اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

اعترافات یک درخت

مجله ی هنری - درختی...

همراه اول!

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

مهر 87: خیلی جوان بودم! آن روز که برای اولین بار پا در دانشگاه گذاشتم و او را در راهرو دانشکده دیدم... دقیقا جزئیات آن روز را به خاطر دارم. مانتو و شلوار سورمه ای رنگ و مقنعه آبی. کفش های سورمه ای براقی هم پوشیده بود که هنوز نو بودن آن حس می شد. کوله پشتی بزرگی روی شانه های او سنگینی میکرد... دلم میخواست از او بپرسم که در روزِ اولِ تشکیل کلاس ها چه کتاب هایی همراه خود آورده که من از آن ها بی اطلاعم! آن روز من با دستان خالی (یک دفترچه یادداشت کوچک و یک روان نویس در جیبم بود) در دانشکده حاضر شده بودم! اولین کلاس، ریاضی 1 بود و من حدودا نصف دفترچه ی یادداشت کوچکم را در آن جلسه سیاه کردم! اما در تمام طول کلاس صدایی از زیپِ کوله پشتی مجهزش به گوشم نرسید. تمام مدت کلاس به طور کاملا بی اعتنا نشسته بود و استاد را تماشا می کرد... تمام کلاس های ریاضی 1 آن ترم، زیپ کوله اش را باز نکرد اما در کمال تعجب نمره ی 17.5 را از آن استادِ بدنمره کسب کرد! دلم می خواست روش درس خواندن او را بدانم!
فروردین 89: او همه جا با من بود! از هم گروهی شدن با او در پروژه های درسی و همراه بودن او در انجمن علمی و کانون ادبی و کانون فیلم و عکس و ... انگار دست تقدیر در هر نقطه او را جلوی پای من می گذاشت... به طوری که هر روز به طور کاملا اتفاقی با من به دانشکده می آمد و بر می گشت! تمام مسیر به مشاعره و یا بحث و نقد فیلم و کتاب می گذشت... گاهی هم روی جدول کنار خیابان راه می رفت و از من می خواست برایش صحبت کنم، فقط می خواست ساکت باشد و بشنود... عصر ها یک شطرنج جیبی را بر می داشتم و به پارک می رفتم؛ به طور کاملا تصادفی روی نیمکت حاضر و حریف شطرنجم می شد! برای موسیقی گوش دادن هم طرح دونفر و یک هندزفری اجرا می شد! به طرز غیر قابل باوری همراه بود... یک همراه واقعی...
تیر 90: یک اردوی رویایی در شمالِ کشور... میلیون ها ثانیه خاطره با آن همراه... اکنون عکسِ دسته جمعی از اردوی رامسر مقابلم است... اگر محدودیتی نداشتم آن را به شما هم نشان می دادم، مطمئنم از بین 17 نفر حاضر در عکس او را پیدا می کردید...! نشانه ی او موهای خرمایی رنگش است...
اردیبهشت 91: انتخاب رشته ی آزمون ارشد برای قبولی در یک دانشگاه... موفقیت...
آذر 94: کمبودِ کسی که پرکشید... 

عکس: آووکادو/رامسر/  1390.4.29

+بشنوید؛ دونفر و یک هندزفری!

دریافت

+به اینجا مراجعه کنید: میم

موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۹۵/۰۵/۰۸
آوو کادو

اعترافات

نظرات  (۳۷)

۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۵ آبان دخت ...
نمی دونم چی بگم...
پست پرکشید رو الان خوندم و....آآآآآآه...هعییییییییی...

غم انگیزه...

+ مسابقه ی میم :)

::عکس.قشنگ.
پاسخ:


+:-)
حقیقتا از خوندن این عاشقانه و لینکهای تو در توش که باز هم دز بالایی از عاشقانه درش بود احساس sick بودن بهم دست داد .


پاسخ:
هوووم... متاسفم که حس خوبی رو انتقال ندادم...
راستش برای هر پستی یه نظری تو استین دارم
ولی نمیدونم چرا الان نظری ندارم
اخه اخراش ناراحتم کرد..
پاسخ:
ناراحت نباشید
زندگی در جریانه...:-)
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۹ بهار پاتریکیان D:
کمبود کسی که پر کشید ..
پاسخ:
...
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۵ آفتابگردون ...
این هفت سال رو ممکنه بتونی فراموش کنی
قرن ها بعد...

پاسخ:
شاید...
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۵ گمـــــــشده :)
عالی بود آووکادو. عالی.
پاسخ:
سپاس
چه قدر سخته موندن خاطره های خوب و شیرین و رفتن ِ اون ادم شیرین .
پاسخ:
هووم...
طوری ساده و صمیمی روایت کردی که انگار خودم شاهد همه این ماجراها بودم مثل اون دوستی که سال‌هاست براش درددل می‌کنی و تا میگی فلانی رو یادته؟ میگه آره آره، تازگیا خبری شده؟
ضمناً در برابر پست به این عشقی، به نظرم من خیلی سنگین و رنگین برم استعفا بدم بهتر باشه؛ حداقلش اینه که آبروم نمیره :))
پاسخ:
ممنون دوست خوبم؛ رفاقتِ شما مستدام ...

+نفرمایید، شما استادِ ما هستید :-)
گاهی نمیشه حرفب زد برا یسری پستا 
ینی شایدم بهتره حرفی زده نشه !!
پاسخ:
شاید بهتر باشد...
همین که اون لحظه ها و اون حجم از آرامش رو تجربه کردید امتیاز بزرگیه...
خیلی ها در طول زندگی هرگز به اون نقطه نمی رسند...
پاسخ:
نکته ی خوبی بود
مرسی بابت یاد آوریش...
بغض :'(
پاسخ:
بغض نه
لبخند :-)
و گل زرد :'(
پاسخ:
...
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۲۹ نیمه سیب سقراطی
امان از عشق های خالص هیجده سالگی :)
پاسخ:
:-)
چرا دنبالش نمی گردی؟ چرا ازش سراغ نمیگیری؟
پاسخ:
نیازی به دنبال گشتن ندارد... میدانم کجاست... انگار همه چیز تمام است...
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۵ ⓂⒶⒽⓈⓐ ...

هعی :(

بگید برگرده خب....

پاسخ:
...
:-)
پاسخ:
:-)
برای منی ک از تیر سال قبل وبتون و میخونم نیازی ب باز کردن لینکا نبود...
بعد از چند وقت این پستتون زیادی بمن چسبید
+مرسی برای ابی عزیز
پاسخ:
خواهش میکنم :-)
حس بعضی آدما به آدم، مثل حس بچه ی شیش ماه‌ایه که وقتشه کنار شیر مادر، غذا هم بخوره، و وقتی مزه ی غذارو میچشه، دیگه دلش شیر مادرُ نمیخواد و فقط بخاطر حس امنیت خودشو به مادر میچسبونه
و حس بعضیام مثل حس بچه‌ایه که هرچقدرم انوع مختلف پستونک رو بهش بدی،نمیگیره و حاضر نیست از مادر جدا شه!
...
اولینا موندگار میشن آووکادو، ولی مطمئناً تنها اولینای دنیا نخواهند بود
یه به چپ یه به راست، مطمئناً به زودی چشم آبی یا شاید مو خرمایی یا دست به قلمِ یکی خواهی شد!
آقا همیشه که نمیشه شعبون خب!!
بخند مهندس، نوبتی ام باشه روزی نوبت شما ایشالا
پاسخ:
خودم هم خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که "یک بار هم رمضون"...!

+متشکرم :-)
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۴ مبهم الملوک
نمیدونم دقیقا چی بگم ولی یک حس ها و حرف هایی هست که فقط یک نفر میفهمه وهربار هم که اینو ادم میفهمه خیلی حال خوبیه مثل یه بسته ی پستی از وجود خود ادمه که باید به هر نفر بده و از دادنش خوشحال باشه...من اینو سه شب پیش فهمیدم وقتی روی چمن های پارک نشسته بودم و به یه دوست قدیمی که500کیلومتر باهام فاصله داشت با گوشی قدیمی پدرم که صرفا برای رفع نیاز همراهم بود و درصد کمی شارژداشت زنگ زدم
پاسخ:
هوم... یه چیزایی رو فقط یه نفر میفهمه...
واقعا ترسناک بود
پاسخ:
هووم...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۸ شاهزاده شب
بعضی کلمات رو بعضی خاطراتو فقط میشه سکوت کرد...
پاسخ:
...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۶ © زهـــــرا خســـروی
خیلی خوب بود..
پاسخ:
سپاس...
باید سکوت کرد...
پاسخ:
...
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۱۹ سجاد بوداغی
چه تلخ تموم شد :(
پاسخ:
:-(
به طور کاملا تصادفی روی نیمکت حاضر و حریف شطرنجم می شد! 
واقعا تصادفی میومد.....

وتاریخ در اذر 94 قطع شد
اما ادامش مهمه:)
پاسخ:
شاید برای من تصادفی!
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۷ آناهــیــ ـــتا
یاد خودم افتادم...
وقتی برای آلمان اقدام کردم و دل یه نفر رو شکستم..
پاسخ:
هوووم...
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۸ قاسم صفایی نژاد
این پست غیرواقعی بود دیگه؟
پاسخ:
چرا غیر واقعی؟!
سلام 
تا باشه از این همراه ها! آدم از دنیا چیزهای زیادی نمی خواد! مثلن یکیش یه دوست خوبه.
چه قد خوب نوشتید:) می تونم تک تک خاطره هایی که نوشتید رو تصور کنم و حتا خاطره ی های گفته نشده رو  . درکل باوجود پایانش حسی خوبی گرفتم و نمی دونم چرا! 

پاسخ:
سلام
سپاس..:-)
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۱ قاسم صفایی نژاد
منظور از پر کشیدن چی بود؟!
پاسخ:
برداشت آزاد... 
{مراجعه به لینک}
۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۶ سکوتـــــــــ پاییزی
چقدر راحت میشه غمی که تو تک تک کلمات موج میزنه رو حس کرد...
پاسخ:
شاید هم غم نباشه... شاید تموم شده باشه...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۲ ماشین نویس
این که توی دوره ی خوب زندگی، دوران دانشجویی با همچین دوستی آشنا شدید.
و این همه تجربه ی خوب داشتید خیلی شیرینه
به نظرم انقدر شیرین هست که حتی تلخی جدایی هم بهش اثر چندانی ندارد .

مثلا همون اول بیایند بگویند با یک موخرمایی دلربا آشنا می شوی و این روزهای خوش برایت رقم میخورد ولی آخرش وصال نیست
من میگم میخوام میخوام این تجربه رو میخوام حتی اگر آخرش به هم رسیدند و به خوی و خوشی یک عمر زندگی کردن نباشد.
پاسخ:
هوووم...
ردِ خوشی ماندن بر جان ، دشواری دارد اما گاهی می ارزد!
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد


پاسخ:
هوووم...
همون مسافری که قبل ها ازش نوشته بودی...
کسی که وبلاگت رو از قدیم خونده باشه غریبه نیست با ایشون.
پاسخ:
هوووم...
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۰ دختر اسمانی
(: واین است کار تقدیر ....
پاسخ:
..:-)
ان شاالله تاریخ بعدی تاریخ برگشتش باشه 
پاسخ:
هوووم...
۰۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ علی رحمان پور
چه ترکیبی از عکس و متن و آهنگ ... .
پاسخ:
:-)
۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۹ منِ ناشناس
سخته دوری ازکسی که نقش اول این همه خاطره اس 
پاسخ:
هوووم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">