندگیش الان دیگه چرا سراغ شما رو می گیره
:|
خب جز عذاب چیزی به همراه نداره اخه
حتی اگه نرفتن شما هم غیرممکن بوده باشه

پاسخ:
شاید میخواد از عذاب وجدانش کم کنه...
این اعتراف ... این اعتراف خیلی تلخ بود جناب آووکادو خیلی خیلی ...
پاسخ:
...
۱۰ مهر ۹۵ ، ۰۲:۰۱ رفیعه رجعتی
امشب چرا این طوریه!!!!دقیقا مورد مشابه شما رو باهاش حرف زدم...درد ناکه!مزخرفه!ویران کنندس!چرا عاخه؟!چرا؟!واقن چرا؟!
کاش می شد آلزاییمر داشتن آدما!!اونوقت مرور خاطرات،انقدر خفه کننده نبود!
پاسخ:
سعی میکنم خاطراتو کم رنگ کنم...
الان اشک تو چشام جمع شده!!!
شاید نرفتن واسه تو غیر ممکن بوده ... ولی دعوت نکردن واسه اون که ممکن بود!!!! نمیفهمم چرا دعوتت کرده!!! نمیفهمم چرا میخواسته عذابت بده!!!
هر چند حقیقتا من اگه جات بودم نمیرفتم!!!
پاسخ:
مطمئنم عذاب وجدان داره
فقط مغروره... و همیشه بدترین راه رو انتخاب میکنه...
مهم نیست...
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۳ Vincent Valantine
یاد فیلم نهنگ عنبر افتادم :|
پاسخ:
هوووم...
۱۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۱ بلاگر کبیر ^_^
:(
خوب این کارها رو چرا میکنید؟
چرا دعوت میکنه؟
چرا قبول میکنید؟
نگذار باعث آزار باشه برات :(
خیلی ناراحت شدم واقعا..

پاسخ:
دیگه نمیذارم...
قاب شعر رو هم که عوض کردین...
 :(
پاسخ:
...
آووکادو چطوره؟:)
پاسخ:
شکر
بهترم :-)
گاهی حتی نمیشه دلداری داد
ولی خوب اینم میگذره مرد
میگذره 
تو این دنیا هر کسی یه جوری درگیره 
همه ی این روزا بلاخره تموم میشن
روزهایی میاد که دیگه بهش فکر نمیکنی
پاسخ:
همه چیز میگذره ...
۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۵ دالتون وارن
خیلی خیلی منطقی برخورد کردین!راستی,اصلا چرا دعوتتون کرد؟!چرا شما رفتین؟!
پاسخ:
این سوال ها رو اون باید جواب بده...
کاش میدونست با این کاراش بیشتر عذابت میده
عذاب وجدان!!!!

پروازکردن چ حس خوبی ست زمانیکه زنبور کارگری باشی که عاشق زنبور ملکه شده :-(

بقول امیرشخصیت فیلم وضعیت سفید:
قویییی باش قوییییییی !

آووکادو دوس دارم این اعترافات تلخو بزاری کنار... اونیکه رفتنیه میره
همه چیز تموم شد رف بخودت بیا!
پاسخ:
توکل بر خدا
من قوی ام ...
زندگی همینه...هیچ چیز غیرممکن نیست...وگاهی جز بُهت ویه علامت سوال

هیچی نمیتونی بگی ...باید عادت کرد به این روند وعبور کرد از خیلی چیزا...

ازچیزایی که دیگه کاری از دستمون برنمیاد انجام بدیم واسش ....




پاسخ:
هوووم...
:'(
پاسخ:
...
سلام جناب اواکادوو 
من همیشه خواننده خاموشتون هستم وقتی این مطلب خوندم پرت شدم به دنیای خودم به تجربه مشابه این وبعدتکرار این تجربه های تلخ به مدل های دیگه بعدازیکجایی تصمیم گرفتم برای خوب شدنم کاری کنم با خانه توانگری طوبی اشنا شدم چون دسترسی به تهران نداشتم ازکلاس های اموزش غیرحضوری استفاده کردم بعدازگوش دادن به تله رهاشدگی فهمیدم کجای کارم میلنگیده به شماهم پیشنهادمیدم حتمایک سری به سایت توانگری طوبی بزنین هیچ کسی قد خوده ادم نمیتونه به ادم کمک کنه .
امیدوارم جسارتموببخشید ,
سبز باشین.
پاسخ:
سلام
ممنونم از پیشنهادتون :-)
نفسم گرفت...
امیدوارم هیچوقت تو این موقعیت قرار نگیرم...

فقط از دور دیدنش...
پاسخ:
...
۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۷ مبهم الملوک
تو بهار کس دیگری بودی دیگر حتی زمستانت هم برایم نیست
انگار که تمام  استوا اینجا باشد من گرمم دیگر حت نسیمی که موهایت را تکان میداد برایم عذاب ست من استوایم جانا
میدانی که  تو خواستی  توپ هایت را به چشم هایم بیتدازی ان هم هزاران کلیومتر ان طرف تر 
 از اینکه  از انچه زاده شد بود خبر داشتی و این چنین کری ...مرا سردرگم میکند ..فکرم  را در گذشته میپرخاند
تو با دشمنت هم این چنین میکنی؟
# از وقتی این پست رو نوشتی بار ها خواستم چیزی بنویسم ولی چیزی 
روانه نشد ...تا اینکه من امروز  عصبانی  هستم و امدم پست دانشگاه ازاد رو خوندم و دلم برای این پست ، خواست که بنویسد!
پاسخ:
کسی با دشمنش این کار را نمیکند...

+مرسی که نوشتید... عصبانی نباشید :-)
آووکادو این پستت.... 

متاسفم...
پاسخ:
...
تازه وبلاگتو میخونم 
امشب میتونستم راحت از روی کسی که دوستم داره رد بشم و نبینمش با خودم گفتم من شاید عادت کنم ولی اون نمی تونه چون به جز من چیزی توی زندگی نداره و وقتی کسی بعد تو چیزی برای از دست دادن نداره نباید ازش همه چیزشو بگیری .  امشب چشامو بستم و گفتم نه به کسی که شاید میتونستم کنارش خوشحال باشم ولی یه نفر دیگه که منو دوست داره له میشد.
وقتی این نوشته شما رو خوندم یاد اون افتادم
شاید هیچ وقت هیچ کی مثل اون منو دوست نداشته باشه و همین حس می ارزه .
خوشحالم لهش نکردم 
پاسخ:
منم خوشحالم :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">